تبليغاتX
عشق 10 ساله
 

پست آخر : به خاطر گرفتاری مریم این ماه بر خلاف ماه های گذشته بهمن رو من تعطیل میکنم و آخرین پست این ماه رو مینویسم . اول از همه از تمام دوستای خوبمون ممنونم که در هر شرایط لطفشون شامل حال ما میشه و تو این شرایط سخت کلی به ما انرژی میدند . من هر شب موقع خواب طبق عادت گذشته شروع میکنم با خدا حرف زدن ، درد و دل میکنم ، شکرش رو بجا میارم و ..... ، مدتی ی که در آخر برای تمام شما گلها هم دعا میکنم و از خدا خوشبختیتون رو میخوام . من و مریم وقتی نوشتن این بلاگ رو شروع کردیم فقط خاطراتمون رو ثبت میکردیم و با کَسی ارتباط نداشتیم.  اگه پستهای اولمون رو خونده باشید میبینید که خیلی سادست و فقط شرح وقایع در چند خط .  از مهر ماه بخش نظراتمون رو فعال کردیم و اصلا فکرش رو نمیکردیم که این همه دوستای خوب پیدا کنیم . از همون روز بود که به مرور  سعی کردیم بهتر بنویسیم و کاری کنیم که بلاگمون جذابتر بشه . اکثر بلاگهایی عشقی که دیده بودیم به غیر از غم و غصه چیز دیگه ای نداشت. ما سعی کردیم اینجا همه ی احساساتمون رو بیان کنیم و گاهی گریزی به سختیهای گذشته زدیم . میخواستیم به تمام عاشق ها بگیم آخر عاشقی سیاهی نیست ، جدایی نیست ! اگه سختی ها رو تحمل کنید روزی به خوبی ها میرسید . اگه بخواهید ، میتوانید . وگرنه برای ثبت خاطرات نه به قربون صدقه  نیازی هست و نه به یه سری چیزهای دیگه . ما عاشقانه مینویسیم که بلاگمون رنگ و بوی امید داشته باشه . خارج از دنیای اینترنت هم هر جا سخن از عشق و عاشقی هست ، جدایی و نافرجامی اون رو پایان میده! یه جوری مطرح شده که ماها به خودمون تلقین میکنیم عاشقی آخر عاقبت نداره . چند وقت پیش تو فامیل خودمون تحقیق کردم و متوجه شدم از ازدواج های عشقی که ۷ مورد بوده ،  ۶ مورد موفق و یک مورد به طلاق انجامیده . هیچ حرفی از اون ۶ مورد نیست ولی همیشه حرف اون یک مورد که اینها هم عاشق بودند ، آخرش همینه دیگه ! بچه ها اگه یکم سختی ها رو تحمل کنیم و واقع بین باشیم به هرچیزی که بخوایم میرسیم . هیچ وقت مهربونی و بزرگی خدا یادتون نره . همیشه امیدتون به او باشه و شکرگذار درگاهش باشید . خدایا شکرت .

روزشمار : ۲۲ روز

N87/11 =1326
KN 87 =4394

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 22:40 توسط مریم و امیر |

 

سلام به همه ی دوستای گلمون . از امروز نوشته هامون به خاطر بعضی از ..... کمی تغییر پیدا میکنه و سر شما هم کمتر درد میگیره :-)

تمیزکاری : طبق قرار قبلی با وجود اینکه هنوز کار نقاش تموم نشده و تمیزکاری رو هم شروع نکردیم امروز روز نصب پرده ها بود ! آقای پرده فروش گفته بود به هیچ وجه نمیتونیم روز دیگه بیایم و دیگه وقت نمیکنیم . ما مونده بودیم که چیکار کنیم ! گفتیم نهایت بیاد نصب کنه و تحویل بده بعد باز میکنیم و دوباره خودمون میزنیم . خدا رو شکر امروز صبح مادر مریم قرار رو به روز شنبه انداخت و ختم بخیر شد . کار خونه یجوری شده و دست و پامون رو بسته ! از یه طرف یه اتاق داره نقاشی میشه اونم با یه نقاش حقه باز و دروغگو که هروقت دلش میخواد میاد کار میکنه ! یکی از روشویی ها هنوز نیمده و به همین خاطر لوله کش یه سری از خورده کاری ها رو محول کرده به اون روز ! برق آشپزخانه هم هنوز درست نشده . با وجود این مشکلات ما باید تمیزکاری رو هم شروع کنیم . هرچی فکر میکردم نمیدونستم از کجا شروع کنم که دوباره مثل اول نشه ! امروز رفتم و گفتم باید از یه جا شروع کنم . یه سری وسایل مورد نیاز رو  خریدم از جمله سطل ، تاید ، آستری ، سیم و ... .  بالا که رفتم اول شروع کردم به درآوردن رویپلاکها از توی سوراخ های قبلی دسشویی و حمام که بعد با سیمان سفید پرش کنم . این کار ۱ ساعت طول کشید و بعد اومدم سر آشغالها . وای وای وای پدرم درومد . چناب نقاش کاغذ دیواریها رو کنده و توی یک کارتن خیلی بزرگ ریخته بودند . اصلا نمیشد تکون داد ! منم رفتم دو بسته کیسه زباله خریدم و شروع کردم به جدا کردن و کیسه کیسه کردن کاغذها، کم مونده بود خودم بین این کاغذ دیواریها مدفون بشم ! انقدر چسب داشت ، مگه از هم جدا میشد ! ۲ ساعت طول کشید که آشغالهای خونه تبدیل شد به ۲۰ کیسه بزرگ زباله . بعد طبق یک عملیات مخفیانه این بیست کیسه رو به اضافه ی ۲ کارتن سرامیک و ۵ کیسه که لوازم مربوط به انباری بود با آسانسور به پایین انتقال دادم . حالا جالب این بود که یکی کلید آسانسور رو میزد که بالا بره و در میخواست بسته بشه ! چشمش هم خوب کار نمیکرد ، خیلی شانس آوردم که الان امیر نصفه نیستم :-) چند بار در خورد تو سرم و برگشت و منم برای اینکه بسته نشه بین در ایستاده بودم و کیسه ها رو به بیرون پرتاب میکردم . بعد دوباره رفتم بالا و قفل یکی از درها که عیب داشت رو درست کردم . کمی اونجا رو سروسامون دادم و وقت تمام شد . دیدم فایده نداره و تنهایی تا شنبه نمیتونم تمیزکاری رو تموم کنم . فردا زنگ میزنم به یکی از این شرکت ها و دونفر کارگر میگیرم که با خودم میشه ۳ نفر . شغل بدی هم نیستا ! از صبح تا ۴ بعدالظهر ۲۰ هزار تومان با نهار :-) راستی بعد از کمی کار زوارم در رفت ، بله دیگه کار اداری و بی تحرکی آدم رو سوسول میکنه مثل من

مریم هم که امروز سرکار نرفت و با مامانش داره کل خیابونها رو متر میکنه ! راستی مریم چهارباغ چند متره ؟

روزشمار : (۱۰۰ * ۰۳/۰) + (۸۰٪ * ۲۵ )

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:15 توسط مریم و امیر |


روزشمار : ۲۵ روز

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:40 توسط مریم و امیر

 

 

سلام .. 
دیروز از صبح تا شب با مامان و بابام بیرون بودیم.. تخت خریدیم و شب هم نمایشگاه لوازم خانگی بودیم. انقدر شلوغ بود که نمیشد نفس کشید.. دیشب بود که فهمیدم دارم از فرط دلتنگی هلاک میشم! به امیر گفتم دیگه فردا روز توست و نمیخوام جایی برم.امروز از صبح با فکر کردن به عصر انرژی میگرفتم. عصر آژانس گرفتم و پیش امیرم رفتم.  این بار هر کاری کردیم بخاری روشن نشد. دو نفری با سر تو بخاری رفته بودیم که روشنش کنیم اما نشد! منم هی به امیر میگفتم ولش کن سرد نیست! داشتیم حرف میزدیم که امیر گفت من همین حالا از اون بستنی طالبی دایتی دلم میخواد .. پاشو پاشو بریم بستنی بخوریم با هم رفتیم بستنی خریدیم و بعد هم رفتیم تو نظر که شلوار بخریم. چند جا رفتیم و امیر خان شلوار پرو میکرد. تا امیر تو اتاق پرو بود گوشم رو میچسبوندم به در و میشنیدم که داره با خودش شعر میخونه! خیلی خنده دار بود. من هم که چوب لباسی بودم هی یه شلوار از لا در میومد بیرون و یه شلوار میرفت تو! بعد امیر میومد بیرون یه دور میزد و من میگفتم نـــــــــــــــه   همین یه جا رو تازه دیده بودیم که امیر میگفت دلم داره ضعف میره اول بریم به چیزی بخوریم انرژیمون برگرده بعد بریم دوباره بگردیم connie_caveman-1.gif منم نذاشتم تا اینکه تو یه مغازه دیگه یه شلوار دیدیم که بالاش کمتر تنگ بود. امیر هم تو پرو گرمش شده بود و کلافه شده بود. همون رو خریدیم مبارکت باشه عزیزم! بعدش هم رفتیم پیتزا سفارش دادیم و در فاصله آماده شدن مامانم زنگ زد که برین برا امیر حوله (قبلا پسندیده بودیم) رو بخرین! رفتیم ولی اون رو فروخته بود. وقتی برگشتیم کلی طول کشید تا غذا رو بیاره،چون یادشون رفته بود سیب زمینی رو همزمان با پیتزا آماده کنند و امیر غر زد،غر زد و کم مونده بود من رو هم بزنه! یعنی بچم تا گشنش میشه هیچ کس رو نمیشناسه. خدا به دادم برسه ! استرس
بعد از شام امیر ساعت ۱۰ من رو رسوند. مامانم اینا بعد از من با دست پر به خونه اومدند  مامانم با ذوق تمام داشت تک تک چیز هایی که برام خریده بود رو بهم نشون میداد. وسایل برقی آشپزخونه همون آبمیوه گیری و قهوه ساز و اسنکر و ... و یه ست کریستال که خیلی قشنگ یود. و همچنین میز اتو ! وقتی مامانم داشت تعریف میکرد اشک توی چشام اومده بود ، هیچ وقت فکر نمیکردم همچین روزی برسه! همیشه تو ذهنم این روزا رو مثل رویا میدیدم . همیشه فکر میکردم مامانم هیچ ذوقی نداره و برام هیچ کاری نمیکنه اما اشتباه میکردم!خدا  خودش به موقع همه چی رو درست کرد. بهترین احساس رو دارم. امیر با اینکه دیدمت دلتنگیم خیلی بیشتر شده! دیگه چیزی نمونده تا برای همیشه کنار هم باشیم. من خیلی خوشبختم چون تو رو دارمHeart Smile یادته اولین ولنتاین که بهت تبریک گفتم کی بود؟ اول دبیرستان بودم که فهمیدم ولنتاین چه روزیه؟!! اون موقع این قدر ها هم رایج نبود.فقط یه نفر تو مدرسه میدونست .. یه کارت پستال بهت دادم. بهت گفتم ولنتاین مبارک و تو گفتی چــــــــــــــــــــی؟  و حالا بازم میگم مبارک.

روز شمار : ۱+۵+(۵*۴)
                                                                                         (J 44)

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:55 توسط مریم و امیر |

                                   

ولنتاین :سلام عزیزم . روز عشاق بر تو که همه ی زندگی ی من هستی مبارک باشه . امروز خیلی سرحالم و بعد از مدتها دیشب ۹ ساعت خوابیدم . صبح باز تو و خانواده به دنبال خرید بودید و من هم با برادرم رفتیم و جای قفل درهای خونه رو درست کردیم . همه جا رو جارو کردیم و درِ تراس رو هم باز کردیم تا قرقره هاش رو تعمیر کنیم . عجب این نقاش بدجنسه ! ۲ روز گذشته  هیچ کاری نکرده بود و بعد از تلفن شما اومد و آخر هم ۵۰هزار تومان از من گرفت تا رنگ بخره ! " صفای آقا جلال رو عشق است "

ظاهرا ما از امروز میتونیم روی تخت بخوابیم ، مگس ها رو با مگس کش بکشیم ، روی تخته برایم سیب زمینی خرد کنی ، پوست من رو با پوست کنی بکنی ، میوه ها رو تو بشقاب بچینیم ! نه نه نچینیم چون تو شکستیش ، نمیدونم چی رو کجا بچسبونیم " گفتی این سکرته و میخوام بعد سوپرایزت کنم ! ، با گوشت کوب تو سر من بزنی ، آشغال رو توی سطل بریزیم ، موهای من رو با قیچی کوتاه کنی ، لباسهام رو با چوب لباسی آویزون کنی ، برنج رو آبکش کنی و ..........

این روز رو به همه ی دوستان گل عاشق تبریک میگم و از خدا میخوام هرچه زودتر برای همیشه کنار عشقشون باشند و خوشبخت زندگی کنند .

روزشمار :   ۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 16:15 توسط مریم و امیر |

 

خدایا شکرت: سلام عزیزم . دلم خیلی برات تنگ شده . این گرفتاری ها حتی صحبت تلفنی رو هم از ما گرفته . خلاصه برنامه ی دیدارمون رو ریخته بهم . مریم انقدر خوشحالم ، احساس سبکی میکنم . فکر کنم الان اگه از روی بلندی بپرم میتونم پرواز کنم :-) امروز خیلی روز خوبی بود .بالاخره من وام مضاربه رو تسویه کردم . باور کن ۶ ماه خواب نداشتم . تمام فکر و ذکرم جور کردن این پول بود. نمیدونم چجوری میتونم شکر خدا رو بجا بیارم ! خدا خیلی مهربونه . خیلی بزرگه . خدایا شکرت ، خدایا هزار بار شکرت ، شکر ، شکر و شکر . امروز صبح وقتی از بانک اومدم بیرون از خوشحالی تو چشام اشک بود. توی ذهنم  کسایی بودند که دستم رو گرفته بودند. بابام که واقعا هرچی داشت و نداشت به من داد . یاد صبح که تا کسری پولم رو داد و خنده رو روی لبای من دید تو چشاش اشک خوشحالی اومد و صورتش رو قایم کرد ! یاد مامانم که تمام پولی که تو بانک داشت گرفت و به من داد تا مشکلم حل بشه . یاد مادر بزرگ تو که صبح تا فهمید من پول رو تونستم تهیه کنم و میخوام به بانک برگردونم از ته دل میخندید و خدا رو شکر میکرد و به اصرار میگفت امیر اگه بازم پول کم داری بگو ، شده باشه از زیر سنگ جور میکنم و نمیذارم لنگ باشی ! ای خدا من شرمنده ی همه ی بنده های خوبتم . همین الانم باز اشکم درومد . مامانم تا میدید من تو خودمم میگفت فکر چی و میکنی ؟ کسی که قلبش پاکه خدا کمکش میکنه ، ناراحت هیچی نباش . قلب من در برابر قلب عزیزانم سنگه . من دارم نون قلب اونا رو میخورم . من تا یکی دو سال پیش به هیچی امید نداشتم و سعی میکردم به مشکلاتم فکر نکنم و میخواستم از اونا فرار کنم ولی حالا که فکر میکنم میبینم همه ی این اتفاقا معجزه بوده واقعا معجزه . مریمم ، خانمم ، عزیزم بعد از خدا وجود تو بود که به من کمک کرد . همیشه مدیون تو و تمام خوبیهاتم . خدایا کمکم کن که جلوی عزیزانم رو سفید باشم .

من در تاریخ ۲۴/۰۵/۱۳۸۷ مبلغ ۲۰۰میلیون ریال وام مضاربه گرفتم که امروز با سود پول مبلغ ۱۱۰/۹۰۴/۲۲۴ ریال وام رو تسویه کردم.

 خب احساساتی شدن دیگه بسه بریم سر اصل مطلب که همون جهاز باشه .(یک داماد طلبکار) ما از امروز میتونیم توی پارچ آب یخ بریزیم ، توی ظروف پیرکسمون غذا گرم کنیم ، سالاد رو با قاشق مخصوص بکشیم ، به مهمونامون تو ظروف چینی نهار بدیم ، با فلفل پاش زبانمان را بسوزانیم ، روی بالش و تشک رو با رو تختی و روبالشی بپوشانیم ،۳ شاخه گل چینی سر میز بذاریم و مریم لباسهای من رو اتو بزنه . این پیشرفت خوبی بود و این داستان ادامه دارد . راستی من دست وِلی هم میتونم بنویسم :-)

پ ن : دوستای گلمون بازم ببخشید اگه نمیتونیم این چند وقت بتون سر بزنیم . واقعا دلم برای یه بلاگ گردی حسابی تنگ شده .

روزشمار : ۱-۳۰ روز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:10 توسط مریم و امیر |

امیر گم شدیم؟؟:-) 
سلااام.. من اومدم !!! این روزا از بس با مامانم بیرون میرم حتی نمیرسم امیر رو ببینم. بالاخره امروز رو از مامانم مرخصی گرفتم و عصر با امیر بودم .. البته  ساعت ۱۲ ظهر یه مرخصی یک ساعته گرفتم که با مامانم اینا بریم برای خرید آشپزخانه. ولی نخریدیم و فقط پسندیدیم ! خوشحال باشید چون یه قندون هم خریدم و حالا چایی رو میتونیم با قند بخوریم.. ساعت ۳۰/۴ بود که امیر زنگ زد و گفت منو ندیدی؟ تا بیرون رو نگاه کردم دیدم عزیزم پشت شیشه داره نگام میکنه کلی ذوق زده شدم . با هم رفتیم سر برق کار که آشناشون بود و مغازه داشت. چند تا چراغ برای تراس و راهرو و دستشویی و حمام و هالوژن های آشپزخونه انتخاب کردیم که فردا میاد و برامون وصل میکنه و همینطور جای اون کلید ها رو عوض میکنه. صبح هم آقای نقاش رفته و کاغذ دیواری های اتاق رو کنده و از فردا رنگ رو شروع میکنه آخه کاغذ دیواری ها خیلی شلوغ بود! منم عاشق بوی رنگم! آخ جون ! البته هزینش رو فعلا بابام میده تا بعددددددد!  و اما ... من یه کیف دست دوستم دیدم که خیلی خوشم اومد! آدرسش رو که پرسیدم گفت از خیابون کاوه خریده.. امروز به امیر گفتم بریم اونجا که امیر گفت از اتوبان بلد نیستم و من هم بلد نبودم گفتم میریم شاید پیدا کردیم اگه گم شدیم هم طوری نیست.رفتیم و به جای کاوه سر از جاده فرودگاه در آوردیم! خیلی خطرناک بود. آخه بلد نبودیم و نمیدونستیم از کدوم طرف بریم .. سرعت ها هم که زیاد بود.. آخر از یه زیر گذر که اون هم خطرناک بود و من فکر کردم که الان ماشین چپ میشه برگشتیم و باز همه ی تابلو ها و اسم ها به چشممون نا آشنا بود . من هی به امیر میگفتم گم شدیم؟؟؟ امیر هم میگفت آره ! شوخی که ندارم، من اینجا ها رو بلد نیستم!  امیر دیگه وقتی  میگم اینجا بپیچ اصلا به حرف من اعتماد نکن! آخه تقصیر من شد راه رو اشتباهی گفتم بعد هم کلا پشیمون شدم و به جاش رفتیم که پیتزا بخوریم که واجب تر از کیف بود!
امیر شکموی من همش میگفت من خیلی گشنمه بیشتر از اون پیتزا و ساندویچ های مشترک.. من دو تا ساندویچ میخوام.  دیدی کافی بود شکموی من بعد هم تو ترافیک بودیم .. ساعت ۹ امیرم منو رسوند..
مامانم اینا خونه نبودند و بعد از من با یه چرخ گوشت و یه سری قاشق و چنگال و کفگیر و پوست گیری و ... اومدن که معلوم شد قاشق ها رو بابام از دبی برام آورده بوده اما من ندیده بودم .. ااِاِ اینا به فکر بودند اما به روی خودشون نمی آوردند.. فقط میخواستن من حرص بخورم

روز شمار: یک ماه و یک روز
                                                                                        (J 43)
                                                                     GH
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:50 توسط مریم و امیر |

 

امیر شلخته : این روزها قیافه ی من دیدنیست ! البته اون روزها هم دیدنی بود ولی حالا منحصر بفرد است . به خاطر تعمیراتی که تو خونه داریم انجام میدیم و نقش آچار فرانسه بودن من ، لباسهای پلو خوری به لباس کارگری تبدیل شده . من همیشه مشکل کمبود جیب شلوار داشتم و مریم میگفت چرا این همه چیز میذاری تو جیبهای شلوارت ! نگاه کن نگاه کن اصلا از ریخت افتاده ! تازه جدیدا یه دسته کلید بزرگ ، یه دسته ی کابینت برای نمونه و گاهی پیچگوشتی و انبردست به آن اضافه شده  که مجبور شدم یه سوراخ به کمربندم اضافه کنم چون هر ۱۰ قدمی که برمیداشتم یکبار باید بالا میکشیدم . وقتی جیبها به جای خورجین استفاده شه دیگه معلومه که چه شکلی میشه :-) . اون روزی هم که سرامیک کار اومده بود، وقتی داشتم سیمان سفید رو میاوردم بالا  متوجه شدم گونی سوراخه و چه صفایی به شلوارم داده . تا دیروز هنوز آثار سیمان سفید بود و تقریبا لی ی سفید بر تن داشتم که نجار گفت سر چوب اُپن رو بگیر و شروع کرد به بریدن چوب با اره ی برقی و همون هنگام بود که پاهای پینوکیو رو دیدم . از دیروز تا امروز صبح لی ی افرایی بر تن داشتم .( افرا رنگ اُپن که همون رنگ چوب روشن) وقتی میخواستم برم سر  کار شلوارم رو بردم توی تراس و ۱۰ بار محکم تکون دادم و این عمل باعث شد سیمان سفید و خاک اره مخلوط بشه و یه رنگ جدید به وجود بیاد . خدا رو چه دیدی یه وقت از فردا مدل شلوار جدید من مد شد ! امروز که تو خیابون میرفتم ، میترسیدم پلیس من رو به جای کارگران کشور دوست و همسایه دستگیر کنه و به اونجا برم گردونه !

امروز ظهر برقکار اومد و کارها رو دید. بعد به اتفاق رفتیم دم مغازش . نمیدونید چقدر چیزهای خوشگل اومده! وای برای اتاق بچه یه چراغ داشت یه عالمه خوشگل ، حتی میشه گفت ۱۰۰ عالمه خوشگل . برای توی دسشویی ، راهرو و .... روحم تازه شد . فردا قرار شد با رئیس بریم برای انتخاب لوستر و غیره . دیروز هم خدا رو شکر کار نجار تموم شد . یه اتفاق جالب : دیروز سعید به نجاره گفت بهتر نیست برای ویترین چراغ نذاریم که از کمد بالا بشه کامل استفاده کرد ! نجار گفت نفهمیدی شما ،  اینجا نه من کاره ای هستم نه تو ، رئیس کسه دیگست ( منظورش تیکه انداختن به من بدبخت بود ) خوب واقعا حقم داره هرچی از من میپرسه ، سریع زنگ میزنم به مریم و میگم این رو چیکار کنیم  . اینجا بود که تازه احساس یک زن ذلیل واقعی به من دست داد و کمی دگرگون شدم .

قدم بعدی خانواده ی مریم برای خرید جهاز یک ترازوی آشپزخانه بود که تا به امروز هم میتونیم چای دم کنیم و هم چای رو وزن کنیم البته فعلا اون کتری مریم رو میشه کنار شومینه گذوشت .

ساعت ۲۰/۲۲ نوشت : یه خبر داغ داغ ، از الان میتونیم روی مبل بشینیم و چای بخوریم :-)

روزشمار : ۲۴ / ۷۶۸ ساعت

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 17:45 توسط مریم و امیر |

 

چقدر احساس خوبی دارم : تا به امروز من و مریم فقط به فکر و در تصور خود آینده رو میساختیم ، تا باهم بودیم شروع میکردیم به نقشه کشیدن برای زندگی ی مشترکمون . اونا فقط حرف یا فکر بود و با عمل خیلی فاصله داشت ولی همون تصورات و اهداف خودش خیلی کمک میکنه که آدم به طرف چیزی که میخواد حرکت و تلاش کنه . از اول امسال کار من به صورت جدی شروع شد و خدا رو شکر پیشرفتی که کردم برابر بود با ۵ سال زندگی گذشته ی من ، اما زندگی اصلی ما از حالا شروع میشه . زندگی خیلی با دوستی فرق میکنه ! شاید برای همینه که بعضی از ازدواج های عشقی شکست میخوره . تا دیروز تو خونه ی خودمون اگه قرار بود مهمون بیاد نه تنها دغدغه ای برای تهیه وسایل پذیرایی و آبروداری جلوی مهمون نداشتیم ، شاید به خودمون زحمت بیرون اومدن از اتاقمون رو هم نمیدادیم و میگفتیم ما حالش رو نداریم ! ولی فردا در خونه ی مشترکمون دیگه این خبرا نیست اگه قرار شد کسی بیاد باید همه چیز رو مهیا کنیم و خودمون تمام کارها رو انجام بدیم . ما مسئول گردوندن زندگی خود میشویم . باید برای بدست آوردن هر چیزی زحمت بکشیم . دیگه کسی برای ما نهار آماده نمیاره ! دیگه کسی پول توجیبی به ما نمیده ! دیگه نمیشه گفت حالش رو ندارم برم نون بخرم و خیلی از این دیگه های دیگه :-) اما پشت همه ی این سختیها یه احساس خیلی خوب نهفتست و اون احساس استقلاله !

درسته که این چندوقت به خاطر کارها که یکم داره فشار میاره ناراحت شدم ولی خیلی از این فشارها خوشم میاد . وقتی خودم رو میبینم که پشت ماشینه لکندمون نشستم و نهار نخورده دارم عجله میکنم که به کاری برسم احساس خوبی برام داره . فکر میکنم که بدرد میخورم ، ازم کاری بر میاد . میتونم کاری رو به سرانجام برسونم . تازه مریم یه درجه از من پوست کلفتره :-) مثلا دیروز با سردرد تا آخر شب به دنبال کارها بوده و تازه میگه خیلی از خستگیش خوشم میاد . خدا رحم کنه جلوی مریم کم نیارم . واقعا مریم برا خودش مردی ی ! مگه میشه وقتی بشه که مریم بگه دیگه خسته شدم بریم خونه ! مثلا از صبح تا ۶ عصر سرکار بوده و ۲ ساعتم پیاده روی کرده تازه میگه امیر میای بریم خرید ؟ ۲ ساعت دیگه میگذره بعد میگه امیر انقدر دوست دارم بریم سینما !

و اما یه گزارشی از کارهای انجام شده :پنجشنبه مریم با مامانش رفتند چند جا و پرده دیدند که از یک فروشگاه برای اتاقها پسندیدند و از جای دیگه برای سالن . امروز صبح یکی از این ۲تا اومد و پرده ی اتاقها رو متر کرد . بعد از اون آقا سعید اومد و به نجار دستورات لازم رو برای رفع مشکلات داد . از طرف دیگه مریم با خانواده امروز صبح به چند فروشگاه مبل رفتند و عصر هم این کار ادامه داشت . فردا خیلی روز شلوغی داریم . من با اینکه کلی کار تو دفتر دارم باید بیام خونه چون نجار ، لوله کش و برقکار میان برای انجام کار.

وای داشتم این پست رو مینوشتم که باز باید برم دنبال کار . پدر مریم میگه این کاغذ دیواریها خونه رو کوچیک کرده و من یه آشنا دارم میگم بیاد روش رنگ بزنه ! من گفتم نمیشه و اگه هم بشه من پول ندارم ولی فایده نداشت و ساعت ۸ یکی از آشنایان ایشان میان که ببینند چیکار میشه کرد و چقدر هزینش میشه . بابای مریم گفته که پولش رو بعد میگیره ! حالا بعد از کجا میاد خدا میداند .

روزشمار : ۲۶۶-۳۰۰

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:5 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم..آپ کردم که بگم ازت ممنونم واسه کارایی که برای خونه انجام دادی.. همه چیز بهترین بود و اگه پشتکار تو و آقا سعید نبود هیچ کدوم از این کارها به این سرعت انجام نمیشد..
الان دلم خیلی گرفته. امروز از ظهر نجار تو خونه داشت کار میکرد و امیر تمام مدت اونجا بود. عصر اومد دنبالم و با هم رفتیم هود و دستگیره های کابینت ها رو به تعداد خریدیم. و بعد رفتیم که خونه رو ببینیم. اون دکوری که اضافه کرده بود خیلی قشنگ بود و من هم رنگش و هم مدلش رو خیلی دوست داشتم.. همین طور رنگ صفحه هم خیلی قشنگ بود و همه به هم میومدند.. ۲ ، ۳ تا اشکال وجود داشت که یکم من رو ناراحت میکرد.. توضیحش مشکله! مثلا پریز ها پشت دکور بود و باید از تو دکور، کلید لامپ رو میزدی و هنوز هم نمیدونم میشه درستش کرد و جاش رو عوض کرد یا نه! جالبه که نجاره اصلا راجع بهش هیچ حرفی نزده.. نمیدونم اصلا به این موضوع فکر کرده بود؟ یا لاستیک که باید زیر سینک بیفته اصلا نبوده و اونا هم چون چسب رو زده بودند بیخیالش شدند.. و پیچ های سینک که ... همین الان هم که بهش فکر میکنم اعصابم خرد میشه! چون نگرانم که درست میشه یا نه! فقط نگرانم.. اما کاش امیر هم یکم نگرانی من رو درک میکرد. تا میبینه من اعصابم از این چیزا خرده فکر میکنه که من میگم هیچ کاری نکرده و همه کارش بی ارزش بوده و ... من وقتی رسیدم خونه به مادر بزرگم که خیلی تو این چیزا تجربه داره زنگ زدم و گفتم که فردا بیاد اونجا و اشکال های کار این نجار رو بگه و ازش بخواد که درستش کنه! چون خودش به تازگی کابینت کار توی خونش داشته و بیشتر از ما سر در میاره! اما تا به امیر گفتم ناراحت شد و گفت مگه من خودم از پسش بر نمیام و چرا با من مشورت نکردی و .. من نمیدونستم که اینقدر مهمه و امیر ناراحت میشه . به هر حال اگه فکر میکنی تقصیر من بود ببخشید من نمیخواستم ناراحتت کنم.

پ ن امیر(۱۷/۱۱/۸۷): سلام خانمم . نه قربونت برم من که ناراحت نشدم ، یکم عصبانی شدم . من انتظار دارم اول به من بگی میخوای چیکار کنی و بعد انجامش بدی . مثل مرحله به مرحله ی کارمون که من نظر تو رو میخوام و میگم هرجوری تو دوست داری . چه رنگ چه مدل و هرچیز دیگه ! دیشب که باهم رفتیم اونجا مگه من گفتم اینا دیگه درست نمیشه ؟ مگه نگفتم که به سعید میگم بیاد اینجا یه فکری برای این پیچهای سینک بکنیم ! مگه قرار نشد  پریزها رو ببریم به دیوار پشت کمد! بعد خودت فکرش رو بکن من مثل این بچه ها مامانم رو ببریم که نجاره رو دعوا کنه ! دیشبم بت گفتم درستش اینه که اگه مادربزرگت تجربه ای داره بیاد به من بگه که خودم به نجار بگم نه اینکه بیاد جلوی من با نجاره دعوا کنه ! من اصلا این کار رو نمیپسندم . در ضمن تمام مسئولیت کارهای خونه با سعید و اون باید جوابگو باشه که هست . امروزم که بش گفتم گفت خودم میام و میگم درستش کنه . در مورد ایراد گرفتن هم خودت یکم فکر کن ! بله منم دوست دارم همه کارا به بهترین شکل انجام بشه ولی همیشه این اشکالها پیش میاد ! من اگه بخوام خیلی سخت بگیرم و یا با نجاره بد حرف بزنم یهو ول میکنه و میره ! ما هم وقت نداریم که کار تعطیل بشه و عقب بیفته . انشااله برای خونه ی بعدی تمام مدیریت کار رو به تو میدم تا دیگه این ایرادها پیش نیاد. در هر حال مریم من بهترین شوهر  دنیاست :-) دوست دارم . زذ

پ.ن مریم : حرفای تو همه درسته اما من گفتم بیاد دعوا کنه؟  مدیریت تو حرف نداشت، این ایراد ها همیشه پیش میاد . باشه عزیزم من دیگه واسه کوچکترین چیز ها هم با تو مشورت میکنم..

روزشمار : ۳ + ۳ + ۳۰

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:47 توسط مریم و امیر |

 

بی ربط : همینطوری چندتا از اس ام اس های قبلی مریم رو که برام خاطره داره نوشتم و به همدیگه هیچ ربطی نداره .
۱۳۸۷/۰۲/۲۸ : اصلا مهربونی هم نمیخوام ، نه از تو نه از هیچکس دیگه . دیگه نگو دوست دارم .
۱۳۸۷/۰۲/۲۹ : بوس هاتم مهربون نیست ، صبح فهمیدم که دوسم نداری ، از نگاهت معلوم بود .بوس هاتو پس میدم ، "بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس"
۱۳۸۷/۰۲/۲۸ : ناراحت نباش ، پیروزی خیلی شانسی برد .لعنتی این مجری هم طرفدار پیروزی بود . منم داشتم نگاه میکردم . سرم دردش زیاد شد .
۱۳۸۷/۰۲/۲۸ : راستی امتحان ریاضی چی شد ؟مامانم میگه همین امروز قرار خونه رو میذاشتی ! فردا صبح قرار قولنامه بذار . اگه شد برای عصر... امیر دست من نیست .
۱۳۸۷/۰۲/۲۸ : حالم خیلی گرفته ست . دلم خالی ی . یه جوریم .نمیخوام با مامانم اینا روبه رو بشم ولی مجبورم !
۱۳۸۷/۰۲/۳۰ : وای خیلی خوشحالم ، اما ناراحتم هستم که نکنه اینجوری سختت باشه ! قربونت برم. بمیرم برات دیشبم نخوابیدی!
۱۳۸۷/۰۲/۳۱ : پرسیدم! گفت اول باید کارای محضر رو درست کنه ، فقط قبل اون تو باید بگی ما خودمون محضر آشنا داریم ، خودمون انتخاب میکنیم که شناسنامه نخواد .
۱۳۸۷/۰۲/۳۱ : اگه میبینی ناراحت میشم ، فقط نگرانتم . "بوس بوس" دلم برات تنگ شده .
۱۳۸۷/۰۳/۰۳ : وای عجب استادهای پولکی ای هستند ! همه چی با پول حل میشه . امیریم دلم میخواد بیام پیشت . حالا شاید ۶ به بعد بتونم بیام . تو نهار که خوردی ؟ یکم بخواب ، بعد " بوس "
۱۳۸۷/۰۳/۰۷ : ایستگاهمون که میدونی جاش عوض شده ! نرسیده به ......... بغل کوچه ی ..... .
۱۳۸۷/۰۳/۰۷ : یعنی چه که میگی کلی کارم رو ول کردم به خاطر تو ؟ من گفتم اگه میتونی بیا! حالا هم اگه اعصابت خرده نیا ، من با تاکسی راحت نیستم . تا ۱ هم وقت داریم .
۱۳۸۷/۰۳/۱۹ : امیر من از فردا میرم کلاس رانندگی :-)
۱۳۸۷/۰۴/۰۲ : من یکم تحمل شنیدن بعضی حرفها رو ندارم . نمیدونم چرا پوست کلفت نمیشم! اصلا انگار من بچه ی اینا نیستم ، مگرنه چطور میتونند همش من رو با این گوشه کنایه ها اذیت کنند ؟ چطور ناراحتی من براشون مهم نیست ؟ نتیجه اینکه واقعا مشکل دارند . بمیرم ناراحتت کردم . دوست دارم .
۱۳۸۷/۰۴/۰۲ : من که دیگه نیازم به شوهرم ما فوق نوره ، میخوامت وحشتناک!
۱۳۸۷/۰۴/۱۳ : امیر خیلی بم خوش گذشت ، دلم نمیومد برم . ولی دیگه نزن پشت گردن من " بوس "
۱۳۸۷/۰۴/۱۹ : سلام عشق من . دلم خیلی برات تنگ شده . دیشب هم کم حرف زدیم . لیلا ساعت ۳۰/۱۲ رفت و من انقدر خسته بودم که تا حالا خواب بودم . داشتم یه خواب ترسناک میدیدم . بوس مخصوصت چسبید . الهی قربونت برم . خیلی دوست دارم بهترینم .بمیرم واسه سرت که درد میکرد .

ساعت ۲۰ نوشت : یه اس ام اس داغه داغ که الان بهم رسید : اولین خرید رو کردیم ، قوری و کتری :-)

روزشمار : ۳۷ روز

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:15 توسط مریم و امیر |

 به

Gemini

امروز داشتیم با امیر میرفتیم که دیدیم ماشین آتش نشانی راه یکی از خیابونا رو بسته! داخل خیابون رو که نگاه کردیم وحشت کردیم.. داربست یه ساختمان بلند در حال سفت کاری افتاده بود !! ماشین آتش نشانی و گروه های فیلم برداری هم اومده بودند.. داشتم فکر میکردم کاش میرفتیم و از نزدیک می دیدیم چی شده که همون موقع دیدم امیر ماشین رو در اولین جای ممکن پارک کرد و گفت بریم ببنیم! انقدر خوشم اومد که امیر هم مثل من این همه حس کنجکاوی داره .. خلاصه بدو بدو خودمون رو به محل صانحه رسوندیم.. جرثقیل هم اومده بود و داشت اون رو کاملا از ساختمان جدا میکرد. اینطور که پیدا بود کامل نیوفتاده بود و خدا رحم کرده بود که اتفاقی برای کسی نیوفتاده بود.. من و امیر هم پا به پای فیلم بردارها عکس میگرفتیم(البته هی memory کارت مبایل من پر میشد و امیر غر میزد و میگفت چقدر پرش کردی چند تا عکس رو  پاک کن) اینم عکس
بعد هم رفتیم یه سر به خونمون زدیم(امیر ما چه کار داشتیم اونجا؟) راستی امیر رفته بود به انبار دار اون مغازه پول داده بود و آینه رو عوض کرده بود (مرسی عزیزم) .وقتی اونجا بودیم امیر گفت امروز دنبال کاری نریم و بریم خونه..رفتیم خونه و با هم شام درست کردیم.. البته من آش داغ کردم و  امیر ساندویچ سوسیس درست کرد.. دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود و خیلی هم خوش گذشت. عاشقتم.

 پ ن امیر : بالاخره اون غرغر نتیجه بخش بود . نتیجه میگیریم گاهی غرغر خانمها از آواز بلبل ها دلنشین تر خواهد بود  و می غرد از غردون خانمها . من برای اینکه همیشه شنونده ی خوبی برای غرغر عزیزم باشم ۲ عدد از اونا که تو گوش میذارند خریدم . عزیزم بزن !!! که دلم هوای غر شور  را کرده است.

روزشمار : ۲ + ۳ + ۳ + ۳۰
                                                                                       (J 42)

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:0 توسط مریم و امیر |

امیر عصبانی و مریم غرغروووووووووووووووو : خیلی وقته که مامان و بابای مریم میخوان بیان خونه رو ببینند و بعد یه سری از اثاثیه رو بخرند . مریم مخالفت میکرد چون دوست داشت اونجا آماده باشه و بعد بیان برای همین من تمام برنامه ها رو ریخته بودم که دیگه امروز فردا کار تموم بشه . آقای لوله کش قبلا گفته بود من خودم دور توالت رو سرامیک میکنم و مشکلی نداره ولی پنجشنبه گفت به خاطر لوله فاضلاب که اضافه کردم یه سرامیک کار باید بیاد . من با عجله همون شب سرامیک خریدم و جمعه  از  ۷صبح تا ۳ عصر دستم بند بود و پدرم درومد ! دلیلش هم این بود که یه افغانی رو پیدا کردیم بیاد و هیچی وسیله نداشت. فقط ۲ ساعت دنبال وسیله ی کارش بودیم . مشکل بعدی این بود که آب نداشتیم و من آفتابه به دست یه پام تو حیاط آپارتمان بود و یه پام بالا . تازه باید مراقب بودم که کثیف کاری نکنه . کار که تموم شد خود افغانی ی گفت میدونم هرکی بیاد اینجا به من فحش میده و بگو نده من تراز نداشتم ! خب حالا دوغ آبم که بدی خوب میشه و ..... من اون موقع سرم درد میکرد و رفتم خونه .

امروز صبح قرار بود نجار بیاد . ساعت ۹ شد و خبری از ایشان نشد ! وقتی تماس گرفتم فرمودند صفحه ها هنوز نیمده در صورتی که چند روز پیش گفته بود اومده ! خلاصه کلی دعوا کردم و بعد زنگ زدم به سعید و اونم یه حال اساسی بش داده بود و دیگه برای امروز کنسل شد . اون روز که من رفتم و روشویی رو تحویل گرفتم سعید گفته بود که حتما اونجا چک کن که سالم باشه و تا میخواستم اینکار رو بکنم مسئول انبار گفت نمیخواد و اینا سالمه ولی من با این حال همه رو چک کردم به غیر از آینه . امروز صبح که اومدم به لوله کش سر بزنم گفت این آینه یه جاش ضربه خورده و تو چشمه،منم نصب نکردم که ببری عوضش کنی ! منو میگی میخواستم آینه رو تو سرم خرد کنم . میگن آدم خر میشه ها ! همینه دیگه ! بعدش هم آینه رو بردم و فروشنده قبول نکرد و با کوهی از اندوه برگشتم . خیلی دلم سوخته بود و مریم هم میگفت نمیخوام باید عوض کنه . بدیش هم اینه که اینا باهم سته و تکیش رو  نمیفروشند :-( . راستی همونجا لوله کش شروع کرد به دری وری گفتن به کسی که اونجا رو سرامیک کرده و گفت اینا تراز نیست و دورنگ شده و به نظر من یکی رو بیار که کل دسشویی رو سرامیک بچسبونه . من میخواستم خرج رو کم کنم و همون رو تعمیر کنم ولی نشد که نشد ! بش گفتم چقدر میشه گفت چیزی نیست و ۵۰ یا ۶۰ هزار تومان خرجش میشه . اینجا بود که تازه فهمیدم اون یک متر سرامیک رو اون کاسب از خدا بی خبر ۲ برابر قیمت با من حساب کرده ! در نهایت تصمیم به این کار گرفتم و زنگ زدم که یه سرامیک کار بیاد و این کار هم به بعد موکول شد .

 ساعت ۴ عصر رفتم دنبال مریم و با شرح وقایع مریم از این شکل :-) به این شکل :-( تبدیل شد . اول اومدیم خونه . من تمام سعیم رو کردم که مریم به این شکل :-/ درومد . ۱ ساعتی که با مریم تو خونه بودیم همه چی یادمون رفت و کلی شاد شدیم . ساعت ۱۵/۶ بود که مبایلم زنگ خورد و محفل عاشقانه ی ما رو بهم زد . راننده ی وانت گفت وان رو آوردیم دم خونه . منم گفتم تا ۱۰ دقیقه دیگه میام . سریع سوار شدیم و رفتیم . اونجا که رسیدم به طرف گفتم باید ببریم طبقه ی پنجم که هر دوتامون عزا گرفته بودیم که کی میره این همه راه و ! من گفتم بذار ببینیم با آسانسور میشه یا نه !  هرکاری میکردیم جا نمیشد تا آخر به هر شکلی بود گذاشتیم و طبقه ۵ رو زدیم . یکدفعه من گفتم وای حالا میرسه بالا و یکی دیگه آسانسور رو میزنه و تا در باز میشه میبینه یه وان سه گوش بزرگ تو آسانسوره ! خودم نفهمیدم چجوری ولی خودم رو زودتر از آسانسور به بالا رسوندم و درش آوردم . شاید ۳۰ ثانیه بعد مریم به من رسید . با راننده گرفتیم و بردیم تو خونه ولی اینبار دیگه خر نشدم و از بسته بندی درش آوردیم و همه جاش رو چک کردم . با مریم تصمیم گرفتیم که خونه رو یکم تمیز کنیم و دیگه مامان و باباش بیان ببینند . حدود ۲ ساعت افتادیم به جون خونه و باز من آفتابه به دست چند بار پایین و بالا رفتم . ساعت ۸ شد و دیدیم دیره دیگه و داشتیم میرفتیم که مریم فهمید آینه رو عوض نکرده . یکدفعه مریم به این شکل (:-(  ) تبدیل شد و شروع کرد به غرغر . میگفت تو باید میگفتی که باید عوض کنه و رفتی یه کلمه گفتی اونم گفته نه و اومدی بیرون ! منم ناچارا به این شکــــل:-((( تبدیل شدم و کلی دلم گرفت . وقتی برمیگشتیم تا نیمه های راه باهم حرف نزدیم و بعد مریم گفت من چیزی نگفتم که انقد ناراحت بشی منم گفتم این حرفها ناراحتم میکنه و اون میگفت من به تو کاری نداشتم و منظورم اون فروشنده بوده و .... خلاصه وقتی سر کوچه بیاده شد ماجرا با ۳ بوس ختم بخیر  شد . حالا هم که دارم مینویسم مریم با خانواده رفتن بازدید خونه . خدا خودش رحم کنه که مادر شاه پریون و پدر شاه خوششون بیاد و .....

به قول پدرم که میگفت : هرکی بنایی کنه دیگه جهنم نمیره و تو همین دنیا تقاص گناهاش رو پس میده ! تازه این که بنایی نیست ! ولی با این حال الان خودم رو خیلی پاک و آری از هر گناه حس میکنم .

حرف آخر : الهی قربون مریمم برم . دستم داره خوب میشه . مریم گلم هیچ وقت خوبیهات رو فراموش نمیکنم و تا جایی که توان داشته باشم به غرغرهایت گوش فرا خواهم داد .

پ.ن مریم: من الان این شکلی هستم :-))  آخه با مامانم اینا رفتیم خونه رو دیدیم و اونا خونه رو دوست داشتند و بابام کلی از خونه تعریف کرد.. من که اونجا بودم انقدر دلم برات تنگ شده بود.. یادم افتاده بود به تمیز کاری هایی که با هم کردیم.. با هم رفتیم از خونه جارو و طی و دستمال آوردیم و تا رسیدیم دیدیم خاک انداز یادمون رفته! بمیرم با دستت جمع کردی. من تند تند جارو میزدم و تو آشغال ها و وسایل اضافه رو جمع میکردی و میبردی تو انباری و با یه آفتابه آب برمیگشتی.. بعد حمام رو با هم شستیم و کارتون ها رو جمع کردیم. خونمون ماه شده بود. خوب امیر من اگه برا تو غرغر نکنم برا کی غرغر کنم.. اینجوری خالی میشم.. بعدشم من گفتم باید از رو نمیرفتی و یه داد هم سرش میزدی تا خودش سالم تحویلمون بده.. اینکه ناراحتی نداشت! حالا به قول تو مجبوریم که عکس برگردون عشقولانه بچسبونیم روش :-))) کلی از این حرفت خندیدم. لازم به ذکر است که امیر از همین اول زندگی یه کیسه سیمان داد به من و گفت اینو بیار، منم زور نمیرسید بهم میخندید و میگفت عرضه نداری!!  و اما خبر دیگه اینکه هیچکی عید مکه نمیره چون دیر جنبیدند و نتونستند تو عید نوبت بگیرند...

روزشمار : ۴۰ روز
                                                                                             (J 41)      

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:14 توسط مریم و امیر |

  

 برای من سواله چرا یه طرف سی و سه پل رودخونه خشک شده و طرف دیگه آب داره! جالبه  حالا نگین که من چقدر از رودخونه عکس میذارما.. خوب انقدر قشنگه و احساس آرامش به آدم میده که من هر دفعه از اونجا رد شم باید حتما چند تا عکس بگیرم!

امروز عصر بارون خیلی قشنگی اومد.. ظهر بود، امیر هم خواب بود . چشم امیر رو دور دیدم و رفتم تو پارک و بدون چتر زیر بارون قدم زدم ! خیلی خوب بود. میدونستم اگه امیر بیدار بود میگفت نمیشه بری و سرما میخوری. آخه من دوست دارم خیس شم اما امیر نمیذاره.. حتی روزای آفتابی هم مجبورم میکنه چتر تو کیفم بذارم.. یه چتر کوچولوی خوشگل برام خریده که همیشه دنبالمه! بعد از نیم ساعت خیس خیس شده بودم و آب ازم میچکید..  اینم عکس مرغای دریایی! البته بیشتر دوست داشتم امیر هم باشه! اما امروز صبح زود امیر رفته بود و یه نفر رو برده بود که سرامیک های دستشویی رو درست کنه و تا ظهر طول کشیده بود.. بمیرم از ظهر سرش درد گرفته بود آخه شبای پنجشنبه همیشه دیر میخوابه.. دوست دارم عزیزم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 22:39 توسط مریم و امیر |

 

 پست کوتاه : امروز صبح به امیر گفتم که به احتمال زیاد عصر با مامانم برای خرید میرم بیرون و نمیتونیم با هم باشیم. ظهر که رفتم خونه فهمیدم که صبح مامان و بابام تنهایی برای خرید ظروف رفتند.  من گفتم چرا تنها رفتین؟ منم دوست داشتم بیام . تازه دوتایی همونجا نهار بریون خورده بودند و منم هیچی . قرار شد عصر با مامانم بریم برای خرید و به امیر هم گفتم شنبه هم رو میبینیم . ساعت ۵ عصر شده بود و مامانم داشت برای شب شام درست میکرد و منتظر بود که ساعت ۶ برادرم رو برسونه کلاس و بعد بریم که از بس طول کشید باز بحثمون شداعصاب من حسابی خرد شد . امیر زنگ زد و گفت دارم میرم دنبال کار خونه و منم گفتم باهات میام و دیگه با مامانم نمیرم جایی . اگه بریم همش تو ترافیک هستیم و به هیچ کاری نمیرسیم . قرار شد امیر بیاد دنبالم و ساعت ۶ بود که باهم رفتیم دنبال خرید سرامیک  و یه سری هم به خونه زدیم . بعدش هم که پیتزا! خوب دو هفته بود که نرفته بودیم  خیلی به هر دوتامون خوش گذشت و کلی تو راه خندیدیم و باز هم میگم من عاشق دستای مهربونتم حتی اگه ترک خورده باشه انقدر بوسش میکنم که خوب شه

پ ن : ما تا به امروز سعی کردیم تمام لطف دوستامون رو جواب بدیم و خیلی خوشحالیم که این همه دوست مهربون داریم . از حالا تا تاریخ عروسی خیلی کارامون زیاد شده و احتمالا هرروز تا آخر شب بیرونیم . توی این ۲ ماه اگه یه وقت نتونستیم جواب نظرای دوستانمون رو پاسخ بدیم خیلی معذرت میخوایم و انشااله بعدنا جبران خواهیم کرد . از دستمون ناراحت نشین

 روزشمار : ۴۲ روز

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:30 توسط مریم و امیر |

  

 ترک دست من : سلام عزیزم . واااااااای که چه احساس خوبی دارم . بعد از چند روز ، امروز واقعا خوشحالم :-) . چقدر دلم برات تنگ شده . الان تو گلوم یه حاله خوبی ی . اصلا نمیتونم به زبون بیارم ! نمیدونم چجوری میشه بیان کرد ! خدایا شکرت . من خیلی خوشبختم و واقعا از زندگیم راضیم .

دیروز با نجار برای امروز صبح نزدیک محل کار مریم قرار گذاشته بودیم که نمونه ها رو ببینیم . صبح رفتم دنبال مریم و ساعت ۳۰/۸ اونجا بودیم . نیم ساعت بدقولی نجار باعث شد که من این احساس خوب رو پیدا کنم و همینجا از ایشان تشکر میکنم و اما چه گذشت ... پوست دست من خیلی خشک شده بود.  آخه من کمی  وسواس دارم  و شاید در شبانه روز ۲۰ دفعه دستم رو با صابون میشورم . همین باعث شده که دستم پوس پوسی بشه و از اونجایی  که از چرب کردن بدم میاد ، چرب هم نمیکنم ! این بار یه ترک روی انگشتم خورده بود و وقتی به مریم نشون دادم ، دستم رو زد کنار و گفت چرا چرب نمیکنی ؟ دست مثل کارگرها شده ! شروع کرد به غرغر :-( وقتی منتظر بودیم از ماشین پیاده شد و رفت اونطرف خیابون توی داروخانه و یه کرم مخصوص خرید و برگشت .  یک ربع دست من و گرفته بود و با یه مهربونی ی خاصی داشت روی ترک و کل دستم رو چرب میکرد . هرچی گفتم خودم بعد چرب میکنم گوش نکرد ! مریم من خیلی خوبه . همیشه به فکر منه . من به جرات میتونم بگم محبتی که مریم به من داره از محبت یه مادر به فرزندش بیشتره . همین الان اشک تو چشام اومد . خدا من و خیلی دوست داره و یه فرشته ی واقعی رو همراهم کرده .

راستی رنگی که نجار انتخاب کرده بود خیلی خوشگل بود و ما هم تائید کردیم . شنبه  قرار شد بیاد و کار رو تموم کنه .

روزشمار : (۷-۱۰)+(۲*(۱۰۰/۲۰۰۰))

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:0 توسط مریم و امیر |

سلام امیرم.. با اینکه یک ساعت پیش با هم بودیم اما انگار که اصلا اینطور نبوده انقدر دلم تنگ شد برات که حد نداره! الان پر از احساس های مختلف هستم خوشحال! ناراحت! استرس ! دلتنگی! انقدر فکر تو سرمه که نمیدونم به کدومش فکر کنم.. وقتی گفتی مریم خسته شدم از بس فکر دارم خیلی دلم سوخت. نمیخوام تو این فکر ها رو داشته باشی! دیگه نمیدونم چه کار کنم! اگه بخوام به حرف مامانم باشم تا کارها بهتر پیش بره باید تا حدی به حرفش گوش کنم .. مامانم هم که توقعاتی داره که مساوی با یه سری از خرج هاست! از طرفی اگه به حرفای اون گوش نکنم و بگم نمیخوام اونم واسم کم میذاره و دوباره لج بازی کردنا شروع میشه! هر چند اونا گفتند که ما عروسی آن چنانی نمیخوایم و یه سری پیشنهاد دادند اما هم اینکه دیر گفتند و هم اینکه تو میگی خودت دوست داری عروسی بگیری!  و چیز دیگه ای که فکرم رو درگیر کرده کارمه! نمیدونم فایده داره ادامه بدم یا نه! خیلی توقعشون بالاست. فکر میکنند بازاریاب استخدام کردند تا یه کارمند.. وقتی دخلشون به خرجشون نمیرسه زورشون به حقوق ما میرسه و میگن حرفی از اضافه کردن حقوق نزنید. کارم رو دوست دارم اما تحمل یه سری رفتارها رو ندارم. حالا هم که هفته ای یه روز  اضافه کاری باید تا ۳۰/۶ بمونیم..شاید یک ماه دیگه برم و بعدش دیگه نرم! امروز تا ساعت ۳۰/۶ موندم و امیر اومد دنبالم. قربونت برم که انقدر خوبی. دوباره این نجاره محترم از صبح اعصاب ما رو خرد کرده ! دوباره میگه یکی از رنگها رو پیدا نکرده و حالا اون دکوری که میخواستیم به آشپزخونه اضافه کنیم رنگش فرق میکنه ! خودش یه پیشنهادی کرده بود که یه رنگ نقره ای میخواد بذاره که به خاکستری بخوره  و ما هم اول با بی میلی قبول کردیم ولی عصر با تصور اینکه چه رنگی قراره بذاره و حرف زدن باهاش نظرمون عوض شد و دوباره قرار شد فردا صبح رنگ های  شبیه رو بیاره.. واااای  . ساعت ۹ رسیدم خونه ..امیرم  دوست دارم
و اما دو خبر خوب : خدا رو شکر دیروز با مامانم اینا رفتم و لباس عروس رو پسندیدم.. واقعا لباساش قشنگ بود  قیمت هاش خیلی مناسب!  و خبر خوب دیگه اینکه ماشینی که امیر اسم نوشته بود در اومد و سایپا خودش ماشین رو ازمون خرید.

پ ن امیر : نه بابا مهم نیست منم گاهی کم میارم ولی بعد یادم میره . خب کار سختی هم هست اونم سه کار به این مهمی تو یک سال ولی خدا بزرگه و حل میشه . فکر این رو نکن . من بیشتر از همه از کارت ناراحتم . اصلا برای من پولش مهم نیست . این مهمه که داره از شماها سواستفاده میکنه ! بیشتر از وقت اداری براش کار میکنید اونم کار زیاد بعد ماهی ۱۰۰ هزار میده تازه همیشه هم طلبکاره ! این که نمیشه ! به خدا اگه به خاطر این نبود که میخوام مشغول باشی نمیذاشتم یه روز دیگم بری . به نظر منم نرو . حالا که کلی کار داریم و بعد از عید هم خودم یه کار خوب برات پیدا میکنم تازه دفتر خودمونم یه رئیس میخواد که اگه افتخار بدی خودم برات روزی چند بار چایی میارم :-)
در مورد اون ماشین هم خیلی خنده داره ، من ۱ ماه پیش ۰۰۰/۷۷۰/۷ خریدم و حالا با کسر خرج محضــــــر ۰۰۰/۶۲۵/۷ فروختم ! اما چاره ای نبود و بانک هم فقط  مبلغ تسهیلات رو به حساب سایپا میریخت و من مجبور شدم بخرم و بعد بفروشم اما اینجا هم شانس با من بود و ماشین به جای ۴۵ روز بعد از ۲۳ روز اومد .

روزشمار : ۱ - (۵+(۱۰*۴))
                                                                                      (J 40)

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:52 توسط مریم و امیر |

 

سال ۱۴۳۷ : روزی روزگاری دو عاشق بودند به نامهای امیر و مریم که همدیگه را خیلی دوست داشتند . سالهای سال این دو برای رسیدن به هم میجنگیدند و هیچ وقت خم به ابروشون ندادند . گذشت و گذشت تا داستان به تاریخ ۰۵/۱۱/۱۳۸۷ رسید و زمانی تا عروسی اینان نمانده بود . از آنجایی که جیبهای هر دو سوراخ بود و خانواده ها هم دقیقه نودی بودند ، همه ی کارها به لحظات آخر واگذار شده بود . طبق برنامه قرار بود در این تاریخ همدیگه رو ببینند ولی به خاطر خرید جهاز و لباس عروس، مریم قصه ی ما مجبور شد با مادر شاه پریون به دنبال کارها برود . امیر هم به امر خطیر مهمانداری پدرش مشغول شد . آخر اون شب هیچ کدام راضی نبودند و دلشان بسیار تنگ شده بود . امیر اون شب خیلی بد خوابید ولی با تعجب صبح که بیدار شد دید سرحال است و این چیزی نبود به جز شوق دیدار یار :-) . امیر لباسهایش رو پوشید و وقتی سوار ماشین شد که به طرف محل کار حرکت کند ، ماشین روشن نشد بنابراین مجبور شد به امر هول دادن ماشین بپردازد و بالاخره با هر جون کندنی بود روشن شد و رفت . ساعت ۳۰/۱۲  سعید یکی از دوستای خوب امیر به او زنگ زد و گفت بیا یه سری از وسایل خونه رو بگیر و او رفت تا به سعید رسید . سینک آشپزخانه و شیرآلات را تحویل گرفت و حواله ی دریافت یکی از روشویی ها رو به همراه توالت فرنگی دریافت کرد تا خود برای دریافت آن اقدام کند . هوا خیلی سرد بود و برف گرفته بود . در اینجا نواری موجود است از صحبتهای دل امیر که به آن گوش میدهیم :

وای خدا چقدر دلم برای عزیزم تنگ شده . چقدر به او نیاز دارم . دیگه طاقتم تموم شده . یعنی کی میشه ساعت ۴ که من عزیزم رو ببینم . وای چیکار کنم اول باید برم روشویی رو تحویل بگیرم چون تا ۵ میبنده ! وای مریم اگه ببینمت! میدوم طرفت و بویرختاثخبعدضصیبگخهابدجگحصهتبتیهتزیگختثختیخینی...

اِ متاسفانه به دلیل گذشت سالها از اینجای نوار خراب شده . خب داشتم میگفتم ساعت ۳ بود که امیر رفت به یه انبار برای دریافت اجناس ، این انبار بیرون شهر بود و آدرس رو پیدا نمیکرد . هوا هم حسابی برفی بود و دید کم . در راه ایستاد که آدرس رو از یک زن و شوهر که کنار جاده ایستاده بودند بپرسه که آنها گفتند مسیر ما هم همونجاست و ما هم میایم . امیر به خاطر زنی که به شدت سردش بود و دندوناش به هم میخورد این کار رو کرد و تمام راه از خدا میخواست که مهمانهای ناخونده او را به صرف چاقو دعوت نکنند و این بار هم خدا با او بود . بالاخره کارها تمام شد و امیر ساعت ۳۰/۴ مریم رو سوار کرد . قرار بود مریم و امیر در راه ، توالت را تحویل بگیرند و به خانه بروند که کلی بین این ۲ مرغ عشق صحبت رد و بدل شد و مریم میگفت از طرفی دوست ندارم خرج کنم ولی بعضی چیزها را نیاز دارم و امیر هم از اونجایی که پدرش گفته بود کسایی که میخواند عروسی کنند اگه پول داشته باشند خدا بشون کمک میکنه میگفت مهم نیست عزیزم میخریم و با خود میگفت که خدا بزرگ است . ساعت ۲۰/۵ بود که به خانه رسیدند و پریدند کنار بخاری و ویتامینهای A,M از دست رفته ی خودشان را بازیابی کردند . مریم گفت با مادر شاه پریون قرار است که ساعت ۳۰/۶ بریم برای خرید و هر دو ناراحت بودند که چرا دوباره دبله به دنله تبدیل شد و زمان دیدارشان به چشم به هم زدنی گذشت ! امیر مریم رو به سرعت به خانه رساند و وقتی برگشت هر دوی آنها دماغ شان سوخت چون مادر شاه پریون حال خرید نداشت ......

 این قسمتی از داستان عشقی بود که امسال شصتمین سالگردشون رو به خوبی و خوشی در کنار بچه ها و نوه ها جشن گرفتند و شما ادامه ی این داستان رو میتونید در بلاگ عشق ۱۰ساله +۵۰ دنبال کنید :-)

روزشماره : ۱ + ۴۵
                                                                                         (J 39)

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:10 توسط مریم و امیر |

برف بازی:صبح که از خواب بیدار شدم روی مبایلم یه اس ام اس دیدم که نوشته بود کی میاد بریم آدم برفی بسازیم.. کلی خوشحال شدم و فکر کردم امیر اس ام اس داده اما خوب که نگاه کردم دیدم نخیر یکی از دوستای قدیمیم بود.. خلاصه به مبایل امیر زنگ زدم و دیدم که خاموشه و فهمیدم که حالا حالا ها خوابه! ساعت ۱۰ بود که دوستم اومد دنبالم و با هم رفتیم پارک .. مامان و بابام هم اومدند! خیلی قشنگ بود ، همه جا برف نشسته بود.. کلی برف بازی کردیم. من یه گوله برف به بابام زدم و اون هم نامردی نکرد و من رو با برف یکی کرد تا حدی که یه گوله برف هم خوردم کنار رودخونه که خشک شده بود،برف نشسته بود و خیلی قشنگ شده بود.. اینم عکس و باز هم عکس. بعد هم آدم برفی ساختیم.. من همش دلم پیش امیر بود اما حیف نتونست بیاد. انشالله دفعه ی دیگه با هم میریم راستی دیشب همه ی مزون های عروس بسته بودند و همش تو ترافیک بودیم..چند جا کیف و کفش هم دیدیم اما قشنگ نبودند. نمیدونم چی شده که مامانم اخلاقش خوب شده و حرف از خرید وسایل و ... میزنه! بابام هم امروز گفت بریم خونه رو ببینیم و اندازه ها رو برای فرش و .. بگیریم. خدا رو شکر

 روزشمار : ۴۸ روز

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:15 توسط مریم و امیر |

 

غلط غلوط : صلام اضیضم . مسل حمیشه دلم براط یه ظره شده . دیروذ روظ خیلی خوبی بود و میطونصت بحترم باشه ولی این سر نامرد من دوباره درد گرفته بود . البته بیچاره خیلی تغسیر نداشت چون دیروز صبح که داشطم میرفتم سر کار ، پشت چراق غرمز ایصتاده بودم که یه دفعه یه راننده ی مشنگ پیکان کوبید اقب ماشین و از زربه ی این تثادف گردنم خیلی درد گرفت و به صرم انطقال داد . اما خیلی جالب بود که ماشین حیچیش نشد ولی پیکان کلی آثیب دید . شبش هم که خابم نمیبرد و اینا حمه دست به دسط هم داد که سرهال نباشم . ولی وقتی اومدم دنبالط و صوار ماشین شدی و نگاه من به روی ماحت افتاد حمه چیز یادم رفط و خیلی بحطر شدم . باحم رفطیم و غرارداد فیلم و عکص رو امزا و اللهصاب مبلق ۵۰ حزار طومان پرداخت کردیم . الان که به اون موغع فکر میکنم خندم میگیره . دصتت رو گرفطم و گفطم بیا بیا ! رفطیم نزدیک اون کباب طرکی ی و من مسل خولها نگاه میکردم و مدحوش شده بودم .  بعد از اونجا رفتیم خونه  و  دیگه صرم خوب خوب شده بود که باز اینبار غلاب به رودون یه دفعه حال تحوع پیدا کردم و بازم هالگیری شد :-( . دِنـــــَله امروز تموم شد ولی کاش بحتر طموم میشد .راصطی یه دفاع دیگم از صرم بکنم . من بچه که بودم صه بار خیلی بد به صرم زربه وارد شد . یه باز اذ روی صکو با سر افطادم روی صنگ ، یه بار از روی کول داداشم با صر افطادم و یه بارم از روی چرخ و این شد که هالا به قیر از صردرد اقل پابجایی حم ندارم . الان اصلا اعساب ندارم چون از زهر که اومدم طو خونه لوله کش حست و نطونستم حتا یه نحار درصت حصابی بخورم . امشبم که غراره با مامانت و مادربزرگت بری برای لباس اروس :-) . اظ یه چیز دیگم خیلی ناراهتم و اون اینه که دوست خوبمون " گل یاس مهربون " گفته دیگه نمینویصم و آخرین آپش رو گظوشته :-( آخه اون بحترین آبجی ما بود . آبجی رفیق نیمه راه نشو . هالا بلاگت رو هرجوری دوصت داری بنویص ولی بنویس .

اضافه شد : الان ساعت ۱ بامداد روز بعد . خیلی سرحال نبودم ولی پنجره ی اتاقم رو که باز کردم دیدم وای همه جا سفید و داره یه برف خیلی خوشگل تو دل شب میباره ! خیلی شاد شدم :-) حالا برم بازم تماشا کنم و یکم نفس عمیق بکشم . خدایا شکرت .

روزشمار : ۱ - ۵۰
                                                                                         (J 38)

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 18:15 توسط مریم و امیر |

 

زَ ذَ : سلام عزیزم . خسته نباشی . وای انقد دلم برات تنگ شده . نکنه تو جادوگری ؟ مگه میشه یه نفر انقدر به دیگری وابسته باشه ؟ ولی احساسم نسبت به تو عوض شده ! میدونی فکر کنم از همون عاشق بودن به دوست داشتن رسیده ! هرجا که هستم تو رو کنار خودم احساس میکنم فقط نمیدونم امروز چرا انقدر پیر شده بودی ؟ موهات سفید شده بود ! به خودم اومدم دیدم کنار بابام نشستم و تو نیستی :-) . امروز صبح یه استاد دانشگاه اومده بود که در مورد ازدواج های ایرانی صحبت میکرد . از فرهنگ ما ! میگفت وقتی مرد ازدواج میکنه چقدر مسئولیتش زیاد میشه . مرد مسئول این میشه که هرچی خانمش گفت گوش کنه ، مسئول سررفتن حوصله  خانمش میشه ، مسئول این میشه که خانمش دوست نداره با پدر مادرش رفت و آمد کنه و ............... حالا کاری به صحبتهای او نداریم چون اونم مثل خیلی از آدمها تجربه ی خوبی از ازدواج نداشت . باهم که صحبت میکردیم تو میگفتی زن و مرد فقط باید رفت آمدهای خانوادگی داشته باشند ولی من گفتم خب چه اشکالی داره مرد چند ساعتی رو با دوستاش بگذرونه ؟ وقتی زن میدونه دوستای خوبی هستند . هرچند خودت میدونی که من دیگه با هیچکدوم از دوستام رفت و آمدی ندارم چون مریم من قبل از اینکه همسرم باشه رفیق با معرفتمه ولی این کلی بود . تو گفتی نه و چرا با خانمهاشون نباشه ؟  گفتم خوب مثل دوره هایی که خانمها دارند ، مردها هم دوست دارند گاهی تنها باشند ! به نظر من همین میشه که مردها به زنشون دروغ میگند و به بهانه ی کار دنبال کار دیگه میرند و ...... و ......... و ......... بعد یه sms زدی و گفتی چیکار کنم دوست دارم همیشه باهم باشیم و من در جواب گفتم مهم اینه که آدم به همسرش اطمینان داشته باشه . حالا دوستای گلمون نظر شما چیه ؟ شما با داشتن رابطه ی سالم همسرتون با دیگران به صورت تکی موافقید یا نه ؟ هرچند اینجانب زیادی همسری ( همسری در وزن مامانی )هستم و همه جا با او بودن رو دوست دارم :-) .  خدا رحم کنه الانه که گیلاس به نمایندگی از جبهه ی حقوق زنان بیاد و بگه حالا زوده بذار یکسال بگذره بعدا معلوم میشه :-)

روز شمار : ۱ + ۵۰

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:15 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker