تبليغاتX
عشق 10 ساله
 

خاطرات روز عروسی

امیر :

سلام به همه دوستای گلمون . امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید.امروز دومین روز زندگی ی مشترک من و مریم و هر دو خیلی خوشحالیم :-) . البته مریم یکم کلافست چون جای وسایل آشپزخونه رو بلد نیست و داشت دنبال شکرپاش میگشت ! حالا هم داشت کاهو میشست تا سالاد درست کنیم. فعلا سرمون خیلی شلوغه و همش بیرونیم ! لحظه شماری میکنیم بیایم خونه و کارای خونمون رو بکنیم . خیلی ذوق وسایلمون رو داریم . خدا رو شکر همه چی خوبه و فعلا زن و شوهر صفر کیلومتر صفر کیلومتر هستیم .

 مریم:

سلام دوستان ! ببخشید که دیر شد آخه همش دیر رسیدیم خونه و انقدر خسته بودیم که نشد آپ کنیم. یه روز امیر نشست اون قسمت بالا رو نوشت بعد خوابش گرفت. حالا بقیش رو من میگم..
شب قبل عروسی تا ساعت ۸ آرایشگاه بودم.. ساعت ۳۰/۱۲ شب خوابیدم و صبح ۶ بیدار شدم . ۸ آرایشگاه بودم و با بدقولی آرایشگر یک ساعتی معطل شدم..

امیر:

و اما روز عروسی . من شب قبل عروسی با وجود چند جین مهمون ساعت ۱۱ شب رفتم که بخوابم و خیلی هم خسته بودم . تو هر دو گوشم دستمال گذاشتم که صدا نیاد ولی هر یکی دو دقیقه یکبار صدای خنده ی گروهی مهمانها خواب ناز من رو پاره میکرد. فکر کنم ۱۲ یا ۳۰/۱۲ خوابم برد . صبح ساعت ۳۰/۵ بیدار شدم . ناراحت بودم که چرا دیگه خوابم نمیبره و میترسیدم از سردرد! ساعت ۳۰/۸ بود که با برادرم رفتیم تا مسیر باغ رو درست یاد بگیرم یعنی بلد بودم ولی میخواستم دقیقتر بدونم . بعد من دم خونه پیاده شدم و داداشم رفت که ماشین رو برای گل زدن به گلفروشی تحویل بده . وقتی رفتم تو مثل چند بار قبل که مهمانها من و دیدند شروع کردند به کل کشیدن و دست زدن ، همون فامیلهامون که در خانه ی ما کنگر خوردند و لنگر انداختند :-) یکم صبحانه خوردم و شروع کردم به برنامه ریزی برای کارها و تلفن زدن به عکاسی و .... لباسهای عروسی رو آماده کردم و برای ساعت ۱۱ به یکی از راننده های آژانس که باهم دوستیم قرار گذاشتم که بیاد دنبال من ، حسابی استرس داشتم و یکم سمت چپ سرم درد میکرد ! ساعت ۱۱ بود که از محل کارم زنگ زدند که ماشین میخواستی ؟ اومده اینجا ! واااای من آمپرم چسبید و داد و بیداد که بگو بیاد خونه و تا این راننده ی خنگ برسه حسابی عصبانی شدم . ۱۵/۱۱ بود که رسید دم خونه و من سوار شدم . بش گفتم آخه آدم ..... من روز عروسیم میرم دفتر ؟ خلاصه زود باش گاز بده و برو که دیرم شد . من ساعت ۱۲ وقت آرایشگاه داشتم ولی اصلا رو ترافیک شب عید نمیشه حساب کرد . خدا رو شکر از شانس خوب من از جاهایی رفتیم که خلوت بود و ۴۰/۱۱ رسیدیم اونجا . منم به راننده گفتم همینجا منتظر باش تا من بیام و سریع رفتم تو آرایشگاه . شاید ۱۵ سالی هست که من فقط اینجا میرم و خیلی باهم دوستیم ، وقتی شروع کرد به کوتاه کردن گفت میدونی که نباید زیاد کوتاه کرد و فقط باید مرتبش کرد و یه مدل جدید برات درست میکنم ! وقتی تموم شد خیلی خوشم اومد و واقعا با کت و شلوار شیک شده بود . وقتی لباسهام رو میپوشیدم دیدم وای یه کیسه که توش کمربند و یه سری مدارک بود جا گذاشتم ! سریع سوار تاکسی شدم و رفتم دم گل فروشی . تو راه به برادرم زنگ زدم که کیسه را برام بیاره و آورد . یک ربعی اونجا معطل شدیم تا گروه فیلمبرداری رسید البته با کلی تلفن و نگرانی ! یه سری فیلم از من و ماشین گرفت و به طرف آرایشگاه راه افتادیم . ناراحت بود که دیر شده و به آرایشگاه گفتیم ساعت ۳۰/۱ عروس آماده باشه . وقتی رسیدیم ساعت ۱۵/۲ بود و من با عجله رفتم بالا که گفتند صبر کن عروس آماده نیست ! من گفتم الان تموم میشه ولی به همین نام و نشان ۱۵/۳ عروس آماده شد . من خودم کلافه بودم و فیلمبردار هم هی انرژی منفی میداد که اینطوری شب میرسیم باغ و .... توی سلمانی هم که بودم عاقد به من زنگ زد و گفت میتونی ۳۰/۵ اونجا باشید ؟ من ۳۰/۶ جایی وعده کردم که من گفتم سعی میکنیم زود بیایم . به مامان مریم میگفتم دیر برسیم عاقد میره ها ! زود باشید که از روی شوخی میگفتند طوری نیست خودمون صیغه رو میخونیم :-) وسط کار من یه سر رفتم تو که همه کل کشیدند ، مریم ماه شده بود ، الهی فداش بشم :-)

مریم:

ساعت حدود ۳۰/۲ بود که امیر اومد و دنبالم و صدای جیغ خانوم ها اومد که میگفتند داماد اومده تو و میخواستند امیر رو بیرون کنند ! امیر هم که ول کن نبود و میگفت زن منو بدین !! میگفتند داماد عجله داره! امیر که بیرون نرفت و خانوم ها روسری هاشون رو پوشیدند و امیر اومد توی اتاقی که من بودم.. صدای قلبم رو میشنیدم. انگار دفعه ی اولی که میخواستم ببینمش! خیلی تغییر کرده مدل موهاش کاملا متفاوت شده بود.. خیلی بهش اومده بود.. بعد از اون فیلم بردار یه تکه فیلم از من و امیر گرفت و سوار ماشین شدیم. دیر شده بود.. ما برای عکس و فیلم به باغ رفتیم و اونجا کلی عکس های خوشگل گرفتیم. از همون ها که عروس روی چمن ها خوابیده بود و داماد روی دامنش لم داده بود. امیر هم شوخی میکرد و مدل های جدید واسه عکس ها ارائه میداد! میخواستیم از باغ به آتلیه بریم.. تمام راه ترافیک بود و خیلی دیرمون شده بود.. قرار بود عقد ساعت ۶ باشه اما ما ساعت ۶ تازه داشتیم میرفتیم که عکس های آتلیه رو بگیریم.ساعت ۳۰/۷ به باغ رسیدیم. مراسم ورودی و آتش بازی داشتیم.. بهترین احساس دنیا رو داشتم وقتی که با امیر از ماشین پیاده شدم و همه کل میزدند و نقل و گل روی سر ما میریختند. بهترین لحطه ی دنیا بود. جالب اینجا بود که فامیل های ما امیر رو دفعه اول بود که میدیدند و همین طور فامیل های امیر که فقط بچگی من رو دیده بودند. سر سفره عقد وقتی عاقد میخواست شروع کنه متوجه شدیم که قرآن رو جا گذاشتند.. حالا ما میخندیدم و برادر امیر دنبال قرآن میگشت.. رفت و با یه قرآن کوچک برگشت. بعد از خواندن عقد و گرفتن امضا ها کادوها رو خوندند.. من که میخواستم حلقه رو دست امیر کنم اشتباهی دست راستش رو جلو آورد :-) دیگه اینکه ساعتش بسته نمیشد و گوشواره ی من هم توی گوشم نمیرفت.. بالاخره بعد از گرفتن عکس ها و گرفتن کادو ها نوبت به عروسی رسید :-) از همون اول من و امیر رقصیدیم تا آخر! بدون هیچ وقفه ای ! وقتی هم یکم میخواستم بشینم امیر دست منو میکشید و میرقصید.. من و امیر اون لحظه شادترین آدم های روی زمین بودیم.. هیچ کس رو نمیدیدم.. وسط اون رقص نور یه لحظه دیدم امیر رفت تو هوا.. یکی از دوستای برادرش امیر رو گذاشت روی شونش و امیر هم اون بالا میرقصید.بعد از اون نوبت به بریدن کیک شد و بعد شام. قبل از اینکه شام بخوریم از من و امیر سر میز شام فیلم گرفتند.. امیر یه تکه بوقلمون و یه تکه کباب توی بشقاب کشید و اول یه تکه از کباب را دهن من گذاشت و وقتی نوبت من شد میخواستم بوقلمون را بر دارم که امیر چنگالش را روی چنگال من زد و به کباب اشاره کرد :-) بعد یه سینی از شام برای ما جدا آوردند ولی هر دو نتوانستیم بخوریم.بعد از شام  رقص تانگو  داشتیم.. یه جا که توی رقص نور چراغ ها خاموش شد امیر منو سریع بوسید غافل از اینکه همه دیدند و تازه ازمون فیلم هم گرفتند و هر کی هم که ندیده بود تو فیلم دید :-)

امیر :

 خوب شد اینجا رو مریم نوشت چون من خیلی با جزئیات مینوشتم و کسی تا آخر نمیخوند :-) فقط مریم یادش رفت بگه که وسط عقد صندلیمون شکست ولی خوشبختانه متوجه شدیم و صداش رو در نیاوردیم ، یه جوری نشستیم که روی زمین ولو نشیم :-) . من یه سکه برای زیر لفظی ی مریم آورده بودم ولی از هولم تو ماشین جا گذاشتم و دیگه فایده نداشت . جالب این بود که مریم برای بار دوم میخواست بله رو بگه ولی خواهر من باز گفت عروس رفته گلاب بیاره :-) راستی سر شام من و مریم با هم یه مشعل هم روشن کردیم . حالا ادامه ی داستان : من برای شاباش تعدادی  ۱ دلاری گرفته بودم و وقتی شاباش رو میریختم همش میریخت روی دامن عروس و خیلی جالب بود که همه هجوم میاوردند به طرف عروس خانم :-) ما از گل فروشی یه کیسه ی پر گلپر گرفتیم و وقتی وارد میشدیم از دو طرف روی سرمون ریختند که اینم خیلی خوشگل بود . انقدر زیاده که نمیشه نوشت و شاید بعدا بنویسیم ولی در آخر مریم به ارکسترمون گفت که آهنگ امشب میخوام مست بشم از امید رو بخونه که فوق العاده بود . شب هم تا خونه عروس کشون داشتیم و یکم شیطونی کردیم . راستی از سلمانی به بعد دیگه من اصلا وقت فکر کردن به سردرد رو نداشتم و خود به خود خوب شد .

مریم :

امشب میخوام مست بشم عاشق یک دست بشم... بدون تو نیست بودم امشب میخوام هست بشم...
وقتی که اومدیم خونه پدر بزرگم دست من و امیر رو توی دست هم گذاشت و گفت قصه ی عشق شما از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد هم قشنگ تره و برامون دعای ان یکاد رو خوند ، روی دستمون گلاب ریخت!  اینجا هم امیر شیرین کاری کرد و دستش رو با لباس من پاک کرد.. پدر امیر هم گریه میکرد و میگفت شما خیلی سختی کشیدید تا بهم رسیدید و جالب اینجا بود که همه خبر داشتند ! بعد از این حرفها اشک توی چشم همه جمع شده بود. وقتی همه مهمون ها رفتند من و امیر با هم به پایین اومدیم و کمی قدم زدیم و دوباره سوار ماشین شدیم و تو خیانونا دور زدیم..  انقدر لباس من کثیف شده بود و پر از نقل و برگ و آشغال بود که اون رو بیرون از خونه تکوندیم :-) وقتی برگشتیم ساعت ۵ صبح بود و صدای اذان میومد با هم دعا خوندیم و خوابیدیم.

امیر :

من و مریم بعد از گذشت چند روز از زندگی ی مشترکمون هنوز باورمون نمیشه که داریم در کنار هم زندگی میکنیم و مثل یه خواب برامون . دیدارهای یواشکی و با ترس و لرز یجورایی برامون عادت شده ! هر لحظه شک میکنیم و به خودمون میگیم یعنی الان من و تو هستیم که دیگه مجبور نیستیم هر شب با هم خدافظی کنیم ..  خدایا هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر باید شکرت رو به جا بیارم . ما هنوز نتونستیم نظرای دوستای گلمون رو بخونیم . هر روز از صبح تا شب یا مهمونی هستیم یا به دنبال کاری و اینترنت پرسرعت هم که نداریم ! هر روز میگفتیم امروز آپ میکنیم که نمیشد . هرروز انقدر نیستیم که دلمون برای خونمون تنگ میشه :-)

مریم :

حالا میفهمم که این همه انتظار ارزش امروز رو داشت.. همین که با راضی شدن مامان و بابام این کار انجام شد و اینجوری دلم آرومه و نمیسوزه بهترین نعمته! چقدر همه چی خوب شد که فردای روز عروسی بابام به امیر گفت خیلی دیشب دوست داشتم و یا مامانم انقدر که از امیر تعریف میکرد که از من تعریف نمیکنه :-) خیلی از این بابت خوشحالم.. خدایا شکرت به خاطر همه چی!


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:0 توسط مریم و امیر |

 

روزشماره ۰ : دیشب به سختی ساعت ۱۲ یا ۳۰/۱۲ خوابم برد و صبح ساعت ۳۰/۵ بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد ! حال عجیبی دارم . تا حالا تجربه نکردم ! مریمم هم دیشب ۱۲ خوابید تا ۳۰/۶ صبح . اما تو کل دنیا دامادی رو پیدا نمیکنید که صبح عروسیش بیاد و آپ کنه ! :-) نمیدونم هم دوست دارم امروز تموم نشه و هم دوست دارم تموم بشه ! اصلا حال خودم رو نمیفهمم ! خدایا خودت کمکمون کن . بچه ها برامون دعا کنید . دوستون داریم .

روزشمار : ۰

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 7:22 توسط مریم و امیر |

 

شب آخر مجردی و شام آخر : خیلی استرس دارم و خیلی هم خوشحالم . خدایا خودت کمکمون کن . برای همه دوستای گلمون سر سفره ی عقد دعا میکنم . امشب خونمون خیلی شلوغه ، نمیدونم بتونم بخوابم یا نه ! سعی میکنم . امشب شام آخر مجردی رو هم خوردم :-) . دعا یادتون نره ها ، خیلی محتاجیم .

روزشمار : ۱ روز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:30 توسط مریم و امیر |

 

صدای قلبم رو میشنوم : سلام به دوستای گلمون . اول از همه من از  خانوم آسمونی ی گل تشکر کنم که همه جوره ما رو شرمنده کردند . من همین الان که ساعت ۴۰ /۱۲ بامداد دیدم و واقعا نمیدونم با چه زبونی تشکر کنم ! مرسی خواهر گلمون . خیلی خوشحالمون کردی :-) خیلی اینجا خوشگله . امیدوارم بتونیم به زودی ی زود تو عروسی ی شما جبران کنیم :-) . بعدا سرفرصت همش رو میخونیم و تو یه پست در موردش مینویسیم . راستی در مورد اون موضوع هم ببخشید ، ما تو این چند روز حتی نرسیدیم درست غذا بخوریم و خیلی شلوغ و پلوغ بود . مریم هنوز آپ قبلی ی من رو نخونده !

و اما امروز که میشه دیروز چون الان رفتیم تو اولین ساعات روز جدید خیلی روز شلوغی بود و من از یک طرف و مریم از طرف دیگه بدو بدو ! من صبح به گل فروشی و فیلم بردار سرزدم و بعد اومدم خونه یه سری وسایل برداشتم و به خونه ی خودمون رفتم . مریم از صبح اونجا بود و داشت خونه رو سر و سامون میداد. امروز خیلی روز خوبی بود و من حسابی انرژی داشتم . تلوزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و ماکروفرمون رو آوردند و نصب کردند . کلی کارمون جلو افتاد و لوسترها رو هم خریدیم . دیشبم مامان مریم برام کت و شلوار خرید که خیلی خوشگله . راستی مریم از شنبه دیگه سر کار نمیره و مرخصی گرفتهامروز داداشمم از تهران اومد و کلی برای ما کمکه . ماشین عروس رو هم با خودش آورد که قراره گل بزنیم . از فردا هم مهمونامون میان و حسابی سرمون شلوغ میشه :-) البته نه فردای دیروز فردای همین امروز که اولشیم . نمیدونم دیگه تا عروسی بتونم آپ کنم یا نه ! ولی اگه بشه خیلی دوست دارم که اتفاقات رو بنویسم . اگه نشد بعد از عروسی . بازم از همه ی دوستای گلمون تشکر میکنم که با نظرای خوبشون به ما انرژی دادند و دعای خیرشون ما رو یاری کرد . توی این پست هم میگم اگه غلط دارم یا جمله بندیهام خوب نیست تقصیر من نیست ، تقصیر این چشمامه که هی بسته میشه . برای همه بهترین آرزوها رو دارم .

روزشمار : ۲ روز
                                                           
                  (J 48)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:10 توسط مریم و امیر |

 

خیلی خوابم میاد ولی مینویسم :  امروز صبح تا ظهر هم خیلی نیم روز بدی بود . مریم طاقت نیاورد و موضوع کم خونی رو به پدرش گفت .صبح به اتفاق به مرکز مراجعه کردیم . ۱ ساعتی که اونجا بودیم  همینطور از چشمهای مادر مریم اشک سرازیر بود !مسئولین مرکز به خاطر اینکه بعدا مسئولیتی نداشته باشند بدترین جواب رو  میدادند و کلی انرژی ی منفی به ما تزریق کردند . مامان مریم میگفت در آینده خیلی دردسر دارید و چه باید بکنید و  نکنید . اصلا نمیخوام در موردش حرف بزنم . خیلی دلم سوخت ، خیلی ، خیلی ، خیلی ... سرم رو انداخته بودم پایین که چشام تو چشم کسی نیفته و خودم رو میخوردم . خیلی نگران بودم . با همون پرونده ی موقت خدا رو شکر مجوز ازدواج رو دادند و یه آزمایش دیگه برای مریم نوشتند که تا ساعت ۱۲ طول کشید البته تو یه بیمارستان دیگه . بمیرم انقدر بد خون گرفت که دست مریم کبود شد . از طرف دیگه برای مریم قرص آهن نوشت تا بعدا بتونیم از بیمه استفاده کنیم . وقتی اومدم خونه و با چند نفر حرف زدم خیالم راحت شد ، البته میدونم که هرچی مشکلات سر راه ما بزرگتر باشه خدای ما از اون بزرگتره و هیچوقت ناامید نمیشم . ظهر از شدت سردرد ۲ ساعت خوابیدم . عصر رفتم خونه و با مریم و مادرش رفتیم به شرکتی که کارهای عروسی رو  انجام میده و تمام برنامه ها رو تنظیم کردیم . با تمام تلاشی که برای کم کردن هزینه ها کرده بودیم ۷/۵ میلیون تومان خرج عروسی شد به غیر از فیلم و عکس . بعد برای خرید کت و شلوار رفتیم که نپسندیدیم .به فروشگاه لوازم خانگی و در آخر فروشگاه لوازم صوتی برای خرید یخچال و تلوزیون هم سر زدیم . امروز برای اولین بار من و مریم با مامانش بیرون رفتیم و  همه چی خیلی خوب بود . از حق نباید گذشت و خوبی ها رو  باید گفت . پدر مریم به اجترام پدرم یه سری کارت جدید برای ما چاپ کرد که اسم من رو اول آورده بود .  خرید عقد رو هم گفتند نمیخواد و اصراری برای خرید آینه و شمعدون نداشتند، خلاصه خیلی هوای من رو داشتند . اگه غلط دارم یا جمله بندیهام خوب نیست ، نخندین دارم از حال میرم . هرچه نیمه ی اول امروز بد بود نیمه ی دوم فوق العاده بود . خدایا شکرت.

روزشمار : ۵ روز

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:45 توسط مریم و امیر |

  

خدا رو شکر :دیروز یکی از بدترین روزهای زندگی ما بود . انقدر گریه کردیم که دیگه صدامون بالا نمیومد ! روز سه شنبه ساعت ۳۰/۶ صبح سرحال و شاداب رفتم دنبال مریم و باهم به طرف آزمایشگاه راه افتادیم . خیلی خوشحال بودیم از اینکه بالاخره نوبت ما هم شد و داریم آزمایش میدیم که مجوز ازدواج بگیریم . وقتی رسیدیم اونجا یه فرم گرفتیم و پر کردیم ، بعد من رفتم تو یه سالن و مریم بیرون منتظر شد . یکی یکی اسمهامون رو خوندن و مبلغ ۷۰۰۰ تومان دریافت کردند . مرحله ی اول از آقایون آزمایش خون گرفتند . تا تموم شد رفتم بیرون ، مریم ازم عکس گرفت و یکم لوسم کرد به خاطر دستم که پنبه روش بود . ساعت ۹ بود که هردو رفتیم و برای آزمایش اعتیاد ثبت نام کردیم . من صبح از خونه یه بطری آب بزرگ آورده بودم و با مریم هی میخوردیم که برای آزمایش کمبود نداشته باشیم . وقتی ثبت نام کردیم من مقداری و مریم خیلی بیش از مقداری برای دادن آزمایش عجله داشتیم ! مریم دیگه رو پاش بند نبود و هی میگفت امیر من حالم خوب نیست . از یه طرف من به مسئول ثبت نام میگفتم که خانمم حالش خوب نیست و عجله کنید و از اون طرف مریم تو بخش خواهران به مسئول آزمایش میگفت تا بالاخره کارت مریم اومد و ۲۰ نفری که جلوی او بودند نوبتشون رو داده بودند به مریم . همون موقع هم نوبت من شد و باهم از آزمایشگاه اومدیم بیرون . مردها شاید ۵۰ نفر جلوتر از خانمها بودند چون برای این آزمایش دردسر چندانی ندارند ولی خانمها ....:-) بعد خوشحال باهم رفتیم و کارتهای عروسی رو گرفتیم و در برگشت هم کلید و پریزهای خونه رو خریدیم. ساعت ۱۱ بود که مریم رو محل کارش پیاده کردم و رفتم . سه شنبه عصر هم رفتیم  پول سرویس طلا رو پرداختیم و برای توی کمد و کابینتها کفی خریدیم . ۱ ساعتی هم باهم توی خونه بودیم.

 دیروز صبح دوباره ساعت ۴۵/۶ رفتم دنبال مریم و خوشحال رفتیم برای دریافت جواب آزمایش و کلاسها . اول ثبت نام کردیم و گفتند ساعت ۳۰/۸ کلاس شروع میشه . رفتیم یکم خوراکی خریدیم و شروع کردیم به خوردن و مسخره بازی :-) من هی زنهای مسن رو میدیدم و به مریم میگفتم این یکی عروس رو ببین و قیافه ی این رو ببین و ...... ساعت ۳۰/۸ شد و گفتند کسایی که کم خون هستند توی کلاس خانمها اعلام میشود . قرار شد مریم خبر بده و یک ربعی که تو کلاس بود مریم اس ام اس داد ناراحت نباشی ها کم خونی ولی اصلا مهم نیست . تا این رو گفت اشک از چشای من راه افتاد و تا آخر کلاس بند نمیومد . کلاس اول که تموم شد رفتم بیرون و تا مریم رو دیدم بدتر بغضم ترکید و اصلا نمیتونستم حرف بزنم . مریم میخندید و میگفت چرا ، گفتم من مراحل رو پرسیدم و اگه تو هم کم خون باشی باید ۱ ماه صبر کنیم و تمام مراسم و زحماتمون به باد میره :-( که مریم هم به من ملحق شد . البته بعد فهمیدم کل کلاس رو هم مثل من بوده. سریع رفتیم  فیش گرفتیم و مریم آزمایش خون داد . گفتند تا ۱۲ نتیجه معلوم میشه . کلاس دوم رو هم با حال خراب رفتیم و وقتی تموم شد من رفتم پشت کلاس مریم و منتظر موندم تا بیاد . وقتی کلاس خانمها تمام شد اکثرا با یه فرم که عکس خودشون و همسرشون کنار هم بود خوشحال اومدند بیرون و از جلوی من رد شدند .  دلم آتیش گرفت و آخر همه مریم با بغض و فرم که فقط عکس من بود بیرون اومد . ساعت ۳۰/۱۱ بود که مریم گفت بریم ببینیم جواب معلوم شده یا نه ! با کلی ترس و لرز رفتیم دم آزمایشگاه و به خانمی که اونجا بود گفتیم . بعد از پرسیدن فامیل ما به مریم گفت متاسفانه شما هم کم خونی دارید :-( دنیا رو سرمون خراب شد . مریم فقط گریه میکرد و من گفتم راهش چیه ما هفته ی دیگه مراسم داریم ؟ اونا میگفتند باید زودتر به این فکر بودید و مجبورید عقب بندازید . حالا باید یه آزمایش تکمیلی بدید که هفته ی دیگه جوابش میاد و بعد ۱ ماه قرص بخورید و اگر کمبود خون رفع شد مجوز میدیم وگرنه یا از ازدواج انصراف میدید یا تعهد میدید که تمام هزینه های آزمایش ژنتیک رو بدید و بعد براتون مجوز ازدواج صادر میکنیم :-(  من و مریم رفتیم پیش مشاور و انقدر هردوتامون گریه کرده بودیم که دلشون برا ما سوخت . سریع گفتند برید ۱۰ هزار تومان بریزید صندوق و بیاید تا آزمایش تکمیلی رو براتون جلو بندازیم که فردا جوابش معلوم بشه ولی ما که راضی نمیشدیم گفتیم ما اصلا زودتر تعهد میدیم و نمیخوایم قرص بخوریم و .... که مشاور ژنتیک قول داد تا هفته ی دیگه کارمون رو درست میکنه .اومدیم از اونجا بیرون و نیم ساعتی راه میرفتیم و ..... انقدر ناامید و ناراحت بودیم که نگو ! خیلی لحظات بدی بود . سوار ماشین شدیم که راه بیفتیم ولی روشن نشد . اونم وسط این حال بی حال ما ، به مریم گفتم بشین و هولش دادم که روشن نشد ولی بعد یه موتوری اومد و کمک کرد تا روشن شد . باهم رفتیم خونه ی ما پیش مامانم و موضوع رو گفتیم . خیلی دلداریمون داد و گفت من میدونم مریم تالاسمی ی مینور نداره و همه ی خانمها کمی کم خون هستند . یکم که با ما صحبت کرد آرومتر شدیم و توکل کردیم به خدا . باهم رفتیم و نهار رو توی خونه ی خودمون خوردیم و یکم خوابیدیم ، هردومون شدیدا سر درد داشتیم و خسته خسته بودیم . حالا هم که امیدمون ناامید شده بود خستگی خیلی بمون نمود میکرد . ساعت ۵ بعدازظهر میخواستیم بریم که مبلها رو آوردند و بعد تخت و میز آرایش . دیگه شب شده بود و میخواستیم بریم که قرار شد گاز رو بیارند ! خیلی دیر شده بود و اصلا نا نداشتیم . بازم با مریم نشستیم و کلی دعا کردیم که خدا کمکمون کنه و مریم هم گریه رو ادامه داد . ساعت ۱۱ بود که مریم رو با تاکسی راهی کردم و خودمم داشتم میرفتم که گاز اومد و مجبور شدم برگردم البته با اخلاق سگی ، با راننده ی وانت هم دعوام شد . ۱۰ هزار تومان گرفتند و گاز رو بردند بالا البته برای مبل هم ۱۵۰۰۰ تومان و برای تخت چون بیشترش با آسانسور رفت بالا ۳۰۰۰تومان . شب با کلی دلهره و ناراحتی خوابیدیم .

امروز صبح هردو از ناراحتی زود بیدار شدیم و مریم هم میگفت تا صبح ۱۰۰ بار خواب آزمایشگاه دیدم . ساعت ۱۰ رفتم دنبال مریم و باهم رفتیم برای جواب آزمایش تکمیلی . اگه بدونید چه حالی داشتیم من که داشتم از نگرانی میمردم . تا وارد سالن شدیم مسئول آزمایشگاه رو دیدیم که گفت بیاین بالا ، وای ما دوتا مردیم و زنده شدیم ، به مریم گفتم حتما هر دو داریم و میخواد معرفی کنه به ژنتیک ! تا وارد اتاق شدیم به من گفت متاسفانه شما تالاسمی مینور دارید ولی خانم سالمند و فقط کمبود آهن دارند :-) وای هر دومون چند دقیقه بلند میخندیدیم . فکر کردیم که دیگه نیاز به کاری نیست ولی بعد متوجه شدیم حتما باید یکی از ما سالم سالم باشه تا مجوز بدند و هیچی کم خونی نداشته باشه .  ۱۰۰ درصد هم اگر مریم قرصها رو میخورد مجوز میدادند ولی حالا گفتند برید پذیرش آزمایشگاه ژنتیک رو بگیرید و بیاین تا با تعهد مجوز بدیم . چون قرص آهن هم نخوردید بیمه هیچیش رو قبول نمیکنه ! سریع فرمها رو گرفتیم و رفتیم ، انقدر ترافیک بود که بیش از ۱ ساعت طول کشید تا به آزمایشگاه ژنتیک رسیدیم و اونجا گفتند که باید ۸۱۷ هزار تومان پول بدید ! البته یکیشون گفت یکبار دیگه به دکتر مرکز بگید شاید با بیمه بنویسه و ۳۰۰ هزار تومانش کم میشه . به هر حال ما پرونده موقت باز کردیم و ۱۰۰ هزار تومان دادیم تا شنبه بریم و ببینیم باید چکار کرد و انشااله مجوز رو بگیریم . نمیدونم کارای خدا همش حکمت داره . خدایا مثل همیشه هزاران بار شکرت . خدایا خیلی بزرگی و همیشه در همه ی شرایط به ما کمک کردی . همین الان بازم اشک اومد تو چشم ولی اینبار اشک خوشحالیه :-)

مرسی دوستای گلمون که نگرانمون بودید . یادتون باشه چند ماه قبل ازدواج برای انجام این آزمایش ها برید که مجبور نشید توی اوج بی پولیتون مبلغ ۸۱۷ هزار تومان تقدیم کنید :-)

پ.ن مریم: دیروز تا حالا همه چیز مثل یه فیلم گذشت.. خبر کم خونی امیر ، راه رفتن توی راهرو های آزمایشگاه، گریه هامون! اون لحظه که توی اون راهرو ایستاده بودیم و اون خانم به من گفت متاسفانه شما هم کم خونی دارید بدترین لحظه ی دنیا بود. باورم نمیشد.. دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم!  وقتی مشاور ما رو دید گفت معلومه که خیلی برای هم جنگیدید! که امیر گفت ۱۰ سال! گفت مطمئن باشید من حمایتتون میکنم و بهتون مجوز میدم . من خیلی آروم شدم. یا اون لحظه ای که داشتند مجوز ها رو میدادند با حسرت به عکس های دو نفره نگاه میکردم و در آخر وقتی چشمم به عکس تنهای امیر افتاد گریم گرفت.دیشب با هم دعا میکردیم و من از خدا میخواستم که این بار هم کمکمون کنه! امروز وقتی پشت سر اون آقا داشتیم میرفتیم و منتظر شنیدن خبر بودیم، همینطور صلوات میفرستادم. نفسم کم شده بودانگار قسمت ماست که تا لحظه ی آخر همه چی رو به سختی بدست بیاریم و برای بهم رسیدن با همه بجنگیم. نه به اشک های دیروز نه به خنده های بلند امروزمون وقتی که گفت من سالم هستم. دیگه هیچ کس رو نمیدیدیم به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم.انگار دوباره ما رو بهم داده بودند.

روزشمار : ۷ روز

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:25 توسط مریم و امیر |

 

فقط ۱۰ روز دیگر باقیست 

باورم نمیشه؟؟ واقعا؟؟ خیلی خوشحالم... اصلا وقتی بهش فکر میکنم انگار تو خیالم!! با خودم میگم یعنی من و امیر هستیم که فردا داریم میریم آزمایش بدیم و ۱۰ روز دیگه به هم میرسیم؟!!! همیشه تو فیلم ها وقتی میدیم دو نفر خوشحال میرن با هم آزمایش میدن فکر میکردم یعنی میشه من و امیر هم یه روزی .... و حالا اون روز رسیده  یه موقعی یکی از ترفندهایی که مامانم اینا برای جدا کردن ما به کار بردند این بود که شما هر دوتون (دور از جون هر دومون) تالاسمی مینور دارید و خونمون به هم نمیخوره! وای که من اون روز چقدر گریه کردم.. رو لبه ی ایوون نشسته بودم و کسی از همسایه ها نبود که نفهمه! برامون دعا کنید که همه چیز خوب باشه

امروز عصر با امیر رفتیم چند تا گل فروشی و عکس های ماشین عروس رو دیدیم.. به نظر شما دسته گل عروس چه شکلی قشنگه؟ همش رز باشه؟ یه رنگ باشه؟ دسته اش چه شکلی باشه؟ بعد از دیدن ۲ تا گل فروشی رفتیم آینه و سرویس دستشویی ا رو خریدیمکلید و پریز های اتاق رو هم سفارش دادیم که فردا بگیریم. بمیرم امیر سرش درد میکرد و برای اینکه بهتر شه رفتیم شام خوردیم بلکه خوشحال شه و سرش خوب شه و بعد از اون ساعت ۹ بود که رفتیم و برای یکی از اتاق ها هم چراغ خریدیم. خیلی رنگش خوشگل بود.. منم دیروز   برای اتاق خودمون چراغ و دیوار کوب خریدم.. قرمز!!! ما هنوز خونه رو نچیدیم ، خدا کنه تا آخر هفته مبل و تخت و وسایل دیگه برسه تا بتونیم جمعه خونه رو آماده کنیم.. نگین دیره که خودمون کلی استرس داریم 

روز شمار : ۱۰ روز

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:34 توسط مریم و امیر |

 

دلشوره : هرچی به مراسم نزدیکتر میشیم دلشوره ی من بیشتر میشه . انقدر کار ناتمام مونده که حسابی فکرم رو مشغول کرده ! من و مریم هم که میخوایم همه چیز رو باهم انتخاب کنیم و خود این کلی زمان میبره " البته درستش اینه که مریم میخواد همه چیز رو خودش در کنار من انتخاب کنه :-)". تو خونه ی ما  غوغایی ی ، خواهر کوچکم از تهران اومده و همین الان در کنار خواهر بزرگترم و مادرم میز گرد دارند . در مورد همه چی ، لباس شب عروسی و شب پاتختی ، رنگ و مدل مو ، هدیه ی عروس خانم و ..... . منم تازه از آشیونه ی عشقمون اومدم . امروز یه سری از لباسهام رو بردم  . کمدها رو هم حسابی تمیز کردم و بعد تمام کمدها و کابینتهای آشپزخانه رو اندازه گرفتم تا  براشون کفی بخرم . یه اتفاق جالب افتاد ، چند روز پیش من دستکش تمیزکارا رو گذاشتم روی سینک آشپزخانه و رفتم . دیروز با مریم که رفتیم اونجا یکدفعه صدای جیغ مریم رو شنیدم و تا رفتم دیدم یه تکه از لعاب سینکمون رفته ، نگو این احمق ها دستکشها رو نشسته بودند و جوهر نمکی بوده ، سینک خوشگلمون رو خراب کردند- م :-( اینبار من بیشتر مریم ناراحت شدم و خیلی دلم سوخت. امروز که میخواستم آب سطل رو خالی کنم مثل آدمهایی که از سایه ی خودشونم میترسند ترسیدم آثاری از جوهر نمک در اون آب باشه ! برای همین یه نگاه به پایین ساختمان کردم و روم سیاه یه لحظه گفتم شهر ما خانه ی ما و سطل را خالی کردم که ناگهان صدای دادی و ..... دقیق نمیدونم داد از آب بود یا نه ولی تا اونجایی که من دیدم کسی اون زیر نبود .

فردا صبح میخوام برم محضر و برگه ی آزمایش و کلاس رو بگیرم . اگه یکم دیر بجنبیم باید بدون عقد عروسی کنیم :-)  " میبینی تو رو خدا ! میخوان گوش و چشم بچه های مردم رو باز کنند ! "

مریم گلم هم امروز عصر رفته آرایشگاه تا تمرین کنه برای مسابقه . راستی مریم از اون عروسایی که احتمال داره شب عروسی خودمم نشناسمش چون خیلی عوض میشه . مریم تا به حال نه ابرو برداشته و نه آرایش آنچنانی کرده . البته نه به خاطر من ، اتفاقا من بارها گفتم ابروت رو بردار ولی خودش دوست داشت تا عروس میشه بی ابرو بشه :-)  بماند که امروزه پسرها هم از ۱۲ سالگی ابرو برمیدارند و اگه کسی هم بگه اِ خجالت نمیکشی؟ در جواب میگند نه بابا بر نداشتم که ابروم سوخته !

 من یادم نبود که داماد عزیز باید تلوزیون و کلا وسایل صوتی رو بده ، چند روزی ی که به این موضوع پی بردم ، امروزه هم میدونید که دیگه از ۵۰ ، ۶۰ ، ۷۰ بلکه ۱۰۰ اینچ کمتر رضایت نمیدند ! حالا کل اعضای خانواده دارند روی مخ برادرم کار میکنند تا بمون کادو بده :-) ولی هرچیزی عوض داره و از شانس خوب یا بد من ۶ ماه دیگه عروسی برادرمه البته عروسی ی دوم و باید همین حدودها برگشت بشه .

روزشمار : ۵/۰ * ۴ * ۳ * ۲ * ۱ روز

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:25 توسط مریم و امیر |

 دیگه چی از این بهتر؟!!
  امروز مصادف با تمام شدن ماه صفر قرار شد که وسایلی که تا حالا خریدیم رو به خونمون ببریم.. امیر قرار بود ساعت ۳۰/۹ بیاد دنبالم . به من گفته بود که من روم نمیشه بیام بالا و از این حرفا ... ما هم از صبح در حال بسته بندی کردن وسایل بودیم.. ساعت ۹ بود که مامانم گفت بهتره که امیر بیاد بالا و یه چایی بخوره و بعد با هم وسایل رو پایین بذارید..  منم که قند تو دلم آب شده بود.. اخه این اولین باری بود که امیر میخواست بیاد خونه ی ما. با اس ام اس به امیر خبر دادم و تو دلم غوغایی بود که امیر نه نگه! مامانم در حال جمع کردن و تمیز کردن خونه و بابام تو حمام و من هم در حال دم کردن چایی و گذاشتن میوه بودم که امیر رسید.. تند تند آماده شدیم لباس پوشیدیم.. امیر میگفت بیا پایین دنبال من ولی بابام نذاشت چه لحظه ی قشنگی بود امیر نصفی از راه رو از پله ها اومده بود و نصفی رو با آسانسور. وقتی رسید صداش یکم میلرزید و نفس نفس میزد امیر گفت من نمیدونستم طبقه چندم هستید! امروز اولین باری بود که من برای امیر چایی می آوردم.. وقتی به بابام تعارف کردم گفت مواظب باش به جای داماد چایی رو روی پای من نریزی!بعد امیر حرف از مکان عروسی و ساعت عقد و این چیزا زد و من کیف میکردم از حرفاش.. یکم که نشستیم من پر رو شدم و رفتم کنار امیر نشستم و بعد امیر به من گفت آماده شو تا بریم و این جمله از هر حرفی برام قشنگتر بود... چیزی که تو خواب هم نمیدیدم به حقیقت تبدیل شه! با امیر یاد اون روزی افتادیم که گریه میکردم و میگفتم من مطمئنم مامانم اینا هیچ وقت راضی نمیشن! اونوقت کی فکرش رو میکردیم که یه روز امیر بیاد خونه ی ما و بابام ما رو با وسایل خونمون راهی کنه! با کمک بابام وسایل رو به پایین آوردیم و تو ماشین جا دادیم.. با ۲ بار رفت و برگشت همه وسایل رو بردیم و اونجا گذاشتیم. خیلی روز خوبی بود.. خدایا شکرت

پ ن امیر : خیلی خنده داره که چند روزی تا عروسی نمونده و من دفعه ی اولمه که میرم خونه ی مریم ! البته اون دوستانی که به تازگی مطالب ما رو میخوندند اشتباه نکنند ، ما تو کوچه خواستگاری نکردیم ولی به خاطر جنگ جهانی سومی که بین ما بود مراسم خواستگاری در خانه ی پدربزرگ مریم و با پا در میونی ی ایشان  برگزار شد . خدا رو شکر ، همه چی داره عوض میشه و اون سیبِ که رفته هوا خیلی چرخ خورده و داره روی طرف خوب رو زمین میاد . همیشه مریم که ناراحت بود همین رو میگفتم و هیچ کدوم شما نمیتونید وضعیت قبلی ما رو درک کنید که چه بر ما گذشت تا اون ، این شد . خیلی خوشحالم . دارم با چشام قدرت خواست و اراده ی خدا رو میبینم . وقتی ما چیزی بخوایم و از خدا یاری بطلبیم ، چه ها که نمیکند تا به مقصود برسیم . خدایا شکرت . راستی خیلی خوش گذشت وقتی از ام وی ام به عنوان وانت استفاده کردیم و خودمون رو بین اساسها جا دادیم . من تقریبا مریم رو نمیدیدم ، حالا چه برسه به شیشه ی عقب و غیره  .  بعدشم مریم پس چرخ خیاطیت کو ؟ به خانم که میگم میگه مامانم میخواست بخره من گفتم نه ! در جواب گفتم من همیشه دوست داشتم تو برایم شلوار مامان دوز بدوزی ، مگه بدون چرخ خیاطی میشه ؟ خب طوری نیست حالا بگو نقدی بدند :-)

روزشمار : ۵ + ۴ + ۳ + ۲ + ۱ + ۰ + ۲-
                                                                (J 46)

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:30 توسط مریم و امیر |

 

دوست دارم : با اینکه دیروز چند ساعتی کنار هم بودیم و خیلی روز خوبی بود ولی انگار مدتهاست که ندیدمت ! دلم خیلی برات تنگ شده . مریمم تو برای من مقدسی . از صمیم قلب دوست دارم . تمام زندگی من تو هستی . من با وجود تو خوشبختم . همه چیز برای من در کنار تو لذت بخشه . این حرفها هیچ کدوم شعار نیست بلکه واقعیته . من به داشتن تو ، به وجود تو ، به رفتار تو و به هرچی که داری افتخار میکنم . من همیشه از خدا میخوام که لیاقت با تو بودن رو به من بده . امروز از سر شوق چند بار چشام خیس شد . گاهی آدمها دوست دارند به خاطر خوبی ها گریه کنند . وقتی کنارمی احساس غروری دارم که هیچگاه با داشتن هیچ چیز نداشتم . دوست دارم هرکاری که میکنم اول تو خوشحال بشی ، تو بخندی ، تو شاد باشی که همه ی اینها برای من یعنی اوج خوشبختی :-)

دیروز با هم رفتیم بازار هنر و هرچه گشتیم نیافتیم  دری  که لایق وجودت باشه . بعد که رفتیم برای دیدن طرح کارت ، دیدم که چه زیباست بودن اسم تو پشت من اون آغازها ! تا امروز هم همین بوده ، اگر نبودی پشتم ، نبودم حتی نیم من .

مشکل دیروز من و مریم سر یک پرس سیب زمینی ی سرخ کرده با سس تند فرانسوی بود . به دلم آب افتاد . حالا چرا و چطورش بماند ولی واقعا سر همین بود . ما هروقت از هم ناراحت بشیم شاید بیشتر از یکی دو ساعت طول نکشه به غیر از گاهی که به شب بخوریم و بشه ۸ ساعت :-)

یک تجربه : عشاق عزیز ، توجه توجه ، این صدایی که میشنوید آژیر قرمز است ، به دقت گوش فرا دهید : هیچوقت نذارید دلخوریاتون و مدت زمان قهرتون طولانی بشه . انسانها به خیلی از چیزها عادت میکنند و دوری طولانی یا دلخوری طولانی اولین جرقه های جدایست . اما گاهی حتما قهر کنید چون شیرینی ای که در آشتی هست در هیچ چیز نیست . اگه تونستید مثل ما قهر خنده کنید یعنی باهم حرف بزنید ولی نخندین که نشون بده قهرید :-)

پ ن : مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی از این همه دوست گل ، شماها همه فوق العاده اید ، شماها همه لایق بهترین ها هستید چون بامعرفت ترین ، مهربونترین ، گلترین دوستای دنیائید . من همیشه بهترین آرزوها رو برای شما دارم و از خدا میخوام که همیشه دلاتون شاد و لبتون پر از خنده باشه :-)

پ.ن مریم : جریان این سیب زمینی به این سادگی ها هم نبود امیر به من گفت که من ناراحت میشم که تو گیر میدی و نمیذاری بریم شام بخوریم من هم دیشب اصلا حرفی نزدم و حتی گفتم اگه گشنت شد بگو بریم یه چیزی بخوریم.. اون وقت امیر گفت "نه دیگه! با تو گشنم نمیشه!" اون وقت منو رسوند خونه و بعد سر از ساندویچی در آورد.. اولش هم میگفت تو راه هستم و بعد لو داد! منم ناراحت شدم که به من نگفته! اما طبق گفته های بعدی ناگهانی سر از اونجا در آورده و ناگهانی دلش ضعف رفته و فقط هم یه سیب زمینی نا قابل با سس فرانسوی!!! اون قضیه تو راه بودن هم شوخی بوده..متفکر

روزشمار : ۱۴ روز

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:50 توسط مریم و امیر |

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبِ

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی جهان خوابِ

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخنده

شب از جایی شروع میشه که تو چشمات میبندی

تو را آغوش میگیرم

تنم سر ریز رویا  شه

جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه

تو را آغوش میگیرم

 هوا تاریکتر میشه

خدا از دستهای تو به من نزدیکتر میشه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوتت رو عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه  از این تصویر رویایی

تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی

 

پ.ن:دلم شکست.. گفتی با تو نمیخوام! اما من همه چی رو با تو میخوام!

پ ن امیر : مرسی از لطفی که به من داشتی ، شب بخیر

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:51 توسط مریم و امیر |

 

                               
مشکلات : یک ماهه که تو خونه ی ما بحث دعوت شدگان یا نشدگان یا گان عروسی ی ! پوست من رو کندن ! شاید تا امروز ۴۰ بار لیست دعوتی ها نوشته شده و عوض شده . از یه طرف مشکل اساسی من اینه که پول ندارم و از طرف دیگه یه قشون فامیل و دوست و آشنا که برای دعوت کاندید شده اند ! به غیر از هزینه ی مکان و یه سری چیزهای دیگه که به تعداد افراد ربطی نداره ، هر نفر ۲۵ هزار تومان آب میخوره ! تازه با وجود اینکه ما شام رو درجه چند سفارش دادیم ، نه درجه یک . در اولین لیستی که نوشته شد پدر جان و مادر جان بنده ۲۱۰ نفر رو لیست کرده بودند و خانواده ی مریم هم ۱۶۰ نفر ! بعد از کلی تکرار عبارت " وای من پول ندارم " و به روزرسانی لیست ها ما ۱۵۰ نفر شدیم و مریم اینها ۶۰ نفر . من دیدم زشته که ما اینهمه تعدادمون بیشتر از خانواده ی مریم باشه ، بنابراین گفتم اگه میخوان بیشتر کنند که خدا رو شکر به ۷۰ نفر ختم بخیر شد . مشکل اساسی تر اینه که همه ی فامیل ما تهران هستند و حدود ۷۰ نفر از ۱۵۰ نفر از تهران به اصفهان میاند ! از آنجایی که همه جیبشون سوراخه و پولی در بساط ندارند دست جمعی خراب میشند خونه ی ما ! جالبتر اینه که همه هم گفتند ما ۲ یا ۳ روز زودتر میایم و حتما ۲ روزی هم اضافه تر میمونند ! حالا حساب کنید ما به غیر از خرج عروسی باید ۵ روز برای ۷۰ نفر تشک و بالش و از اون مهمتر ۳ وعده غذای مهیا کنیم . بدشانسی خونه ی ما بزرگه و همه جا میشند! یه حساب دو دو تا چهار تا که بکنیم به این نتیجه میرسیم که ۷۰ نفر ضربدر ۳ وعده غذا میشه ۲۱۰ و ضربدر  ۵ روز میشه ۱۰۵۰ وعده غذا و حالا اگه بخوایم یه چیزی تو مایه کوفت بشون بدیم میشه ۱۰۵۰ وعده ضربدر ۳۰۰۰تومان که در نتیجه ما باید حدود    ۰۰۰/۲۰۰/۳ تومان پول غذای این چند روز مهمانها رو بدیم و حالا میوه و غیره بماند ( با این حساب داریم عروسی ۷ شب و ۷ شبانه روز میگریم دیگه ! ) امروز صبح دوباره صحبت این لیست شد و من تمام سعیم رو کردم که دختر خاله های پدرم و ۳ همسایه ی گلچین شده رو حذف کنم که نشد ! وای اگه میشد ۲۶ نفر از لیستمون کم میشد . هنوز امیدوارم که بتونم یه سری رو خط بزنم و به تلاش خودم ادامه میدم :-)

یه راهه حل دیگم دادم امروز که هرکی هرچی میخواد مهمون دعوت کنه ولی پولش رو خودش بده ! روز پاتختی هم هرچی هدیه آوردند نصفش مال شخص دعوت کننده :-) چطوره ؟ جالبتر اینه که همه ی آشناها بسیار پرو تشریف دارند ، مثلا همسایه کناری خانه ی ما هر روز میپرسه پس کی بیایم برا عروسی و ..... ، حالا کی جرات داره این و دعوت نکنه ؟ کافی کوچکترین بویی ببره اونوقت ........... .  ماشااله کار ما با این ۷۰ نفر فامیل که حضور به عمل میرسونند حسابی بو داره .

حرف حساب : بخدا جوونها حق دارند که از ازدواج فرار کنند ! خیلی مشکله ، کاش فقط همین هزینه مراسم بود و بس ! امروزه گردوندن یه زندگی کار حضرت فیله ! مثلا همین اجاره خونه ! دیگه فکر نکنم کمتر از ماهی ۳۰۰هزار تومان تو شهرهای بزرگ باشه ! اونم در حالی که شاه داماد کل حقوقش اینقدره . خدا خودش به همه کمک کنه که یه جوری بتونند گلیم خودشون رو بالا بکشند .

مریم گلم با همون خارسو دیشب تا آخر شب داشتند سبزی پاک میکردند برای خونه ی خودمون . مریم یادت باشه به مامانت بگی فریزر رو هم پر گوشت راسته کنه :-) البته اگه کبابی ببره و تو مواد بخوابونه که چه بهتر . ( یکی نیست بگه آخه پررو بذار اول فریزرش رو بخره بعد اُرد بده )

روزشمار : ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۵/۰ +  ۱۰ روز

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:30 توسط مریم و امیر |

امروز من و امیر رفتیم و کارت عروسیمون رو انتخاب کردیم  
من و امیر بعد از این همه وقت امروز اولین باری بود که با هم رفتیم میدون امام.. یکم تو بازار قدم زدیم و بعد رفتیم کارت های عروسی رو دیدیم.. انقدر کارت دیدیم که دیگه همشون به چشممون یه شکل میومدند! آخر هم همون کارتی که اول از هم پسندیده بودیم رو انتخاب کردیم. یه کارت ساده که روش عکس مات که یه کالسکه بود که عروس و داماد توی اون نشسته بودند.. همون اول که دیدیم یاد سیندرلا افتادم.. منم سیندرلا و امیر هم شاهزاده ی قصه! ۱۰۰ تا کارت سفارش دادیم.. برای نوشتن اسم ها من اصرار داشتم اسم امیر اول باشه و امیر اصرار داشت اسم من اول باشهwhistling نه ببخشید بر عکس! دعوا سر این بود که اسم کی اول باشه و فروشنده هم مونده بود که چه کار کنه! چند بار خط زد تا بالاخره اسم من رو اول نوشت! امیر هرچند دیر کوتاه اومدی ولی کارت برام ارزش داشت و یه جا دیگه جبران میکنم  اصلا هم فرقی نداره ها، مهم هم نیستا ! ولی خوب .. ! تازه مهم اینه که من یه شعری پیدا کردم که فامیل تو ، توش باشه! الهی قربونت برم و عنوان کارت هم این شد : 
                            
                       به نام خدایی که من را آفرید و تو را برای خوشبختی من

 بعد از اون رفتیم چند جا لحاف و رو تختی دیدیم..
بقیش رو هم بهتره که نگم.. همون هفته ای یه بار... منظورم همون شامه
امیر  وقتی کنارمی ، وقتی دستم رو میگیری ، آرامش میگیرم ازت.. احساس امنیت میکنم. همین احساس تو دنیا برام از همه چی با ارزش تره! میخوام برم بخوابم که یه شب دیگه به عروسیمون نزدیک تر بشیم.. فقط ۱۸ روز دیگه

پ ن امیر : بله دیگه به قول مریم اگه اسم مرد اول باشه میگن مردسالاری ی و اینا ولی اگه اسم زن اول باشه میگن چه مرد خوبی و احترامه ! خدا هم این زنها رو نمیشناسه :-) . راستی دیروز صبح پرده ی اتاق ها  رو آوردن و نصب کردن که خیلی خوشگل بود . اگه شد عکسش رو میذاریم . دست خارسو درد نکنه ( اصفهانی ها به مادر زن میگن خارسو ! یعنی چه ؟ خواهر سو ! حتما سو یعنی زن ولی حالا چرا خواهر به جای مادر ! شاید مال اینه که خانمها سنشون همیشه ۱۸ ساله و بالاتر نمیره ! ) .

روز شمار : ۱۸ روز

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:30 توسط مریم و امیر |

تمیز کننده ی من : امروز من و امیر و ۲ تا تمیز کار در حال سابیدن خونه بودیم ۲ تا تمیز کار که از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۵ اومدند و خیلی هم کارشون خوب بود.. ما هم گوشه کنار یه کارایی میکردیم.. بیشتر تو راه بودیم. یه دفعه میرفتیم تا خونه وایتکس می آوردیم ، یه دفعه میرفتیم جارو برقی  می آوردیم ! یه بار دمپایی و یه بار هم رفتیم ناهار گرفتیم ! هر دفعه تمیز کاره میگفت برو ۲ تا تمیز کننده من بگیر و وقتی امیر میومد دوباره میگفت کف خونه خیلی کثیفه برو ۲ تا دیگه هم بگیر! میترسم کم بیاد! فکر کنم ۶ تایی گرفتیم   
ظهر که ناهار گرفتیم من و امیر ناهارمون رو رفتیم تو پارک خوردیم ! شانس آوردیم کلاغه که کمین کرده بود و نمیرفت به صورت جهشی بلایی سر غذامون نیاورد سبز از غذای باقیمانده برنج رو برای گنجشکها و کباب رو برای گربه ها ریختیمwhistling 
حالا رسیدیم به خنده دار ترین قسمت امروز و اون وقتی بود که میخواستیم از شر یه دستشویی فرنگی راحت بشیم . بهتره که حرفی از خالی کردن محتویاتش نزنم که سبز ولی بعدش با هم دوتایی دستشویی رو برداشتیم و با آسانسور اومدیم پایین! میخواستیم پشت ماشین جاش بدیم اما چون جا نشد امیر به صورت خیلی حرفه ای بالاش رو شکست و اون رو پشت ماشین جا دادیم بعد هم جایی رو پیدا نمیکردیم که بذاریمش.. یواشکی رفتیم کنار یه مادی یه جایی که داشتند میکندند  اون رو پایین گذاشتیم و دِ فرار! باورتون نمیشه ۲ ساعت بعد که از اونجا رد میشدیم برده بودنش و من حالا عذاب وجدان گرفتم که کاش نشکسته بودیمش! آخه فکر نمیکردیم به درد کسی بخوره.. اینم عکسش

 

 عکس به این رومانتیکی تا حالا دیده بودین؟

وای خیلی ذوق دارم! خیلی خوب بود ، هیچ تمیز کردنی  به اندازه ی تمیز کردن خونه ی عشقمون لذت نداره.. من که سر شار از انرژی بودم و خستگی نا پذیر! البته بیشتر کارا رو تمیز کارا کردن ولی خب 
امیر این لباست که برای کار پوشیده بودی خیلی قشنگ بود! اول یه مشورتی با من بکن بعد لباس رو خراب کن! منتظر اون نمکدون رو هم یادت نره تا نشکسته از جلوی ماشین برداری! ماشین یادت نره...   دوست دارم 

پ.ن : وقتی برگشتم با مامانم اینا رفتیم و میز ناهار خوری رو هم خریدم.. این چند روز هم خونه تکونی خونه خودمون رو داشتیم و هم خرید های من .

پ.ن اختصاصی : یه تشکر مخصوص از آقا هادی گل که به مناسب هدیه عروسیمون برامون لوگوی عشق ۱۰ ساله رو درست کردند . خیلی خوشگله. واقعا ممنون! خوشحالیم از داشتن دوستای خوبی مثل شما..

روز شمار : ۲۰ روز
                                                                                    (J 45)

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:5 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker