تبليغاتX
عشق 10 ساله

اینم آخرین پست دی ماه

تو اون هفته بود که امیر به من زنگ زد و گفت بلاگ سحربانو و محسن رو دیدی؟؟برا شوهرش پیراشکی درست کرده!! منم از این پیراشکی ها میخوام.. همین الان هم میخوام. بیا برام درست کن.. بعد من گفتم خب میخوای من میرم نونش رو میخرم و برات فردا میارم که امیر گفت نـه فردا نیمخوام و سرد میشه و ولش کن..فردا شد.. تا من سوار ماشین شدم امیر گفت پس پیراشکی من کو؟؟ گفتم خودت گفتی نمیخوام.. فردا برات درست میکنم و دفعه دیگه میارم که گفت نــــــــــــــه.. من شوخی میکنم و اصلا نمیخوام ولی دوباره فرداش هم سراغ پیراشکی گرفت  منم گفتم دیگه نمیشه و باید درست کنم.. دیروز سر کار همش داشتم دستور درست کردن پیراشکی میگرفتم :-) اول میخواستم نونش رو خودم درست کنم ولی تا رسیدم خونه دیدم نه آرد داریم و نه شیر پس با همون نون های آماده درست کردم.. هر چند که خیلی خشک بود و نصفش حروم شد..

امروز صبح عموم اومده بود محل کار من..  به من میگفت شنیدم خبرایی هست! چرا به این زودی میخواین عروسی کنین؟ داری اشتباه میکنی و بهتره یه مدت عقد باشید تا هم رو بشناسید و اخلاق همدیگه دستتون بیاد.اگه یه مدت با هم باشید میتونید اخلاق هم رو اصلاح کنید. منم داشتم تو دلم میخندیدم که نمیدونی که ما چقدر هم رو میشناسیــــــــــــــــــــــــم  اگه میفهمید که ۱۱ ساله با هم هستیم احتمالا سکته میکرد . بعد گفت میخوای من با بابات صحبت کنم که فعلا عقد کنید؟؟؟ منم گفتم وای نــــــــــــــــه! گفت انگار خیلی عجله داری  گفتم عجله که نه! اما خوب ...  ول کن این حرفا رو .. دیگه چه خبر؟

عصر ساعت ۳۰/۴ دل تو دلم نبود که امیر بیاد دنبالم.. وقتی اومد باز  گفت پیراشکی من کو؟؟ قربونت برم من بعدشم با هم رفتیم یه آتلیه که یه نفر بهمون گفته بود حتما به اون هم سر بزنیم.. اما نفهمیدم چرا اصرار داشت؟!  اونجا بهمون گفتند فقط خانم میتونه عکس ها رو ببینه و آقا فقط  عکس های تکی دوماد رو!!!!!!!!   آلبوم رو یکم باز کرده بود و کج گرفته بود که امیر نتونه ببینه! بعد تا یه نفر رد میشد آلبوم رو میبست خیلی هم عکس هاش زشت بود..

بعد با امیر رفتیم دستگیره برا در کابینت ها بخریم.. دو مدل دیدیم و گرفتیم که اندازه ی قبلی ها باشه! بعد هم رفتیم خونه ولی سایز نبود. یکم با هم چرخیدیم و ساعت ۷ شد. امیر من رو رسوند.. امیر تو راه که داشتی برام از کارت تعریف میکردی من خیلی خوشم میومد.. همین طور نگات میکردم و دلم برات قیلی ویلی میرفت..

رسیدیم و رسیدیم،کاشکی نمیرسیدیم،تو راه بودیم خوش بودیم ...

پ ن امیر : وای عزیزم خیلی خوشمزه بود دست درد نکنه تازه اونم برای دفعه ی اول ! امروز خیلی خنده دار بود . من و مریم سوار آسانسور شدیم و تا در بسته شد ، بوس بوس بوس بوس و تا باز شد محترمانه سرجای خود  میخواستیم ادای فیلم ها رو در بیاریم. و بعد که رسیدیم بالا دیدیم یه چیزی تو ماشین جا گذاشتیم و دوباره سر پایین رفتن و بالا اومدن همین حلقه تکرار شد.

روزشمار : ۵۲ روز

N87/10 =1045
KN 87 =3068

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:10 توسط مریم و امیر |

 

 پستی به سبک گذشته : سلام عزیزم . الهی قربونت برم دلم برات یذره شده . انقدر خوشحالم که امروز میبینمت "به چه خبس :-)"  یه احساس عجیبی دارم! خیلی برام جالبه که هرچی بیشتر میبینمت ، بیشتر دلم برات تنگ میشه ! تا وقتی میبرفتی دانشگاه ،  اون ترم هایی که معدلت بالا بود و میتونستی واحد امیر رو بیشتر برداری هفته ای ۲ بار و هربار ۲ یا ۳ ساعت پیشم بودی ولی حالا که هفته ۴ بار و خیلی اوقات بیشتر پیش هم هستیم بیشتر از اون روزا دلم برات تنگ میشه . دیروز که داشتم میرفتم برای کاری و تو پیشم نبودی هیچی برام لذت نداشت . انگار یه چیزی رو گم کرده بودم ! همینطور دارم عقربه های ساعت رو نگاه میکنم ولی مگه ۴ میشه ! نمیشه که ! من مریمم رو میخوام .
                                                                 ***
عزیزم این عکس رو میبینی ؟ من خیلی دوست دارم حتی اگه یه روزم از عمرم مونده باشه بریم و همچین جایی زندگی کنیم . یه کلبه ی چوبی وسط جنگل یا یه جای سرسبز . کنار خونمون یه زمین باشه و کشاورزی کنیم . چندتا مرغ داشته باشیم با یه خروس خوشتیپ مثل خودم ! میدونی عزیزم آدم اینجور جاها که هوا تمیزه و همه چی طبیعی خود به خود صبح زود و سرحال بیدار میشه ، نه مثل زندگی پر استرس شهریمون که صبح ها با زنگ ساعت از خواب بیدار میشیم و انقدر گرفتاری داریم که اصلا دلمون نمیخواد صبح بشه ! حالا فکرش رو بکن تو همچین خونه ای همه ی امکانات رو هم داشته باشیم مثل اینترنت و غیره . چی میشـــــــــــــــــــــــــــــــه :-) . مریم صبح ها خودم زودتر بیدار میشم و صبحانه رو آماده میکنم ، یواش یواش میام و با یه بوس از خواب بیدارت میکنم . بعد میریم یه صبحانه دبش میخوریم و حتی یک لحظه هم تنهات نمیذارم . البته اگه اونجا هم نریم همین کار رو میکنم . واااای چه غذاهایی باهم درست میکنیم . یعنی میشه !

هورااااااااااا نزدیکه ۴ و دیگه میرم کارامو بکنم و با کله بیام پیشت . وای حالا نمیدونم لباس چی بپوشم که نگی باز تکراری پوشیدی ! خوب چیکار کنم ؟ همه شلوارام لی ی و تو جدیداً شلوار مردونه دوست داری باید بخرم چون بسکه این شلوار کتم رو پوشیدم داره خراب میشه و احتمالا به خاطر نبود بودجه همین کت و شلوار دوماد،تو عروسیِ :-) . تا برگشتم ادامه ی امروز رو مینویسم .

خیلی روز خوبی بود عزیزم . خیلی خوشحالم :-) . ببخشید اگه سربه سرت گذاشتم میخواستم بخندیم . من که گلوم درد گرفت . یکی اون که گفتم از این وسط جمعش کن یا اونجا که من قایم شدم یا اون بو  . از همه خنده دارتر حرکت برای خشک شدن :-) .  امروز اصلا دلم نمیخواست جایی بریم و واقعا کمبود محبت داشتم . . من خدا رو شکر میکنم از همه ی خوبی ها که در حق ما عطا کرده . امروز مثل پستهای اول که مخاطبش خودمون بودیم نوشتم . دوست دارم عزیزم .

روزشمار : ۵۴ روز
                                                                                        (J 37)

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:30 توسط مریم و امیر |

پنجشنبه خوبی بود واقعا چه کیفی داره آدم بتونه ظهر ها بیاد خونه ناهارش رو بخوره، یه سر به اینترنت بزنه و بعد هم یه چرت بخوابه و تا بیدار میشه نیم ساعت بعدش با عزیزش بره بیرون (اگه این قسمت آخر نباشه اصلا کیف نداره) ساعت ۳۰/۵ بود که امیر اومد دنبالم.. قرار بود بریم آتلیه ی عکس ها رو ببینیم! خیابونا خیلی شلوغ بود! اول رفتیم یکی از آتلیه ها (اسمش رو نمیبرم که جنبه تبلیغاتی نداشته باشه)  بعد من آدرسش رو یکم اشتباه گفتم.. امیر رفت از شیرینی فروشی که اونجا بود آدرس بپرسه که دیدم با دو تا شیرینی خامه ای برگشت راستش من فکر میکردم آتلیه  این ور آبه ولی اون ور بود فقط همین!!! عکس ها و آلبوم های عروسیش رو دیدیم! قیمت کردیم. سه تا آشنای نزدیک رو هم براش نام بردیم که فکر کرد ما حتما عکس هامون رو بهش میدیم! اما خبر نداشت که آتلیه ی بعدی که میریم ... ! آتلیه ی بعدی عکس هاش رو تو سیستم به ما نشون داد ، فوق العاده قشنگ بود..تو یکی از عکس ها عروس روی چمن ها خوابیده بود! اون وقت من موندم لباسش خراب نمیشه؟ بعد هم آقاهه گفت قشنگ شدن عکس ها ۵۰٪ بستگی به شما داره که شیطون باشید و خودتون با ما همکاری کنید.. من و امیر هم که شیطون!  البته قیمت این با اون فرقی نداشت! اما عکس هاش خیلی هنری بود و عاشقونه! یه کلیپ هم نشونمون داد که مو به تنم سیخ شده بود و سرم از احساساتی شدن زیاد درد گرفت.. نمیدونم واسه عروسی خودمون چه کار کنیم که سرمون درد نگیره؟ وای یه جا از فیلم عروس خورد زمین و توی فیلم چند بار این صحنه رو پشت سر هم تکرار کرد.. بیچاره عروس..
کاش زودتر این ۵۶ روز دیگه هم بگذره.. قرار شد بریم و تا هفته ی دیگه تصمیم بگیریم! وقتی از اونجا اومدیم بیرون امیر گفت: آخ جون رستوران ... ! منم با اینکه گشنم نبود دلم نیومد که بگم نه! آخه از همون اول امیر میگفت یه جا بریم که کنارش رستوران باشه! نمیذاره که صرفه جویی کنیم! منم تا میگم امیر خرج نکن ،میگه خوب الان شام بخوریم بعدا به جاش یه مهمون کمتر دعوت کنیم(اونم از فامیلای شما ) خلاصه رفتیم و یه دست غذا سفارش دادیم. وقتی غذا میخوری دوست دارم فقط نگات کنم .. خیلی با اشتها میخوری، دلم برات قنج میره
وقتی امیر میخواست منو برسونه خیلی ترافیک بود! وقتی رانندگی میکنی هم دلم میخواد نگات کنم! واقعا ممنونم که به خاطر من این کارها رو میکنی.. هر چی فکر میکنم که تو با این همه گرفتاری داری این کارها رو انجام میدی (چه کارهای خونه و چه عروسی) بغض گلوم رو میگیره! یادم می افته که بعضی ها  همیشه برای هر کار کوچیکی که میخواستند برام بکنند چقدر اذیتم میکردند!!! و چقدر منت سرم میذاشتند!!! و حالا هم این همه ادعا دارند و فکر هم نمیکنم اون وظیفه ای که خودشون دارند رو هم به این راحتی ها و بدون اذیت انجام بدند! 
 خدا رو شکر که تو رو دارم. کاش بتونم جبران همه ی خوبیهات رو بکنمHeart Smile الان انقدر احساس خوبی دارم که داره گریم میگیره! کاش الان کنارت بودم. خیلی دوست دارم

پ ن امیر : اولا که من هیچ کاری نمیکنم و خیلی بیشتر ار اینها باید بکنم ، دوماً من نفهمیدم تو خوشحالی گریه میکنی ؟ ناراحتی گریه میکنی ؟ پس چرا گریه میکنی؟

روزشمار : ۵۶ روز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:22 توسط مریم و امیر |

   

سلمونی : بالاخره بعد از مدتها موفق شدم بدون اینکه مریم بفهمه موهام رو کوتاه کنم .ما مرتب با هم تلفنی صحبت میکنیم و از همه ی رفت آمد همدیگه خبر داریم . تازه مریم رابطه ی تله پاتی خیلی قوی داره و از همه مهمتر من دهن بسیار لقتری دارم . دیروز برای اینکه مریم نفهمه ساعت ۱۲ ظهر بین ساعت کاری رفتم سلمونی و نزدیک بود از دیروز تاحالا چند دفعه لو بدم . اونجا که بودم خیلی حرفها زده شد و منم هی میمدم برا مریم تعریف کنم که حرفم رو میخوردم . دیروز وقت ، برای روز عروسی هم گرفتم که چشمتون روز بد نبینه از بازتاب این وقت گرفتن من .

من حدود ۱۲ ساله که همینجا میرم اصلاح و با ایشان خیلی دوستم . تا گفتم داماد داریم برای فلان تاریخ گفت کیه ؟ گفتم خودم ! زد زیر خنده و گفت وای چرا همه دارن خر میشن ؟ اون روزی که ما ازدواج کردیم هیچکی زبون نداشت و حالا هم که نوبت شماست هیچ کدومتون گوش ندارید . البته بعد که فهمید که من سالهاست عاشقم گفت پس حالا اگه ازدواج نکنی خری و اگه اینطوری ی مبارک باشه . من تازه خبر نداشتم داماد هم ۲ ساعت کار داره و باید ببینم چه ساعتی وقت آتلیه دارم و کی باید ماشین عروس رو بگیرم و ..... تا آقا برام وقت تنظیم کنند . یه چیز جالب دیگه اونروز که میخواستم برم خواستگاری مریم ، رفتم  گلفروشی تا گل سفارش بدم یه مردی اونجا بود که شروع کرد آقا اشتباه نکن . من الان مثل چی پشیمونم . مگه عقل نداری ! این تازه اولشه ، اگه این دسته گل رو خریدی دیگه باید هرروز تو گلفروشی باشی و ..... خلاصه چیزی نمونده بود که یه چک محکم هم بخورم تازه گل فروش هم باش همراه شده بود که من با عصبانیت گفتم تو دیگه هیچی نگو لااقل برا تو که سود داره :-) . برام جالبه ! مردم میگن که ازدواج های عشق و عاشقی موفق نمیشه ولی من دارم نتیجه ی خیلی از ازدواج های سنتی رو  میبینم . بله وقتی یه زن و مرد هیچ عشقی بهم ندارند و با هم زندگی میکنند برای رفع تکلیف همین میشه . از هم بدشون میاد و هیچ نقطه ی اشتراکی ندارند . هرروزشون شب میشه و خانم غذا میپزه و بچه داری میکنه ، آقا کار میکنه، میاد غذا میخوره و روزنامش رو میخونه. تازه اگه آدمهای خوبی باشند وگرنه آقا برا خودش بیرون عشقی داره. باورتون نمیشه چند سال پیش به نفر که صاحب یه باربری بزرگ بود و بین مردم خیلی احترام داشت گفت یه نصیحت بهت میکنم و اون اینه که مرد باید با یه زن زشت ازدواج کنه که خیالش از خونه راحت باشه و یکی باشه که کلفتیش رو بکنه بعد بره و ....... . حالم از این آدمها بهم میخوره . اینا به نظر من آدم نیستند . شاید از حیوانات هم بدتر باشند چون حیوونا هم تا وقتی با جفتشون هستند نمیرند دنبال ماده ی دیگه . به نظر من اگه مردی انتظار داره زن باوفایی داشته باشه باید خودش هم به زنش وفادار باشه وگر نه.....

امروز  با مریم عزیزم رفتیم اِ هنوز که نرفتیم حالا ساعت ۳ ، پس بعد که رفتیم میام مینویسم .
وای دارم دیوونه میشم . مخم داره سوت میکشه . ساعت ۴ رفتم دنبال مریم و باهم رفتیم سر قرار که نجار بیاد نمونه ها رو به ما بده . ای خدا بعد از یک هفته و کلی سبک سنگین کردن یک رنگ رو برای اپن انتخاب کرده بودیم جناب نجار گفتند کارخانه این شماره رو نداره و مجبور شدیم امروز دوباره از اول شروع کنیم. شاید ۲۰ دور با مریم این نمونه ها رو ورق زدیم ولی مریم میگفت من همون رو میخوام و اصلا نمیتونستیم انتخاب جدیدی بکنیم . خلاصه با مشورت مامانم و به زور من یکی از رنگها رو به نجار گفتیم . تا بش زنگ زدم گفتم خدا خیرت بده این شماره رو بنویس که دارم دیوانه میشم .جالب این بود که وسط انتخابمون برق رفت و با نور مبایل نگاه میکردیم. امروز  خیلی هوا سرد بود و بخاری ی گلف خراب، بمیرم مریم خیلی سردش شد . . ساعت ۳۰/۷  مریم رو رسوندم و کلی تو ترافیک بودم تا رسیدم . خدایا شکرت.

پ.ن مریم: خیلی خنده دار بود.. من و امیر یک ساعت داشتیم رنگ ها رو مقایسه میکردیم و نظر میدادیم که فکر کنم دیگه خونه هم از دستمون خسته شده بود هنوز به نتیجه نرسیده بودیم که برق رفت و ما دیگه هیچی نمیدیدیم حتی هم دیگه رو! تو تاریکی از خونه اومدیم بیرون.. انقدر رنگ ها رو نگاه کردم که دیگه سر خودم هم سوت کشید.. امیرم وقتی دیدمت کلی سوپرایز شدم. عجیب بود که نفهمیدم کی رفتی آرایشگاه! ماه شده بودی..مرسی از این همه مهربونیت! عاشق همه ی کاراتم..

روزشمار : ۵۷ روز
                                                                                       (J 36)   
                                                                    GH

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:15 توسط مریم و امیر |

سلام به همگی YahYah

اول یه خبر بدم و اون اینکه بابام دیشب گفت به امیر بگو یه روز قرار بذاریم و با هم برای کارها برنامه ریزی کنیم..منم که دقیقا این شکلی  شده بودم و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.. حالا آفتاب از کدوم طرف در اومده بود خدا میدونه! به احتمال زیاد الان حتی یادش نمیاد که اصلا همچین حرفی زده !  امروز از سر کار به بابام زنگ زدم و خودم رو لوس کردم که من شبا تو خواب پشت سرم تیر میکشه و از خواب میپرم که بابام گفت واسه  اون تخمه های شوره که میخوری. فشارت بالا میره! منم اصرار داشتم که بگم نه ، ماله استرس و اعصابه 

امروز خیلی دیر گذشت و من همش چشمم به ساعت بود که ساعت ۳۰/۴ بشه. این روزا به خاطر محرم کارمون کم شده،همش خوابم میگیره و کسل میشم. بالاخره ساعت ۳۰/۴ شد و امیر اومد دنبالم با هم رفتیم خونمون تا ببینیم آقای لوله کش چکار کرده؟! این منظره ای هم که در بالا میبینید منظره ی خونه ی ماست که من عاشقشم ... واقعا وقتی بیرون رو نگاه میکنم آرامش میگیرم.. با امیر چند تا عکس گرفتیم و عشقولانه منظره غروب و رد شدن کلاغ ها رو نگاه میکردیم..  امیر خیلی دوست دارم.. بعدش رفتیم اون خونه و نیم ساعتی گذشته بود که  آقا سعید زنگ زد وگفت که رفته وسایلی که انتخاب کرده بودیم رو سفارش بده و گفت  یکی از اون روشویی ها  تا یک ماه دیگه نمیاد و بهتره یکی دیگه انتخاب کنید.. ما هم جنگی خودمون رو به اونجا رسوندیم اما من فقط همونو میخوام.. قرار شد صبر کنیم تا بیاد (انشا...) بعد هم امیر به سرعت برق منو رسوند خونه که دیر نرسم و بعد از اون همه عجله تا به خونه رسیدم کسی خونه نبود و ضایع شدیم.

پ ن امیر : من و مریم در همه چی تفاهم داریم جز یه چیز ! امروز صبح با مریم که تلفنی صحبت میکردم یدفعه دیدم داره قربون صدقه میره ، گفتم کیه ؟ گفت این خانمه که اومده یه سگ خوشگل داره وای وای وای انقدر سفت بغلش کرده الان خفه میشه .. امیر برام سگ میخری ؟ و ماجرا از این قراره . منم حیوانات رو دوست دارم ولی یکم وسواس دارم .  البته مریم هم میگه نمیذاریم بیاد تو خونه و تو حیاط نگهش میداریم . منم گفتم باشه تو دعا کن پولدار بشم و یه خونه ی حیاط دار بخرم اونوقت اگه هنوز دوست داشتی میخریم . البته اگه عمرمون کفاف بده .

روزشمار : ۵۹ روز
                                                                    (J 35)  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:55 توسط مریم و امیر |

 

         

آنچه که گذشت : پنجشنبه عصر ساعت ۱۵/۵ رفتم دنبال مریم و طبق قرار قبلی با نجار ساعت ۳۰/۵ رسیدیم به آشیونه ی عشقمون . نجار باشی برعکس گذشته که خیلی بدقول بود اینبار دم در حاضر بود و به اتفاق رفتیم بالا . حدود سه ربع ساعت داشتیم سر رنگ و مدل بحث میکردیم و بالاخره رنگ اُپن رو نزدیک به رنگ کابینتها انتخاب کردیم و قرار شد به جای ساختن جاکفشی که مریم میگفت راه رو میگیره یه قفسه تو آشپزخانه بسازه که یک کمد داشته باشه و بالای آن یک کشو ، بعدجای ماکروفر و بالای اونم یک ویترین قرار میگیره. ۴ لنگه در رو هم باز کرد که ببره و روش ام دی اف طرح چوب بچسبونه . لوله کش هم حسابی اونجا رو بهم ریخته بود . خدا رحم کنه چون اینا که تیششون بند بشه به این آسونی بیرون نمیرند و همینطور خرج میتراشند. آقای لوله کش هم دستور داده بودند که ۵۰ هزار تومان بدیم به نگهبانی تا لوله بخرند و اطاعت امر شد . بعد با مریم رفتیم خونه و بعد از کمی انرژی گرفتن از بخاری چشم بهم زدیم دیدیم ای دل غافل در ساندویجی هستیم و با اینکه اصلا تصمیم به خوردن شام نداشتیم ولی رومون نشد که همینطوری اونجا رو ترک کنیم. میز کناری ما زنی نشسته بود که خیلی تیپ خفنی داشت و به سختی حرکت میکرد ، خیلی وحشتناک بود و وقتی که رفت فهمیدیم که معتادِ ! و اون شکل و شمایل هم برای کاسبیشه ! خیلی ناراحت کننده بود و من که اصلا شام کوفتم شد . ساعت ۸ بود که مریم رو رسوندم خونه. شب یکم بینمون ناراحتی پیش اومد سر هیچ و پوچ ولی زود تموم شد . آخه هیچ کدوم راضی نمیشیم که دیگری زیاد ناراحت باشه .

 امروز مریم گفت بریم برای کابینت ها دسته ببینیم که من گفتم حالش رو ندارم و بریم خونه . آخه این مدت بیشتر دنبال کارای خونه بودیم و خسته شده بودم . تا رفتیم بالا من رفتم و با ۲ نسکافه ی داغ برگشتم که حسابی چسبید . خیلی دلم برای مریم تنگ شده بود و وجودش حسابی به من انرژی میداد مخصوصا وقتی که با خنده یه چیزی رو برام تعریف میکرد.فضای عاشقونه ای بود. ساعت ۳۰/۶ بود که مریم گفت میخوام بریم خونه رو ببینیم لوله کش چیکار کرده و همینطور که در حال رفتن بودیم دوباره من شیکمو شروع کردم از پیتزاهای پیتزا شب تعریف کردن و سالاد مخصوصش که کلی کالباس داره . مریم گفت بدجنس تو آدم رو وسوسه میکنی ! منم گفتم نه به هیچ وجه ما قراره هفته ای یکبار شام بیرون بخوریم . وقتی راه افتادیم گفت چرا از این طرف میری گفتم میخوام از یه مسیر دیگه ببرمت خونه و چند دقیقه نشد که از دم پیتزا شب سردرآوردیم . مشتاقانه رفتیم تو و یک پیتزای پپرونی  با سالاد مخصوص سفارش دایدم و مثل دفعه های قبل بهم قول دادیم که دیگه فقط هفته ای یکبار . اونجا جا برای خوردن نداره ، پارک هم که سرد بود بنابراین چراغ توی ماشین رو روشن کردیم و همونجا مشغول شدیم . خیلی رمانتیک بود .مریم گفت حالا که ماشین داریم خوشحال بودم که تو این بی پولی روزی ۴۰۰۰ تومان کرایه تاکسی رو صرفه جویی میکنم ولی حالا هر بار ۶۰۰۰ تومان شام میخوریم !

دبله این دو روز هم تمام شد و خیلی بمون خوش گذشت . انشااله روزهای بعد خیلی دیرتر تموم بشه چون اینا عمر ماست که دیگه برنمیگرده . مریمم خیلی دوست دارم و خوشحالم که همراهی چون تو دارم .خدایا شکرت .

پ ن ۱ : از تمام دوستای گلمون ممنونم که همیشه با لطفشون کلی ما رو خوشحال میکنند .

پ ن ۲ : متاسفانه بعضی آدمها از ناراحتی دیگران لذت میبرند و دل سیاهی دارند . من مطمئنم که هرچی تو قلب آدم باشه به خودش برمیگرده . یکی از این انسان نماها در بلاگش داستانی نوشته بود که مثلا باعث ناراحتی ما بشه . من و مریم همیشه سعی میکنیم تو بلاگمون خوبی ها رو بنویسیم که لااقل اگه کسی میخونه خوشحال از پیشمون بره ولی بعضی دیگه .... انشااله هرچه در سر داشتی به خودت برمیگرده .
                                                                 (J 33)،(J 34)          

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:45 توسط مریم و امیر |

 

تاریخ د.... :نمیدونم چرا از چشام داره اشک میاد ! اصلا انگار در حال زندگی نمیکنم . همش داره خاطرات گذشته از ذهنم میگذره . اگه کسی من رو تو این حالت ببینه ، اطمینان پیدا میکنه که من دیوانه ام . گاهی میخندم و گاهی اشک از چشام سرازیر میشه . این حالت از ۲ روز پیش شروع شده ، از وقتی که یادم اومد به بهترین روز زندگیم نزدیک شدم . به تاریخی که هیچوقت یادم نمیره . حالا سالها از اون روز گذشته ولی انگار دیروز بود . نگاهم تو چشای عزیزم بود . میخواستم حرفم رو بزنم ولی نمیتونستم . با خودم مرور میکردم که چی بگم ! یعنی قبول میکنه ؟ نکنه ناراحت بشه و ..... . و بالاخره گفتم . خدایا شکرت که مرا با او همراه کردی . این روز شاید برای من از هر تاریخی عزیزتر باشه حتی تاریخ عروسیمان . وای مریم ۱۰ سال تمام شد و وارد یازدهمین سال باهم بودنمون شدیم . دیگه اسم بلاگمون عشق ۱۰ساله نیست . من فکر میکنم باید عشق ۱۱ساله یا عشق ۱۰ساله + (۱) نمیدونــــم !
دوست دارم فقط به روزای خوب فکر کنم . به خنده های زیبای تو . به چهره ای که همیشه به من قوت قلب میداد . به اون قلب مهربونت . خدایا یعنی من لیاقت عزیزم رو دارم . خدایا کمکم کن که بتونم عزیزم رو خوشبخت کنم . خدایا من و مریم رو همیشه در پناه خودت حفظ کن .نمیدونم چجوری این سالها با این همه سختی گذشت . هرچی فکر میکنم باورم نمیشه ۱۰ سال رو سپری کردیم . سری به دفتر خاطراتم میزنم و مثل فال حافظ دستم رو تکون میدم و یک برگ رو باز میکنم . با خوندن اون خاطره گریم میگیره آخه اون روز ..... نمیخوام از ناراحتی حرفی بزنم و نمیتونم برگه های بیشتری رو برگ بزنم و بخونم تا از خاطره ای دیگر شاد شم چون به مریمم قول دادم که باهم این دفتر رو بخونیم .

                   مریم عزیزم این روز رو به تو که همه ی زندگی من هستی تبریک میگم 

به اصرار خودت و به خاطر وضعیت مالی حال زندگیمون برات فقط کلی مهربونی هدیه میارم و بت تقدیم میکنم . مریم عزیزم اگر کسی هستم یا چیزی دارم از تو دارم و اگر نبودی هیچ نبودم . همیشه تو زندگی کنارم بمون و ببخش که گاهی ناراحتت میکنم .

مریم میدونستی که ما : ۱/۰ قرن ، ۱۰ ســــال ، ۴۰ فصل ، ۱۲۰ ماه ، ۵۲۲ هفته ، ۳۶۵۰ روز ، ۸۷۶۰۰ ساعت ، ۵۲۵۶۰۰۰ دقیقه ، ۳۱۵۳۶۰۰۰۰ ثانیه ، ۳۱۵۳۶۰۰۰۰۰۰ صدم ثانیه  از باهم بودنمان میگذره ؟

خیلی احساس خوبی دارم . من خیلی خوشبختم و از زندگی راضی هستم . من به همه ی اطرافیانم ، دوستانم افتخار میکنم . من همه رو دوست دارم و ...... . دیروز یکی از دوستانم آمده بود و میخواست به من کمک کند . یکی از همکاران دفتر با اصرار میخواست همه ی پس اندازش را از بانک بگیره و به من بده . امروز پدر و مادرم برای کمبود مالی من داشتند فکر میکردند که چی بفروشند و چکار بکنند .مادربزرگ مریمم در تلاش است که برایم وام بگیرد . خواهر کوچک من ۱ سکه به من داده و میگه این هدیه خونه ی نو . مریم میگه من خرید عقد نمیخوام ، کادو نمیخوام و .......   مگه من چی از این دنیا میخوام . واقعا تو روی همه خجالت زدم . بخدا همه ی عزیزانم خیلی خوبند .

من از زندگی و خدا هیچ طلبی ندارم . هرچه میخواستم گرفتم .

 


مریم

با خوندن نوشته هات گریم گرفت .. امیر تو مهربونترین و پاک ترین قلب دنیا رو داری. خدایا هر چقدر هم شکرت کنم که امیر رو قسمت زندگی من کردی کمه! تو به خاطر راضی کردن خانواده ی من خیلی چیزا رو تحمل کردی . از خیلی چیزا گذشتی و من هیچ وقت فراموش نمیکنم . امیدوارم که بتونم جبران کنم. به جای تمام نامهربونی اونا بهت مهربونی کنم . تو با کارهات جواب تمام حرفای اونا رو دادی و تا همین جا هم خیلی چیزا رو بهشون ثابت کردی.من بهت افتخار می کنم و دیگه از اینجا به بعد منم که میخوام خلاف تمام حرفاشون رو ثابت کنم. امیدوارم که بتونم قدر خوبی هات رو بدونم . قدر اون قلب مهربونت رو بدونم.

 

واقعا باورم نمیشه من و تو از 10 سال پیش یه همچین روزی با هم هستیم.. وای 10 سال مثل یه عمر میمونه! یعنی از اون روزی که صبح ها قبل از اینکه سرویسم بیاد بیدار میشدی و میومدی تو پارکینگ تا همو ببینیم 10 سال گذشته ؟ یا روزایی که من میومدم رو پشت بوم سنگ میزدم به شیشه ی اتاقت تا بیای پیشم واگه یه روز نمیدیدمت میمردم . انقدر بچه بودیم که وقتی میومدی پیشم با هم بسکتبال بازی میکردیم!! یادته عاشق کاپشنت بودم ! اون رو ازت میگرفتم و تو مدرسه میپوشیدم..ازم بزرگ بود و همه میگفتن مریم کاپشن دوست پسرش رو میپوشه! و یه روز که مامانم اتفاقی اون رو تنم دید . بهش گفتم که تو مدرسه با یه دوستام کاپشنم رو عوض کردم. یادته اون روزی که منو صدا زدی که بیام طبقه ی بالا ، آلبوم عکسم رو پس دادی و با گریه بهم گفتی اگه دیگه ندیدمت خدافظ ! منم با تو گریه میکردم و میگفتم چرا؟؟؟ یه روز وقتی اومدم خونه دیدم با یه شاخه گل آبشار تو پارکینگ ایستادی و نگاهم میکنی.. من اومدم بغلت کردم و زدم زیر گریه! یادته؟؟؟یا اون موقع که تو پله های خونه مینشتیم!! در خونه هامون رو از بالا به پایین با یه طناب بسته بودیم تا داداش من و دختر خواهر تو که هر دو کوچیک بودند نتونند بیان بیرون. هر چند که هر دفعه مامانم میگفت بازم تو توی پله ها بودی؟؟ چه دروغ هایی سر هم کردیم و تو فکرمون خیال میکردیم که دروغ های ما رو باور میکنند..کلید خونه رو ازم گرفته بودند تا وقتی که نیستند نتونیم هم رو ببینیم غافل از اینکه قبل از اون 3 تا از روش ساخته بودیم و مخفی گاهش پشت تابلوی نقاشیم بود.. یادته اولین باری که بوسم کردی باهات دعوا کردم و سفت هر دو تا لپت رو کشیدم که دردت اومد.. خودم موندم اون چه کاری بود که کردم؟ با فکر کردن به اون روزا چه احساس قشنگی دارم . تمام دلتنگی ها، لو رفتن ها همش خاطره شده... همون هفته ی اول یه گردنبند نقره به من دادی که یه مدال A داشت. همون روز فهمیدند که تو بهم دادی و اون A   رو بابام شکست. بعد من اون رو با اینکه شکسته بود توی جلد پاکنم قایم کرده بودم که همون رو هم پیدا کردند . اما زنجیرش از اون روز تا همین حالا تو گردنمه و از خودم جداش نمیکنم. یه روزی به خاطر این اتفاق ها گریه میکردیم اما حالا با یادآوری خاطراتش میخندیم . من هر روز که میگذره بیشتر از دیروز دوست دارم .. همه ی زندگی من تویی!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:0 توسط مریم و امیر |

 

عاشورا و تاسوعای حسینی را تسلیت میگیم.

امروز اولین عاشورایی بود که من و امیر با هم بیرون رفتیم.. امیر اومد دنبالم و بعد از دور زدن تو خیابونا رفتیم دنبال خواهر و دختر خواهرش.  خیلی روز پر خاطره ای بود.. با هم رفتیم که دسته ها رو ببینیم و غذای نذری بگیریم. متاسفانه دسته  ندیدیم.. من عاشق آش و قیمه ی نذری هستم. منم از هرجا رد میشدیم میگفتم آش نداره؟؟ اما نبود که نبود.جالب بود که تو محله ی ارمنی ها پر بود از غذای نذری! ما تو صف ایستاده بودیم که غذا بگیریم.همه برای گرفتن غذا هول میزدند و هر کس دو تا غذا میخواست.. یکی به یکی میگفت فکر کردی زرنگی میزنی توصف..یه سری قابلمه قابلمه از اون یه در حیاط میبردند.همینطور که تو صف ایستاده بودیم یه خانمی از تو ماشین داد زد که خانم پشت سرتون یه جا برای من بگیرید.خنده دار بود.تا برگشتیم دختر خواهر امیر گفت که مدیر مدرسشون  بوده. کلی ماجرا داشت.. از یه جا قیمه گرفتیم و از یه جای دیگه مرغ. مرغ ها رو که همون موقع تو ماشین خوردیم.. خیلی چسبید  نذرشون قبول.. انشالله هر کی هر حاجتی داره بهش برسه..

پ ن: هر کی گفت فردا برای من و امیر چه روزیه ؟

بعد نوشت: اومدم یه حرفایی رو اینجا بنویسم تا یادم نره بعدا تو زندگی جواب همین حرفها رو بهشون بدم.. حالا شما هم قضاوت کنید!!!
اول بگم که بابا و مامان من با رفتارشون کاری کردند که همه بفهمند با ازدواج من و امیر مخالف بودند امروز خیلی اعصابم خرد شد. رفته بودیم خونه ی عمه ام. یکی از عمو ها هم اونجا بود. بعد از یه مدت بحث رو کشوندند به زندگی کسایی که پدر و مادرشون از اونها رضایت ندارند و هر کس یه چیزی میگفت. من هم خودم رو به حرف زدن با پسر عمه ام مشغول کرده بودم که مثلا من گوش نمیکنم.. همش میگفتند اینجور ازدواج ها همش به طلاق میرسه و آدم هر کاری که بدون رضایت پدر و مادرش انجام بده بعدا آه اونا تو زندگیشه. بعد هم هزار تا مثال از عاشق هایی که بعد از رسیدن به هم طلاق گرفتند. میگفتند لیلی و مجنون ها فکر میکنند خبر خاصی تو زندگی هست و بعد که ازدواج میکنند میفهمند که تلاششون واسه رسیدن به هم واسه هیچ بوده!  از این حرفا متنفرم . اومدیم یه نفر پدر و مادرش به دلیل خودخواهی خودشون که میخوان دامادشون فلان کس باشه با ازدواج اون با کسی که دوستش داره مخالفت میکنند و هیچ دلیل قانع کننده ای برای مخالفتشون ندارند، اون وقت دختره بدبخت میشه؟؟؟ واقعا اینا چی فکر میکنند؟!!! موضوع دوم این که ما از دو سال قبل مکه اسم نوشته بودیم که برای عید اسممون در اومده.. میخوام ببینم اگه شما جای من بودید اول عید شوهرتون رو تنها میذاشتید و به خاطر رضایت پدر و مادرتون با اونا میرفتید؟؟ یا اصلا پدر و مادرتون به شما میگفتند که باید باهاشون برید؟؟؟ من خیلی دوست دارم برم مکه ولی کی اول زندگیش بعد از این همه انتظار این کار رو میکنه؟ اصلا من دوست دارم با امیر اسم بنویسم و دوتایی با هم بریم!!! اون وقت زن پسر عمه ی من که یک ساله ازدواج کرده میگه که برای چی نمیری؟ ازدواج هم که کرده باشی طوری نیست،دو هفته ست.وای انقدر لجم گرفته بود . بعد اون یکی میگه تو نمیدونی که اگه بری مکه هر خواسته ای که از خدا بخوای برآورده میشه و من در جوابش گفتم من تا همین حالا هر چیزی که از خدا خواستم جواب گرفتم! حتما به این نیست که فقط اونجا آدم میتونه جواب بگیره.. خدایا خودت میدونی که من دلم میخواد برم اما الان نمیشه . خدایا تو همین جا کنار ما هستی و تو همه ی کارها به ما کمک کردی! خدایا میدونم که هر اتفاقی که تا حالا برای ما پیش اومده خیر و مصلحت تو بوده و هیچ وقت تو سختی ها تنهامون نذاشتی. بعضی ها تو زندگی روزمره به هر گناهی دست میزنند و دل بنده های خدا رو به راحتی میشکنند و بعد فقط اسمشه که مکه میرند و خیلی هم با خدا هستند. هیچ وقت نخواه که ما دل کسی رو با حرفامون بشکنیم و از تو غافل شیم. خدایا به من و امیر کمک کن که تو زندگیمون انقدر خوبی باشه تا به همه ثابت شه که سر انجام هر لیلی و مجنونی جدایی نیست.. خدایا دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 14:25 توسط مریم و امیر |

سلام به همه ی دوستای خوبمون

واقعا ممنون از نظرات قشنگتون و دلداری هایی که بهمون دادید.. من با خوندنشون کلی امیدوار شدم و انرژی گرفتم. به قول آقا آرش یه نگاه به پست های قبل کردیم و دیدیم چه کارهایی حل شده که فکرش رو هم نمیکردیم.. واقعا خدا بزرگه ! خوشحالم که با داشتن این بلاگ دوستای خوبی مثل شما پیدا کردیم اول میخواستم اسم بیارم ولی چون تعداد زیاده میترسم یکی رو جا بندازم و دلخوری پیش بیاد.. همتونو واقعا دوست داریم!

امروز عصر با امیر بودم.. اون زیر گذر جدید رو افتتاح کردیم.. شیشه های ماشین پایین و جیــــــــــــــغ! انگار که تونل وحشت رو رد میکنیم بعد هم رفتیم روی یه پل هوایی ایستادیم و شهر رو تماشا کردیم.. اینم عکسش!

دو تا مغازه هم رفتیم و دو تا روشویی جدید پسندیدیم که خیلی قشنگتر اون قبلی بود.. خیلی دوسشون داشتم بعد هم رفتیم خونمون! همیشه یه بوی غذای خوبی از آپارتمان های کناری میاد که آدم نا خواسته گشنش میشه  بعدش  امیر گیر داده بود که میخوام روی یکی از دیوار ها یادگاری تاریخ بزنم! هر جا که میومد بنویسه من میگفتم اینجا نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!  تا بالاخره پایین دیوار یکی از اتاقها یه تاریخ نوشت تا به قول خودش بعدا به بچمون نشون بدیم من که فکر کنم باید بیشتر مواظب امیر باشم که خونه رو خراب نکنه تا بچه!! تا با کیریت بازی نکنه! مثل امروز فیلتر هود آشپزخونه رو  آتیش نزنه! رو دیوار نقاشی نکشه!! خوب نکن بچه   

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:59 توسط مریم و امیر |

امیر کجایی؟ دارم از نگرانی میمیرم.. یک ساعته که اشکام بی اختیار میاد.. تا حالا نشده بود وقتی از کار برمیگردم تا این همه وقت ازت بیخبر باشم.. ساعت ۴۵/۲ اس ام اس دادی که میخوابی و الان ساعت ۶ شده. همیشه ساعت ۵ که میشد بهت خبر میدادم که رسیدم. حالا به گوشیت که زنگ میزنم میگه تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمیباشد! تلفنت رو هم جواب نمیدی! دارم دق میکنم..امیر جوابم رو بده.. تحملم تموم شده

سلام.. اون بالا رو ساعت ۶ نوشته بودم..خدا رو شکر که گذشت.بالاخره بعد از ۱۰۰ تا زنگی که به تلفن امیر زدم با صدای خواب آلود گوشی رو برداشت!! امیرم خواب مونده بود.. تازه از من میپرسید مگه ساعت چنده؟؟ من ظهر سرم درد میکرد،دستمال گذاشتم تو گوشم و خوابیدم و نه از صدای زنگ ساعت مبایل بیدار شده بود و نه از صدای زنگ تلفن !!

اول یه خبر خوش و اون این که دیروز ۱۴/۱۰/۱۳۸۷ رفتیم یه مقدار از پول بیعانه دادیم و مکان عروسی رو رزرو کردیم.. بعد از اون شام رو هم بیرون خوردیم و امیر منو رسوند. دیشب رو خونه مامان بزرگم بودم.یکم منو از مخارج ترسوند و گفت اگه امیر فعلا دستش تنگه عروسی رو عقب بندازید.. میگفت تقصیر منه که به امیر گفتم عروسی رو اسفند بگیره و اون داره اذیت میشه و من ناراحت شدم.. به امیر که گفتم گفت من عقب نمی اندازم و دیگه همین تاریخ میمونه! من تا صبح خواب پول میدیدم.. صبح خیلی دلم گرفته بود..امیر گفت که خودش منو میرسونه! تو راه یه قضاوت اشتباه کرد و من خیلی ناراحت شدم. دیگه تا وقتی رسیدیم حرفی نزدیم.وقتی رفتم سر کار همش گریم میگرفت. از خیلی چیزا دلم گرفته بود!  نمیخواستم کسی بفهمه ولی همه هی میگفتند چی شده و من مجبور شدم براشون بگم که مامانم اینا خیلی بی خیال هستند و هنوز هیچ کاری برای من نکردند و این که امیر پولش کمه! همشون کلی راه بهم نشون دادند و گفتند که خودم از حالا برم دنبال یه سری از کارهام و قیمت های مناسب رو پیدا کنم. واقعا کاش مامان بابای من یکم امیر رو درک میکردند. خیلی دلم سوخته. نمیتونم تحمل کنم که امیرم  اذیت بشه و اونا بی خیال.. امیر بهم زنگ زد و گفت باباش گفته کمکش میکنه. گریه ش گرفت منم گریه م گرفت.. عصر هم که همینطور.. اما امیر قول میدم که دیگه با این حرفا ناراحتت نکنم. دیگه ناراحت نباش. نمیدونم چی بگم؟!

پ ن امیر : اِ اِ اِ چرا دروغ میگی من کی ..... . بمیرم برات که نگران شدی عزیزم . اصلا نترس بادمجون بم آفت نداره . آخ سرم ، دوباره این سر نامرد من درد گرفته . اِ الان اون همکارمون که رفته کربلا زنگ زد و گفت دیشب کلی براتون دعا کردم . خدایا شکرت . 
                                                                  (J 32)      

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:45 توسط مریم و امیر |

  

انسانیت : از دیشب با مریم قرار گذاشته بودیم که یه سر بریم خونه و تصمیم نهایی رو در مورد رنگ میز اُپن و ساخت کمدجاکفشی که جای لباس و آینه هم داره بگیریم . ساعت ۳۰/۱۱ مریم زنگ زد و گفت بیا و منم سریع راه افتادم . خیلی عجیب بود خیابونم برعکس روزای جمعه خیلی شلوغ بود و من مجبور شدم کلی راهم رو دور کنم و دیر شد . مریم کلی پیاده اومده بود وقتی سوار ماشین شد گفت امیر مردم از سرما که من سریع بخاری رو روشن کردم (آخه موهای عزیزم خیس بود) و راه افتادیم . خیلی وقتمون کم بود ،سریع رفتیم بالا و شروع کردیم به مقایسه ی رنگها و ......  مریم گفت وقتی میام اینجا یه حس فوق العاده دارم . منم خیلی خونمون رو دوست دارم . بعد کلی باهم آینده رو تجسم کردیم . من گفتم فکرش رو بکن ، ۲ تا از این صندلی ها که عقب جلو میره بذاریم بغل شومینه و تلویزیون تماشا کنیم . بعد باهم رفتیم تو اتاق بچه و کنار شوفاژ نشستیم . آخه اون تنها شوفاژ خونست که گرمِ . به چقدر خوب بود . من یدفعه گفتم مریم بدو که دیر شد . الان  دادشت هرچی هست میخوره و نهار بی نهار . سریع سوار شدیم و مریم رو رسوندم . نزدیک خونه بودم که دوستمون زنگ زد و گفتم ۵ مین دیگه خونم.همون که کارای خونه رو میخواد انجام بده .

قرار بود لیست لوازمی که پسندیده بودیم رو بش بدم و گفتم چند لحظه بیا تو . یک ربعی در مورد مدل و خوبی و بدی حرف میزدیم تا صحبت رسید به اینجا : آقا سعید حدود ۱۰ سال پیش با سرمایه ی ۱ میلیون رفته بود تو کار لوازم بهداشتی و خدا رو شکر خیلی کاسبیش خوب بود . بعد از چند سال اون ۱ میلیون رسید به ۳۰۰ میلیون تا اینکه یه آدم نامرد از خدا بی خبر تمام سرمایه اش رو بالا کشید و دِ در رو . یه چیزایی هست که  آدم باید ازش درس بگیره .
اول از همه از مشکلی که برای سعید پیش اومده بود هیچکس خبر نداشت حتی زنش و این برای من خیلی جالب که این مرد چقدر خوددار بوده و طی ۴ سال گذشته که داشته با این مشکل دست و پنجه نرم میکرده نذاشته آب تو دل زن و بچش تکون بخوره .با اینکه بیشتر بدهی های سعید بدون چک و سند بوده ولی همه رو پرداخت کرده . میتونست بیخیال باشه ولی ..... امروز میگفت من جوونیم رو گذوشتم رو این کار و دیگم برنمیگرده . حالا توی یک شرکت بزرگ ساختمانی مدیر مالی ی و شکر خدا زندگیش میچرخه. این و میخوام بگم که با اینکه ایشان ورشکست شد و کلی بدهی به بار آورد ولی به خاطر مردونگیش تو بازار مثل چشمشون قبولش دارند و تمام این خریدهای ما رو هم چکی انجام میده . حالا یه شخصی که تو زندگی بیشتر چوب این مردم ناپاک رو خورده و حالا هم انقدر گرفتاری داره چطور میشه که پا میذاره جلو و میخواد به من کمک کنه ! قربون خدا برم که همچین بنده هایی رو خلق کرده و وسیله قرار داده تا دست امثال من رو بگیرند . به خدا اگه من جای اون بودم دق میکردم . خدایا خودت اجر این بنده های خوبت رو بده و نابود کن اون نامردایی رو که یه شبه زندگی ی یه نفر رو ویران میکنند . من مطمئنم که از هردستی بدی از همون دستم میگیری وگرنه چجوری یه نفر که هیچ پشتوانه ی مالی نداره میتونه ۴ ساله ۳۰۰ میلیون بدهی رو صاف کنه ! انشااله دست به هر کاری میزنه طلا بشه .
                                                                  (J 31)  

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:30 توسط مریم و امیر |

 

بدو بدو که دیر شد

روزایِ پر مشغله :از دو روز پیش خیلی کارم زیاد شده . یکی از همکارا از سه شنبه مرخصی ی و دهم دی ماه  رفت کربلا . حالا رفتنش با خودش بود ولی برگشتنش با خدا ! اگه روی برنامه برگرده و مریض هم نشه  ۲۱/۱۰ سرکارِه . خواهرم هم که از ۱۱ ماه پیش به خاطر کوچولوی خوشگلمون خیلی کم میاد سرکار و این چند روزم که مامانم مریضِ و نمیتونه بچه رو نگه داره اصلا نمیاد . خلاصه علی مونده و حوضش ، من باید ۴ دست دیگه با ۲ تا مغز ، یکم بناگوش و... قرض بگیرم تا کارا به روال عادی برگرده . راستی ۴ تا پاچم میخوام با حداقل ۳ تا چشم (دهنم آب افتاد). حالا این وسط هم کلی کارای وام و خونه و عروسی هم که هست ! امروز صبح من همش یا داشتم بوق میزدم یا زیر لب یه چیزایی میگفتم و وقتی هم تو دفتر بودم تند تند مینوشتم ، تایپ میکردم ، با مشتری صحبت میکردم و ...... . اما ساعت ۱ ظهر یه کاری انجام شد که خستگیم در رفت و من با ناباوری موفق شدم فاکتور ماشین رو ببرم تحویل بدم .شکر خدا کار وامم تمام شد و از فردا یکی از منتظرای تحویل خودرو هستم . البته ۲ قسط در ماه به بدهکاریام اضافه شد . خدا خودش رحم کنه !
خیلی به این همکارمون گفتم حالا نرو هم به خاطر گرفتاری های من و هم خودش که کلی مشکل داره . ولی چون بچه دار نمیشه خانمش نذر کرده بود . خدایا خودت در پناه خودت حفظشون کن و خودت نذرشون رو ادا کن . خیلی زندگیشون به همین خاطر سرد شده .

پ ن : مریم خیلی دلم برات تنگ شده و وقتی هم سرحال نیستی کلی دلم میگیره . تا من هستم غصه ی هیچی رو نخور البته اول از همه ما خدا رو داریم که خیلی بزرگِ . هیچ وقت از هیچی نترس . البته یکم از شوهر بترسی بد نیست! ( آخ با خودم بودم)

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 22:45 توسط مریم و امیر |

                                 happy new year

             MERRY CHRISTMAS       

 

من یه عالمه خوشحالم  امروز ظهر ساعت ۳ امیر با اون آقای کابینت کار توی خونه قرار گذاشته بودند و برای آشپزخونه یه طرح هایی ربختند و احتمالا از شنبه کار خونه شروع میشه.. خیلی خوشحالم.. امروز ساعت ۴ بود که امیر بهم زنگ زد و هنوز کارش تموم نشده بود،منم گفتم که امروز خودم میام و نیا دنبالم. همون موقع همکارم به  من میگه چرا گفتی نیاد؟؟؟ همین میشه که کم کم دو روز در هفته نمیاد و بعد ۳ روز در هفته نمیاد و بعد دیگه کلا نمیاد و زندگیتون سرد میشه!!!  گفتم مگه وظیفه داره که حتما بیاد؟ بیچاره امیرم هر روز میاد دنبالم،حالا واسه یه روز که نتونه بیاد زندگیمون سرد میشه؟!!  خلاصه ساعت ۵ رسیدم . با هم در مورد طرح های خونه حرف زدیم و رنگ میز اُپن رو انتخاب کردیم.. ساعت ۳۰/۶ بود که امیر گفت بریم پیتزا بخوریم؟؟ منم که خوشحال!!! بعد از کلی وقت رفتیم از اهمون ساندویچ و پیتزاهای مشترک خوردیم که خیلی چسبید.. برای این که بخندیم با گلف رفتیم.. امیر هم تند میرفت و منم جیغ میزدم.. واقعا جیغ میزدماااا توی یه کوچه عین راننده تاکسی ها فرمون رو سفت گرفته بود و تند میرفت.. واقعا از ته دل خندم گرفته بود از کارای امیر، این کوچه ها هم که پر از دست اندازه،هر لحظه فکر میکنم اگه با همین سرعت از روشون رد شیم سرم میخوره به سقف! امیر دفیقا قبلش ترمز میکنه و به جاش میریم تو شیشه! در ضمن این ماشین رو بابام اینا هم میشناسن،وقتی امیر منو رسوند یه ماشین شبیه ماشین ما از کوچه اومد بیرون ! امیر سرش رو گذاشته بود رو فرمون و به من هم میگفت قایم شو، اما من خشکم زده بود.خدا رو شکر بابام نبود..آخ جون پاپا نوئل امشب میاد توی جورابامون کادو میذاره..

پ ن امیر : تا از ماشین پیاده شدیم به مریم گفتم خانم باید در رو قفل کنی ، با خنده گفت اِ این از ایناست ! گفتم آره یادت نیست بابا خودت یه ژیان داشت و حتی ترمز هم نداشت . وقتی میخواست ترمز کنه باید در رو باز میکرد و پاش رو رو زمین میکشید تا ماشین وایسه
                                                                  (J 30)  

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:36 توسط مریم و امیر |

                     

               

گذر از هفت خان رستم : تاریخ ۱۹/۰۲/۱۳۸۷ بود که به قصد دریافت وام خودرو و لوازم خانگی به  بانک مراجعه کردم . بعد از صحبت با رئیس بانک که یک خانم بسیار محترم بودند و اتمام حجت در مورد اینکه من ضامن کارمند ندارم و قبول کردن ایشان یک حساب اقتصاد خانواده باز کردم.(چند سالی است که در این بانک حساب داریم و ما رو کامل میشناسند)این وام بصورت امتیازی بود یعنی به ازای حداقل مانده در روز طبق فرمول بانک امتیاز تعلق میگرفت و هرچه موجودی ی آن بیشتر بود زودتر میشد وام رو دریافت کرد ، البته حداقل ۴ ماه باید زمان آن سپری میشد . در همان تاریخ بود که من مقداری پول برای خرید خانه داشتم و تا زمانی که میخواستم تحویل فروشنده بدم در این حساب گذاشته بودم و به غیر از اون برای تکمیل شدن امتیاز سر موعد مقرر مجبور شدم ۸ میلیون تومن از حساب مضاربه ی یکی از دوستان بگیرم و یک ماه به همین حساب واریز کنم . برای همین مدت مبلغ ۱۸۵هزار تومان سود به بانک عامل پرداخت کردم . خلاصه کلی برنامه ریزی کردم که سر ۴ ماه بتونم وامم رو دریافت کنم و دقیقا در تاریخ ۲۰ شهریور امتیازم تکمیل شد و اما !!!

اول از همه به مدت ۵/۱ ماه شرکت سایپا فاکتور نمیداد و چاره ای بجز صبر کردن نداشتم. بالاخره موفق به دریافت پیش فاکتور شدم . وقتی به بانک مراجعه کردم دیدم صندلی رئیس خالی ی و وقتی علتش رو جویا شدم گفتند خانم رئیس یک هفته مرخصی هستند . این یک هفته شد ۳ هفته و بعد فهمیدم که فعلا بانک رئیس نداره و دلیل آن هم نزدیک شدت به ماه های آخر حاملگی ی خانم رئیسِ . من کلی پایین بالا رفتم که مهلت یک ماهه فاکتور من داره تموم میشه ولی فایده نداشت که نداشت و در جواب میگفتند برای پرداخت وام حتما باید رئیس بانک اقدام کنه ! گذشت و گذشت و هرهفته میگفتند از هفته ی دیگه رئیس جدید میاد. تا ۱ ماه پیش بالاخره آقا شرفیاب شدند. منم باز سریع رفتم و پیش فاکتور جدید رو گرفتم . خدا خدا میکردم که ایشان مثل همکار قبلیشان من را بدون ضامن کارمند قبول کنند و بعد از پچ پچ کردن با معاون بانک که واقعا مرد محترمی ی قبول کردند . یک سری فرم برای تکمیل به من دادن و گفت ۱۰ میلیون تومن هم سفته بخر و...... سر ۲ روز مدارک را تحویل دادم و باید ۲ روزه کد اعتباری ی من میمد ولی این ۲ روز به خاطر سیستم پیشرفته ی اداری ما و وظیفه شناسی کارمندان بانک مرکز به ۳ هفته افزایش یافت. دیگه داشت اشکم درمیومد،من روی این وام حساب کرده بودم که سریع خودرو رو بگیرم و بفروشم و بدهی ی ماه آینده رو بپردازم . امروز برای دریافت پیش فاکتور سوم به نمایندگی ی سایپا مراجعه کردم و به خاطر اینکه پراید ۱۴۱ رو زودتر تحویل میدادند مجبور شدم فاکتور این نوع را بگیرم. فروشنده گفت موعد تحویل بین ۱ ماه تا ۴۵ روز است (بارها پیش اومده که در تحویل خودرو ۱ ماه ۳ ماه و بیشتر هم شده). سریع رفتم بانک و مدارک رو  تحویل دادم . آقای رئیس لطف کردند و گفتند در ۲ یا ۳ روز آینده به حساب سایپا واریز میشه البته با کلی آشنایی و خواهش و ...... اونم قول صد در صد نمیدم . امروز دقیقاً ۳ ماه و ۲۰ روز از وقتی که باید این وام رو دریافت میکردم گذشته و هنوز هم که !!! ، وای به حال کسی که باید تازه ۲ نفر ضامن کارمند با نامه ی کسر حقوق و یک نفر ضامن اعتباری بانک هم داشته باشه . من بعید میدونم زودتر از یکسال کارش حل بشه .
پیشنهاد میکنم هیچ وقت برای دریافت وام به بانک مراجعه نکنید چون مثل من دستاتون از پا درازتر میشه ........

امروز مثل همیشه ساعت ۳۰/۴ رفتم دنبال مریم . اما یکم از بقیه ی روزا دلم بیشتر تنگ شده بود آخه دیشب سرم خیلی درد میکرد و زود خوابیدم و حتی یکمم با عزیزم حرف نزدیم . البته صبح تو راه مریم رو سوار کردم و به محل کارش رسوندم ولی تازه همین دیدار کوچولو باعث شد دل من بیشتر تنگ بشه و پر بکشه به اون بالا بالاها....
مریم سوار شد و راه افتادیم یکم که رفتیم عزیزم گفت من رانندگی کنم ،منم پارک کردم و جامون رو عوض کردیم. آفرین عزیزم خیلی رانندگیش خوب شده باهم رفتیم و بنزین زدیم .اون آقایی که قرار کار خونه ی ما رو انجام بده  ۳ فروشگاه رو معرفی کرده بود که ما بریم و چیزهایی که میخوایم انتخاب کنیم و  بعد خودش بیاد و قسطی بخره .اول رفتیم سر یکیشون که خیلی چیز حسابی نداشت و فقط توالت فرنگی رو از اونجا انتخاب کردیم . مغازه ی دوم یه روشوری خیلی خوشگل داشت که کاسشم مثل قلب بود و از اونجا هم این رو انتخاب کردیم.  اما فروشگاه بعدی از همه بهتر بود و جالب اینه از بیرون که نگاه کردیم اصلا به نظر نمیومد و میخواستیم نریم تو ولی وقتی اومدیم بیرون شیرآلات و وان رو هم از این یکی انتخاب کردیم.تو خیابون که راه میرفتیم من هی مسخره بازی در میاوردم و کلی میخندیدیم و تو مغازه آخری هم به مریم یه چیزی گفتم که نمیتونست جلو خندش رو بگیره یه چیز دیگه این بود که من هی میگفتم جگوزی یعنی ک رو گ میگفتم و مریم زد زیر خنده! تصمیم داشتیم شام بریم بیرون ولی دیر شده بود و من الکی گفتم باید یه سر به خونه بزنم و بعد بریم . اونجایی هم که بودیم نزدیک به خونه ی ما بود و سریع رفتم تو و برای مریم غذا گرم کردم و آوردم تو ماشین که تو راه بخوره . وقتی داشتیم میرفتیم هم یه گوساله خیلی بدجور پیچید جلوی ما که اگه یکم دیرتر فرمون رو میتابوندم تصادف شده بود . اینم از امروز . متاسفانه در حال حاضر بلاگفا خراب و من دارم تو ورد تایپ میکنم . نمیدونم چرا جدیدا انقدر ایراد پیدا کرده. خدایا باز هم هزاران هزار بار شکرت .

پ.ن مریم: من تا دیدم که امیر با یه ظرف غذا( چلو کباب) از خونه اومد بیرون،کلی خوشحال شدم.. خیلی چسبید.. دستت درد نکنه عزیزم..خیلی گلی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:50 توسط مریم و امیر |

 

امروز صبح  یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم ساعت ۱۵/۸ و خواب موندم..  بدو بدو لباسام رو پوشیدم و از خونه اومدم بیرون.. آخه دیشب تا دیر وقت داشتم عکس های دوربین عموم رو بازیابی میکردم.. بعد از کلی فیلمبرداری اومده بود یکی از فیلم ها رو پاک کنه که اشتباهی همه رو پاک کرده بود.. درکش میکنم که چی کشیده! و دیروز که بهش گفتم بیاین تا من همه ی فیلم هاتون رو برگردونم انگار دنیا رو بهش دادن خلاصه تا ساعت ۴ صبح هم به کامی سر میزدم که ببینم اگه کارش تموم شده خاموشش کنم.. خوشبختانه همش برگشت اما فکر کنم بیش از حد به کامی فشار اومده و حالا مشکل پیدا کرده...بمیرم امیر هم به خاطر مریضی مامانش از دیروز دپرس شده بود و حال مامان بد بود.. بمیرم، انشالله دیگه از امروز رو به خوبی برند امروز یه عالمه دلم برا امیر تنگ شده بود. ساعت ۴۰/۴ اومد دنبالم.. بعدش با هم رفتیم یکی دیگه از همون شرکت های برگزار کننده ی عروسی که عروسی یکی از آشناهای امیر را هم برگزار کرده و خیلی تعریفش رو میکرد.. زمین تا آسمون با اون یه شرکت فرق داشت ..، با کامپیوتر و تلویزیون همه ی خدماتشون رو نشون میداد و خودش لیست همه چی رو بهمون داد . هزینه رو تقریبا برامون حساب کرد . همه چیش نصف قیمت شرکت قبلی بود.. من و امیر هر دو در تفاوت این دو شرکت  مونده بودیم.. با اینکه این از اون معروف تر بود.. مثلا باغش رو ۸۵۰۰۰۰ گفت!!!! اون میگفت ۱۵۰۰۰۰۰!!! طوری بود که وقتی اومدیم بیرون، همزمان گفتیم به این میگن شرکت حسابی!!! و بعدش هم شروع کردیم به بیان تفاوت های این دو شرکت و خوشحال از اینکه قبول کرده چک بگیره بعد به خونه رفتیم.. دختر خواهر امیر اونجا بود..من عاشقشم مخصوصا وقتی ۴ دست و پا راه میره.. قربونش برم  قاطی کرده بود وقتی بهش میگفتیم چشمات کو؟ زبونش رو بیرون می آورد و وقتی میگفتی زبونت کو چشماشُ رو هم فشار میداد.. ماشالله خیلی ناز شده.. بعدا فقط خودم نگهش میدارم،قراره همش بیاد خونه ی ما.. . موقع رفتن شد و هر دو دلمون پیتزا محبوب میخواست اما دیگه دیر میشد و نرفتیم.. خدایا شکرت که یه روز خوب دیگه گذشت
                                                                     (J 29) 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:18 توسط مریم و امیر |

 

  

خنده که از در وارد شود ، بیماری از پنجره می گریزد : خندیدن نوعی آنتی بیوتیک و شفا دهنده ی طبیعی است که محرومین جهان با استفاده از این امر طبیعی ، می توانند بسیاری از دردهای خود را تخفیف دهند * خنده ارزانترین داروی پیشگیری و مبارزه با بسیاری از بیماری ها است . به عبارت دیگر ، خنده هم خاصیت پیشگیری دارد و هم خاصیت درمان *خنده ، عمر را طولانی می سازد ! * لبخند زدن ، بی خرج ترین هدیه است ، پس آن را از خود و دیگران مضایقه نکنید .*وقتی می خندیم ، نگرانی و اضطراب از تن و روان محو می شود . هر فرد یا می خندد و یا فکر می کند ، چرا که هیچ کسی نمی تواند این دوکار را به طور همزمان انجام دهد . با خندیدن است که نیروی عظیم مثبتی در اختیار انسان قرار می گیرد که به آرامش ، شادابی و سلامتی کمک میکند.

با خندیدن ظرفیت ریه های افراد افزایش یافته و اکسیژن بیشتری وارد بدن شده و به سوی سلول ها رهسپار می شود و مغز با دریافت اکسیژن بیشتری ، بهتر عمل می کند . به این علت است که خنده از سکته های قلبی ، مغزی ، تنگی رگ های قلبی و بیماری های تنفسی و ده ها بیماری دیگر به خوبی پیشگیری میکند . * خندیدن و ورزش ، ارتباط نزدیکی با هم دارند چرا که خنده یک نوع ورزش است و ورزش هم به شادابی انسان کمک فراوان می کند . * ۲۲ دی ماه برابر با ۱۱ ژانویه را روز جهانی خنده نامیده اند .* انسان تنها حیوانی است که می خندد و خنده زبان مشترک تمامی انسان هاست . وقتی  می خندیم ، ۴۰۰ عضله بدن به حرکت در می آیند و اندام ها و ارگان های داخلی و خارجی بدن به جنبش در آمده و ورزش می کنند و حتی با خنده می توان به مقابله با چاقی پرداخت .

*خنده مورد نیاز همه ی انسان ها است . وقتی می خندیم ، آرام می گیریم ، کیفت زندگیمان بهتر می شود. در واقع با خندیدن ، منابع درون خود را در جهت مثبت سوق می دهیم . * با عادت به خندیدن است که ذهن خود را برنامه ریزی میکنیم تا به انسانی سالم تر ، شادتر ، قدرتمندتر و کامیاب تر تبدیل شویم . * با اجرای تمرین های بسیار ساده خنده از همان ابتدا به نتیجه های جالبی می رسیم ، چرا که با ترشح هورمون های مثبت ، چهره مان شاداب تر و جذاب تر می شود و احساس نشاط و طراوت می کنیم و زندگی را به شکل بهتری تجربه می کنیم . *امروزه دانشمندان کشف نموده اند که خنده سیستم ایمنی و دفاعی بدن را که در تندرستی و سلامتی نقش اساسی دارد ،تقویت کرده و فعال تر می سازد.

* برخی از پزشک ها عقیده دارند ده دقیقه خنده عمیق در طول روز می تواند در کاستن دردهای شدید موثر باشد و امکان استراحت پیوسته بیماران را فراهم می کند .

پ ن : دوستای گلمون اگه تا آخر خوندید ! بش عمل کنید . حالا یه خنده از ته دل ..... شاد باشید .

پ ن : من دیشب مردم و زنده شدم و تا صبح نخوابیدم . ساعت ۱۲ بود که میخواستم بخوابم دیدم مامانم خورده زمین و حالش خیلی بده . از این ویروسهای جدید گرفته . سرگیجه ی شدید ، تب ، سینه درد و .... اصلا هم چیزی نمیتونه بخوره خلاصه بازم دکتر خبر کردیم و سِرُم و ....... حالا یکم بهتره .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 20:0 توسط مریم و امیر |

  

 

بدرود : چند وقتی ی که دارم یک سری تمرین برای شروع زندگی مشترک انجام میدم . بالاخره آروم آروم داریم میریم قاطی ی مرغ ها . امروز از ۲ میوه فروشی انار با یه کیفیت رو قیمت کردم ، اولی ۱۵۰۰ و دومی ۲۵۰۰ و گوجه رو هم همینطور ! تازه فهمیدم که چقدر راحت میشه پولدار شد .
تو خونه میگم من ظرفم رو خودم میشورم و میبرم تو آشپزخانه و تا کسی نگاهش به اونجا نیست سریع میذارم توی فر . البته نه اینکه بخوام در برما ، میخوام جمع بشه و یکدفعه بشورم . ولی هر بار فر خالی ی !

دیگه باید با یه سری چیزا خداحافظی کنم و به بعضی دیگه سلام . مثل : خداحافظ " مامان نهار چی داریم ؟ بادمجون  اِ مگه من نگفتم بادمجون دوست ندارم اصلا نمیخوام ... " و سلام " سلام خانم  سلام بدو برو نهار رو درست کن که خیلی گشنمونه ها..... " خداحافظ " مامان مهمون داریم ؟ بله همسایه بالایی میاد  اِ من اصلا حوصله ندارم میرم تو اتاقم برام شیرینی و میوه بیار " و سلام  " سلام عزیزم..  سلام امیر ، بدو برو میوه بخر مهمون داریم زودم بیا یه جارو به خونه بکش که خیلی خاک گرفته " خداحافظ " مامان این لباسم رو بشور و اتو بزن فردا میخوام بپوشم " و سلام " سلام عزیزم سلام بدو بدو این رختها رو بنداز تو ماشین و جورابا رو هم با دست بشور " و .........

امروز ساعت ۳۰/۴ رفتم دنبال مریم که خیلی کار داشت و یک ربعی  منتظر شدم . تا اومد گفت بیا بریم این رو بدم به دوستم گفتم نه من همینجا منتظر میمونم که اخمای خانم رفت تو هم که چرا نمیای . سوار شدیم و اومدیم خونه . البته قرار بود بریم یکی از این شرکتها که نشد . نمیدونم چرا از همون اول یکم سر من درد گرفت و مریم هم بسکه عجله کرده بود و کاراش مونده بود همینطور ولی تا اومدیم با ۲ تا چایی خوشرنگ و کمی صمیمیت هر دو بهتر شدیم . امروز من واقعا از مریم انرژی گرفتم چون خیلی شاد بود و همش داشت با خنده کارای همکاراش رو تعریف میکرد . ولی وای وقتی مریم  استرس داره مثل اون دفعه من آب و روغن قاطی میکنم . دبله امروزم تموم شد و موقع رفتن. عزیزم خیلی دوست دارم . خدایا هزاران بار شکرت که این فرشته رو همدم من تو زندگی قرار دادی.

پ ن : امان از دست این ویروس های جدید تا حالا ۲ نفر از افراد خانواده ی ما رو ناکار  کرده .

پ.ن مریم: باریکلا ! میبینم که تصمیم داری همه ی کارای خونه رو خودت انجام بدی خرید و شستن ظرف و جارو و ... ایول اما نــــــــــــه مگه من میذارم.. اینا کارای منه ولی اگه کمکم کنی ممنونت میشم. به جاش برات غذای خوشمزه درست میکنم.. خوبیش اینه که میدونم نقطه ضعفت غذای خوشمزه ست! تا یه چیزی ازت بخوام فقط کافیه برات کباب درست کنم یا مرغ سوخاری با سیب زمینی سرخ کرده! اما از شوخی گذشته منم دارم تمرین میکنم مثلا هر روز دستور یه غذا رو از همکارام یاد میگیرم و روزی یه تجربه پیدا میکنم. تازه دارم سعی میکنم که الکی از چیزای کوچیک ناراحت نشم،مثلا امروز اولش که گفتی من نمیام ناراحت شدم ولی بعد با خودم گفتم خوب دوست نداره بیاد. راحت نیست، عزیزم این همه اومده دنبالم و معطل شده ، من نباید ناراحتش کنم. امیرم من بیشتر دوست دارم.. تو بهترینی
                                                                     (J 28) 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:0 توسط مریم و امیر |

 
سلام به همگی..

خبرای خوب : الان خیلی خوشحالم ! چون امیر خبر های خوبی بهم داده! صبح امیر زنگ زد و گفت که "خوشحالم" گفتم چرا؟ گفت آخه بعد از کلی وقت یکی از آشناهامون که تو یه شرکت ساختمانی کار میکنه اومده محل کارم.. منم بهش گفتم که چه فایده داره آدم آشناش تو شرکت ساختمانی باشه اما ما کسی رو واسه کارهای کابینت و خونه نداشته باشیم .. اونم گفته چرا که نه!! من درستش میکنم! امیر هم بهش گفته که پول ندارم و اونم گفته خوب میتونی چک بدی واسه چند ماه بعد ! خیلی خوشحال بودم که دوباره زنگ زد و گفت یه خبر خوب دیگه اینکه این شرکت ها که جشن عروسی میگیرن چک هم قبول میکنن! الان یه نفر اینجا بود که میگفت ۲ میلیون پول پیش داده و بقیه رو هر ماه ۵۰۰ تومن! جالبه که امیر هر مشکلی که داره رو برا همه اعم از آشنا و غریبه تعریف میکنه تا بالاخره یه راهی پیدا میشه! روزی که میخواست خونه بخره دیگه کسی نبود که ندونه امیر خونه میخواد! هنوز هر کی میبینتش میپرسه بالاخره خونه خریدی؟ حتی راننده تاکسی ها هم میدونستن وای همین دیروز بود که کلی غصه ی جور کردن پول وام و عروسی رو داشتیما اون وقت امروز باید امیر ۲ نفر رو ببینه و هر دو خبر خوش براش داشته باشن! خدا کنه که واقعا همینطور باشه و قبول کنن که همین حالا پولش رو نگیرند..

حال یه چیز خنده دار! سر کار ما باید خودمون ناهار ببریم.. اول بگم من به عنوان شکموی دفتر ،شناخته شده هستم . ساعت که ۱۲ میشه من گشنمه گشنمه رو شروع میکنم و همه یاد ناهارشون می افتن..اگه یه روز ساعت از وقت ناهار بگذره و من حرفی از گشنگی نزنم هیچ کس نمیفهمه ظهر شده و بعد ش میگن معلومه مریم امروز نهار نداره !!! یه آشپزخونه ی نقلی داریم که کلا ۴ نفر کنار هم به زور جا میشن! ظهرا یه فرش پهن میکنیم و ناهارمون رو اونجا میخوریم..بار اول ۴ نفر غذاشون رو میخورن و بعد ۳ نفر بعدی!حالا میگم چرا ۳ نفر! چون من عضو ثابت ناهار خورا هستم..هر کی یه نوع غذا میاره و منم همه رو باید امتحان کنم! حتی بعضی وقتا غذای خودم رو دلم نمیخواد دیگه!  تازه من غذاهای خوشمزه که زیاد میاد رو واسه خودم تو یخچال قایم میکنم و فردا صبح به سراغش میرم !  یه بار که با کلی ذوق و برنامه ریزی رفتم شور هایی که قایم کردم رو بخورم دیدم نیست. هیچ کس هم اعتراف نکرد  کی خورده؟ خلاصه امروز هم داشتم ساندویچ کالباسی که قایم کرده بودم رو میخوردم که دیدم همه دارند میخندند! تا از آشپزخونه بیرون اومدم مدیرمون با خنده گفت شنیدم وقت ناهار که میشه تو با اولین گروه میری تو و با آخرین گروه میای بیرون! بد نگذره با همه شریک میشی

پ.ن : دیشب خواب های ورزشی میدیدم ،هر بار یه خوابی! یه بار خواب استخر دیدم که دارم شنا میکنم ! بعد خواب دیدم که رفتم یوگا و دارم ورزش میکنم.. خواب دویدن هم دیدم.. تعبیرش چی میتونه باشه؟

پ ن امیر : جالب اینه که این آقا سعید یکی از دوستای قدیمی ی برادرمِ و سالها پیش هم تو دفتر ما کار میکرد . یک ماه بود که برای کاری قرار بود بیاد دفتر و شاید ۱۰ بار وعده گذاشت که بیاد ولی نتونست . اگه حتی دیروز صبح هم میمد من تو مود امروز نبودم که این حرف از دهنم در بیاد . قربون خدا برم که هیچ کارش بی حکمت نیست .
پ ن امیر ۲ : این خوابی که دیدی فکر میکنم نشونه ی اینه که ۳ سال حسابی میخوری و چاق میشی و بعد مجبوری ۳ سال پشت سر هم ۳ نوع ورزش بکنی تا لاغر شی .

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:0 توسط مریم و امیر |

 

یک روز خیلی خوب : امروز بالاخره مشعل آب گرم ما درست شد و دیگه زمستونا آب سرد نمیشه . ۳ سال بود که به بابام میگفتم علت خاموشی مشعل کم قدرت بودنشه ولی با من لجبازی میکرد و میگفت نه مال دودکشه و کلی هر سال زمستون اعصاب من خرد میشد چون روزی چند بار در حال دویدن به طرف زیرزمین و برگشت بودم . امسال دیدم فایده نداره و منتظر یه فرصت بودم که بابا به مسافرت برند و خودم دست بکار شم.دیروز صبح به یکی از تاسیساتی ها زنگ زدم و امروز هم کار انجام شد . اما ۵۰۰ هزار تومان توش گیر کرده بود و احتمالا از جیب اینجانب رفته و شایدم بذارم به حساب بابا " یواشکی" . امروز ظهر یک حمام بسیار دلچسب تناول کردیم .

امسال مشکلات کاری ما خیلی زیاد شده و وقتی صبح فکر میکنم که وای مثلا امروز کلی چک داریم و پول نداریم یا مشکل دیگه اصلا دلم نمیخواد از جام بلند شم ولی امروز یکی از اون روزهای ی کمیاب سال ۸۷ بود که هیچ مشکلی نداشتیم و سرکار خیلی به من خوش گذشت ، مخصوصا نون بربری با پنیر که یکی از همکارا گرفته بود خیلی چسبید البته با چای شیرین .

ساعت ۴ عصر رفتم دنبال مریم و مریم که نشست تو ماشین گفت وای چشام هیچ جا رو نمیبینه و خیلی عجله دارم . منم میخواستم تند برم که زود برسیم ولی ماشااله به این رانندگان ژیگول . یکی با زنش دعوا میکرد ، اون یکی داشت وسط خیابون فکر میکرد کجا بره ، یکی راه گردش به راست رو بسته بود و ...... خلاصه تمام سعیم رو کردم و اورژانسی مریم رو رسوندم خونه و کلید رو بش دادم و گفتم بدو ..... تا رفتم بالا دیدم به به به مریمم دوباره خنده اومده رو لباش . امروز خیلی روز خوبی بود و هردو خیلی دلمون برا هم تنگ شده بود. کنار بخاری نشسته بودیم و شکم سیر داشتیم حرف میزدیم که ناگهان مبایل من زنگ خورد و دیدم مادر بزرگ مریم ! بله ایشان یادمون انداختند که باید ۲۴ بهمن ۲۳ میلیون وام مضاربه رو پس بدیم و ناگهان خرج عروسی هم به آن اضافه شد که دیگه ۱ ساعتی عزاداری داشتیم . خلاصه امیدمون به خداست و همه میگن پول کارای خیر رو خدا جور میکنه ! احتمالا همین روزا یکی در خونه ی ما رو میزنه و میگه بیا پسرم این پولا رو بگیر یا انشااله یه بانکی پیدا میشه و بمون باز وام میده. خلاصه ساعت ۳۰/۷ بود که مریم سوار تاکسی شد و رفت . البته این دومین باره که تنبلی میکنم و مریم رو نمیرسونم .

پ ن : عکس این پست یکی از عکسهای آقا منوچهر دوست عزیزمونِ که برامون ارسال کردند . ایشان هنرهای زیادی دارند که یکی هم عکاسی ی . با تشکر از ایشان .
                                                                   (J 27) 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 21:10 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker