تبليغاتX
عشق 10 ساله
 

یکسال گذشت : تا چشم بهم زدیم بلاگمون یک ساله شد و این یک سال بهترین سال زندگی ی من بود :-) . وقتی که مریم پست اول این بلاگ رو میذاشت هیچکدوم فکرش رو نمیکردیم سالگردش مصادف با هفتاد و یکمین روز زندگی مشترکمون باشه! امروز غیر از سالگرد بلاگ سالگرد خرید خونه ی عشقمون هم هست . ما هنوز هم وقت کم داریم. از همه مهمتر برای رسیدگی به بلاگ و ثبت خاطراتمونه که ۲ ماهی ی خیلی بدهکاریم !بالاخره از چند روز دیگه اینترنت وصل میشه و دیگه مرخصی نداریم :-) امروز یکی از عید دیدنی های عقب افتاده مون رو رفتیم ،خونه ی عمه ی مریم .. کلی از دستمون ناراحت شده بود .  خدا رو شکر من خیلی از زندگیم راضیم و آرامش امروز ارزش سختی های گذشته رو داشت . ادامه ی داستان عشق ما از چند روز دیگه شروع میشه :-) مرسی از لطفی که همه ی دوستان به ما دارند . با بهترین آرزوها برای شما .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:30 توسط مریم و امیر |

                                     
سلامی با یه عالمه شرمندگی... دیگه حتی روم نمیشد بیام نظرات رو بخونم چون میدونستم که همه از دستمون ناراحت هستید و میگید که ما بی معرفتیم.. اما باور کنید ما شما رو یادمون نرفته..من و امیر  انقدر میخوایم از فرصت های با هم بودن استفاده کنیم که حتی هنوز چند تا از عید دیدنی هامون رو نرفتیم و فعلا همه از دست ما ناراحت اند به خصوص شما.. ما هم دلمون برای بلاگ و شما دوستای خوبمون که همیشه تو سختی ها همراهمون بودید تنگ شده.. گفتم امروز بیام از سر کار پست بذلرم بلکه این طلسم ننوشتن شکسته بشه! خدا رو شکر روزای خیلی خوبی داریم. امروز شصتمین روز مشترک زندگی ماست ... زندگی مشترک خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردیم شیرینه.. خانوم و آقای خونه بودن خیلی کیف داره.. مستقل بودن خیلی عالیه مخصوصا اینکه تمام کارهات رو با عشق و برای عشقت انجام بدی.. برنامه ی یه روز عادی ما اینطوریه که ساعت ۱۵/۷ از خواب بیدار میشیم.. با هم صبحانه میخوریم (فعلا گیر دادیم به نون تست با کره و عسل) ساعت ۳۰/۸ امیر منو میرسونه سرکار که البته همیشه یه ربع دیر میرسم. چند وقته که تا ۳۰/۲ سر کار هستم. ۳۰/۲ امیر میاد دنبالم و با هم میریم خونه .. ناهار میخوریم و بعد از کمی استراحت و دیدن یه قسمت از فیلم با هم برای فردا ناهار درست میکنیم .. ما همه ی کارهامون رو با هم انجام میدیم و این خیلی خوبه. با هم غذا درست میکنیم. با هم خرید میریم ، حتی با هم باقاله پاک میکنیم  خونه رو مرتب میکنیم . خلاصه فعلا امیرم تو همه ی کارا کمکم میکنه..دیگه نمیدونم بعدا چی میشه بعضی روزا هم عصر میریم بیرون.. یا شب میریم پیاده روی..
بعد از مسافرت تهران ، یه مسافرت مشهد هم رفتیم برای نامزدی برادر امیر... سه شنبه ۸ اردیبهشت تا جمعه ۱۱ اردیبهشت .. خیلی خوب بود. رفتن به حرم ساعت ۱۲ شب.. خرید و هتل گردی و شیشلیک خورون هر روز ظهر. خیلی خوب بود.
شنبه صبح هم بعد از دو ماه قرص آهن خوردن دوباره آزمایش خون دادم و جوابش رو ۱۰ روز دیگه میگیرم..
تولد مشترک هر دومون هم گذشت.. دیروز تولد امیر بود. شنبه صبح دو ساعتی غیب شدم و براش کیک گرفتم و کادو خریدم و پیتزا درست کردم..
من برای همه ی کارهام یه انرژی فوق العاده دارم.. اصلا دوست ندارم این روزا بگذرند.. همه چیز به همه ثابت شد.. خیلی از حرفایی که مامانم اینا میزدند خلافش ثابت شد.. وقتی که با امیر و خانوادش هستم  آرامشی دارم که ... اگه یه روز مامان امیر و خانوادش رو نبینم دلم براشون یه ذره میشه ..
جمعه خانواده ی ما و اونا با هم به باغ رفتیم و من همش میگفتم هیچ وقت حتی فکر همچین روزی رو نمیکردم.. ما و شما با هم !!!!!! از ظهر بریم بیرون.. با هم آتیش درست کنیم و سیب زمینی بپزیم.. ۱۰ کیلو آلوچه چیدیم..  
راستی هنوز اینترنت پر سرعت ما وصل نشده ، نمیدونم چرا میگن باید تو نوبت باشید تا خططون رانژه بشه؟
دیگه باید برم.. این دفعه زود برمیگردم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:15 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker