تبليغاتX
عشق 10 ساله

 

 

اینم آخرین پست آذر
خوشحالم چون این آخرین شب بلند سالِ که بدون تو میگذره... اولش ناراحت بودم چون امشب میتونست یه جور دیگه باشه! همکارام ازم پرسیدن امشب یلدایی دارین؟ مهمون دارین؟ مجبور شدم بگم آره! روم نشد بگم نه ، روم نشد بگم خانوادم گفتند فعلا رفت و آمد نمیکنیم! اما امیر یه چیزی گفت که دیگه ناراحت نیستم تازه خوشحالم چون گفت همین مراسم رو خودم سال دیگه برات میگیرم.. آخ جون سال دیگه شب یلدا تا صبح انار میخوریم و تخمه میشکنیم و فال میگیریم
حالا از این چند روز براتون بگم : صبح پنجشنبه که برف میومد و سرد بود امیرم اومد دنبالم و منو رسوند سر کار.. به جاش منم سفت بوسش کردم.. اما به خاطر بعضی ها  عصرش دیگه  هم رو ندیدم. .. با این حال خیلی هم فرقی نکرد و باز هم با مامانم دعوام شد، چه کار کنم دیگه؟ خودش دنبال یه بهونه واسه دعوا میگشت! اما دیگه بیخیال منت کشی شدم.  امروز هم خیلی دلم برا امیرم تنگ شده بود. نگاهم به ساعت بود که امیر بیاد دنبالم.. یک ساعت و نیم با هم بودیم.. شیر داغ برام آورد،خیلی چسبید
بابام هم دیروز از دبی اومد.. نمیدونم چرا وقتی میاد من دلشوره ی کارامون رو میگیرم. دو ماه و نیم بیشتر تا تاریخی که معلوم کردند(عروسی) نمونده!هیچ کاری نکردند،اصلا هم عجله ای ندارند و یا خودشون رو به بیخیالی زدند.. به نظرتون دیر نیست؟؟  امیر بیا تو این هفته بریم دنبال کارای خونه.. باشه؟ 
 شب یلداتون مبارک.. شب خوبی داشته باشید 

پ.ن: نمیدونم چرا حالا که نمیتونم این مراسم رو داشته باشم هرجا میرم داغ دلم تازه میشه! سر کار که همه منتظرن ببینن خونه ی ما امشب چه خبره! سوار تاکسی میشم رادیو میگه" آقا دومادا امشب دارن میرن خونه ی عروس و ... " میام تو اینترنت تو نظرات نوشتن که "مراسمی هست که ... " میرم تو بلاگ دوستان میبینم اونم نوشته "خوش به حال عروسا که......."   ای بابا بدبختی اینجاست که امشب تموم هم نمیشه! بهتره برم بخوابم تا دیگه فکرش رو نکنم 
                                                                   (J 26) 

N87/9 =1059
KN 87 =2023

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:10 توسط مریم و امیر |

 

ناکامی ی عشق پم پم : همینطور که قبلا گفته بودم دادش من خیلی حیوونها رو دوست داره . وقتی با ما زندگی میکرد خونه پر بود از مرغ ، کبوتر ، سگ و حتی آخراش به جغد و عقاب ختم شد . حدود ۱۰ سال پیش بود که او برای کار به تهران رفت و با وجود اینکه عاشق حیوانات بود ولی به خاطر زندگی ی آپارتمانی و مستاجر بودنش نمیتونست حیوونی داشته باشه . گذشت و گذشت تا اینکه صاحب یک آپارتمان کوچیک شد . هنوز چند ماه نگذشته بود که یک سنجاب خوشگل خرید . خیلی حیوون باحالی بود ولی سنجاب ذاتاً وحشی ی و با انسانها کنار نمیاد . یا افسرده میشن و میمیرند و یا وحشی ی وحشی . یکی دوسال که گذشت و چندتا تلفات داد دید فایده نداره و آخریش رو برد و به محیط زیست تحویل داد.مهر ماه سال ۸۶ بود که منم تهران بودم یک روز دیدم زودتر از معمول با یک سبد بزرگ اومد خونه و وقتی درش رو باز کرد ، یه بچه گربه ی خوشگل پرشین بیرون اومد. ( اصلیت این گربه ایرانی ی ولی متاسفانه دیگه ما تو خیابونا نمیتونیم اونا رو ببینیم ) بله این گربه ی خوشبخت اومد تو خونه ی برادر من با هزار ناز و ادا . نمیدونید وسایل زندگیش از انسانها بیشتر بود . کنسرو مخصوص او از نظر بهداشتی خیلی مطمئن تر از کنسروهای خودمونِ و تمام خارجی ی . این گربه کلی طرفدار داشت و نمیشد بش تو گفت وگرنه با اخم و تخم باباش روبرو میشدیم .چند ماهی که گذشت و گربه ی بالغی شد . در همسایگی برادر من خانواده ای زندگی میکنند که اونها هم یک گربه دارند با این تفاوت که گربه ی اونا یک بچه گربه ی خیابونی و اونا  بزرگش کرده بودند.همسایه ی دادشم مدتی بود که پیشنهاد میداد وقتی سر کار هستید پم پم رو بیارید با گربه ی من بازی کنه و تنهایی گربه ها رو دپرس میکنه ولی زیر بار نمیرفت تا بالاخره تسلیم شد . بعد از چند روز اون گربه ی بازی گوش و سرحال عوض شد و دیگه حالت عادی نداشت . از خودش صداهای عجیب غریب درمیاورد . همش رو زمین دراز میکشید و بی حال بود . باباش خیلی نگران شد و چند بار پیش دامپزشک بردش ولی فایده نداشت تا اینکه دوزاریش افتاد پم پم عاشق شده . هر بار که در خونه باز میشد پم پم با سرعت به طرف در میدوید که خودش رو برسونه پیش گربه ی همسایه و چند بار نزدیک بود فرار کنه . هرچی باباش میگفت دختر جون اون بدرد تو نمیخوره . تو یه گربه ی اصیلی و پولدار ولی اون یه پسر بی اصل و نسبِ ، اون تو رو نمیتونه خوشبخت کنه ولی گوشش بدهکار نبود که نبود و همش با اخم نگاه میکرد و اشک تو چشماش جمع میشد . باباش میگفت من نمیتونم بذارم اون خودش رو بدبخت کنه و تازه عمرش هم کمتر میشه . مدتی که بگذره و دور باشه همه چی یادش میره و دوباره سرحال میشه . ۲ ماهی گذشت ولی حال پم پم روز به روز بدتر شد و دیگه غذا نمیخورد . خیلی لاغر شده بود . هر نوع غذایی که در بازار بود امتحان کرد ولی نخورد که نخورد . یه روز وقتی بابا به خونه اومد با این صحنه مواجه شد و سراسیمه او را برداشت و پیش دامپزشک برد . موضوع با کمی ویتامین و یک آمپول حل شد و بابا دیگه دید نمیشه دست رو دست گذاشت . یک روز پم پم رو به بهانه ای پیش دکتر برد و دم گوش دکتر پچ پچ کرد . بعد از چند دقیقه ای دکتر یک آمپول به او زد و همینطور که داشت دکتر رو نگاه میکرد بخواب رفت . وقتی بیدار شد دید که درد عجیبی همه ی بدنش رو فرا گرفته و یک لباس سفید هم به تن داره . یک هفته طول کشید تا آروم آروم تونست راه بره و حالت عادیش رو پیدا کنه . ۱ ماه هم به خاطر مسافرت برادرم پیش یکی از دوستاش بود و وقتی برگشت دید حسابی چاق و سرحال شده . وقتی به خونه آوردش دم در آپارتمان پم پم گربه ای را دید که به طرفش دوید و صدای عجیبی از خودش درآورد ولی پم پم به او اعتنایی نکرد . انگار هیچ وقت اون گربه رو نمیشناخت .....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:0 توسط مریم و امیر |

اولین روز برفی

از صبح دلم برای امیر یه ذره شده بود.. همین طور منتظر تلفنش بودم.. اونم چند ساعت یه بار بهم زنگ میزد و میگفت خیلی دوست دارمااااااا منم میگفتم منــــــــــــــم همینطـــــــــــور! ساعت ۳ بود که دیدیم برف گرفت اونم چه برفی!!! به امیر زنگ زدم و گفتم آخ جون بــــــــــــــــــــــرف! امیرم هم رفت دم پنجره و گفت ای کاش تا ساعت ۴ قطع نشه! و همینطور هم شد. بالاخره بعد از کلی انتظار ساعت ۳۰/۴ شد و امیر اومد دنبالم.. منم که از یه ربع قبل آماده بودم و فقط بیرون رو نگاه میکردم که امیر برسه!! همه هم میگفتن منتظریا خلاصه تا سوار شدم گفتم امیر بریم پارک قدم بزنیم؟ امیرم هم نه نگفت و رفتیم همون پارکی که من دوست دارم.. برف شدید شده بود و هوا خیلی سرد بود. یکم دویدیم تا گرم شیم ، بعد هم چند تا عکس گرفتیم.. برای عکس ۲ نفره هم دوربین رو میذاشتیم رو یه سطح صاف و بدو بدو میپریدیم جلو دوربین و ژست میگرفتیم بعد هم رفتیم از دکه ی اونجا آش و چایی گرفتیم.. منم که عاشق آش رشته توی هوای سردم.. آقاهه هم تعریف میکرد و میگفت نمیدونی چه آشی درست کردم..همشم نخود و رشته بود با هم رفتیم یه گوشه پیدا کردیم که از ۳ طرف باد بهمون نخوره...
البته یه صحنه ی دردناک هم دیدیم چند تا پسر که داشتند از دو تا لات مواد میخریدن واقعا که!!!
بعدش رفتیم سوار ماشین شدیم و با بخاری ماشین خودمون رو گرم کردیم..به به! بعد هم به امیر گفتیم بریم مجتمع پارک ، من میخوام خرید کنم؟ گفت بریم راه افتادیم.. ماشین رو دورتر گذاشتیم و لرزون لرزون میرفتیم و گاهی هم میدویدیم که هر کی ما رو میدید احیانا به عقل ما شک میکرد. با هم خرید کردیم! امیرم هم جوراب خرید.. (میگم جوراب که ۱۰۰ جفتی داری! میگه واسه عروسی میخوام ) بعد  برگشتیم و نیم ساعتی با ماشین چرخ زدیم . وای چه برف خوشگلی میبارید ، البته هر کاری کردیم بهتر از این و بدون فلاش نشد عکس بگیریم .نزدیک ۷ بود که  امیر من رو به خونه رسوند.. تو راه به امیر میگفتم یه روزی خیلی دلم میخواست وقتی برف و بارون میاد بتونبم با هم قدم بزنیم!بگردیم! حتی برام مثل آرزو بود اما همیشه میترسیدیم و هیچ وقت راحت نمیتونستیم با هم باشیم! حالا به آرزوم رسیدم و خیلی ارزش این روزا رو میفهمم.. خیلی خوش گذشت!خیلی!  

پ ن امیر : امروز برای منم یه روز فوق العاده بود و خیلی خدا بامون یار بود که ماشین رو سالم به خونه رسوندم . تا ۱ سال پیش هرچی مریم به من میگفت بریم قدم بزنیم من مخالفت میکردم . خیلی ترسو بودم البته دلایلی برای خودم داشتم . نمیخواستم آتو دست کسی بدم و ماشااله توی این اصفهان هم کافی ی دختری رو با یه پسر تو خیابون ببینند اونوقت دیگه دهن این مردم رو نمیشه گل گرفت . خدا رو شکر میکنم که ما این همه مدت رو بدون کوچکترین حرف و حدیث گذروندیم و حالا هم که راحت شدیم . مریم گلم خیلی به من خوش گذشت . وجود تو کنار من بهترین لحظاتِ.

پ ن : عید دوستای گلمون مبارک .
                                                                    GH

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:35 توسط مریم و امیر |

           

ساعتی پیش ارحام صدر، بازیگر برجسته تئاتر  اصفهان و ایران به رحمت ایزدی پیوست.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری یاری، رضا ارحام صدر که از هنرمندان برجسته و صاحب سبک کشورمان به شمار می رود، ساعت 16:30امروز در منزل شخصی خود در گذشت.

وی که متولد 1302 بود، بیش از 50 سال به اجرای بدون وقفه تئاترهای اجتماعی و طنز پرداخت.

ارحام صدر که دانش آموخته فلسفه است، در خصوص ورود خود به صحنه تئاتر گفته بود:«هنگامی که در کلاس چهارم متوسطه در مدرسه ادب اصفهان قرار بود جشني برگزار شود و در آن نمايش هم باشد و قرار شد كه گروه نمايش از بچه‌هاي مدرسه ادب باشد.آن زمان جناب آقاي كتابي بود و مرحوم ناصر فرهمند، علي  اصغر جهانشاهي كه در اين مدرسه رياضيات درس مي‌داد و بعدها پدر خانم من شد، سر كلاس آمدند و با اشاره آنها به دنبالشان از كلاس خارج شدم. در طول فاصله كلاس تا دفتر در فكر بودم كه اين بار چه كسي از من شكايت كرده است و وقتي وارد شديم هر سه نفر آقاي كتابي- علي اصغر جهانشاه و مرحوم ناصر فرهمند با محبت براندازم كردند، عاقبت مرحوم ناصر فرهمند گفت به ما خبر دادند كه تو توي كلاس مزه پراني و اداي همه را در مي‌آوري حالا مي‌خواهيم ببينيم در تأتر هم مي‌تواني همين كار را بكني. من داشتم از خوشحالي پر در مي‌آوردم كه آقاي كتابي اضافه كرد ما در مدرسه مي‌خواهيم يك تأتر به روي صحنه ببريم و شما هم بايد نقش يك محصل بي انضباط را بازي كني.من و بچه‌هاي مدرسه نمايش( رفيق ناجنس) را به روي صحنه برديم و يادم هست كه اين نمايش يك هفته ادامه داشت و به اين ترتيب وارد صحنه تأتر شدم.

ارحام صدر که اکثر کارهای او طنز و با رویکردی اجتماعی بود و به همین دلیل نیز به شکر پاره اصفهان شهره شده بود می گفت وقتی مردم را می خندانم احساس آئينه بودن و آئينه شدن تا خودشان را به خودشان نشان بدهم.

وی در خصوص ورود خود به تئاتر طنز نیز اینگونه گفته بود:«در تأتر سپاهان يك شب هنر پيشه كمدی آقاي بني احمد كه نمايش را با لهجه كاشي بازي مي‌كرد مريض شد. من هم همان نقش ايشان را با لهجه اصفهاني بازي كردم. و فردا شب حالش خوب شد و آمد وديگر خودش بازي كرد، و از آنجا شد كه من كمدين شدم.»

ارحام صدر که بیشتر نمایشهای کمدی اش رنگ و بویی اجتماعی و انتقادی داشت در خصوص این سبک گفته بود:«وقتي آقاي محمد علي رجايي از كرمان به اصفهان آمد، آقاي رجايي سه دختر داشت كه هر سه دخترش با خودش بازي مي‌كردند. آقاي فرهمند و جهانشاه و رفيعي همگي موافقت كردند كه نمايش‌هاي كمدي انتقادي كه به من پيشنهاد داده بودند را بازي كنيم و درد و دل‌هاي مردم و سختي هاي زندگي را در قالب كمدي به نمايش در بياوريم، و استاد فرهمند به من پيشنهاد كرد كه نقش حاج عبدالغفار را بازي كنم و چون سرباز رزم خود است، بازي كرد و من هم چند نمايش اجرا كردم كه اين چند نمايش انتقادي در مورد مردمي بود كه ماليات مي‌دادند و اداره ماليات از افرادي ماليات مي‌گرفت كه تمام دستهاشان پينه دارد.به عنوان مثال از واكسي- حلبي‌ساز- نانوا- نجار و آهنگر، در كل براي همه نمايش كمدي انتقادي به نمايش مي‌گذاشتم و با استقبال زيادي روبرو مي‌شد. خاطرم هست كه نمايشي براي ماليات به نمايش گذاشتم و با استقبال زيادي روبرو شد. يادم هست در نمايشي كه در مورد ماليات اجرا كردم بنابراين شد كه ماليات‌ها را از افراد زحمتكش ‌بگيرند و ثروتمند‌ها معاف ‌شوند. پس از نمايش، مردم يك ربع كف مي‌زدند، نمايش‌هاي ما اين قدر با استقبال روبرو مي‌شد كه بليت‌هاي ما تا ساعت 4 بعد ازظهر تمام مي‌شد و مردم به خودشان مي‌گفتند كه اين نمايش را كه درد و دل ما مردم را مي‌گويد بايد ديد و اين را بگويم تأتر زبان گوياي مردم شد و نمايش (مكتب كمدي انتقادي) به نام ما ثبت شد، و هنوز مي‌گفتند و مي‌گويند كه رضا ارحام صدر اين سبك را متداول كرده است و هنوز كساني كه فرهنگ تأتر دارند مي‌گويند رضا ارحام صدر پايه گذار كمدي انتقادي است.»

وی که در  176 تئاتر، در مدت  حاصل 47 سال فعاليت تئاتري خود در چند فیلم سینمایی از جمله شب نشيني در جهنم، یک اصفهانی در نیویورک، ‌جعفر خان از فرنگ برگشته و  افسانه شهر لاجوردي، نصف جهان  و یک فیلم که درباره زندگی خود او ساخته شده بود به ایفای نقش پرداخته بود.

گفتنی است مراسم تشییع این هنرمند برجسته کشورمان، صبح سه شنبه در اصفهان(ساعت ۹ روبروی صدا و سیما) انجام می شود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:39 توسط مریم و امیر

     

 بدبیاری پشت بدبیاری : انقد الان عصبانیم که دارم منفجر میشم . دیشب با فکر اینکه فردا با مریم روز خوبی رو داریم ، خوشحال به رختخواب رفتم . یک ساعت نشده بود که با دیدن یک خواب هچل هفت از خواب پریدم . کمی آب خوردم و دوباره سعی کردم که بخوابم . خلاصه تا صبح ۵ بار دیگه از خواب پریدم و جمعا روی هم رفته ۴ ساعت هم نخوابیدم . سر کار که بودم دیدم نه نمیشه و داره سرم درد میگیره و همش مثل این آدمهای نشه چرت میزنم و حالاست که یه انگی هم بم بچسبونند . با هزار دردسر کارها رو روبرا کردم و ساعت ۱۲ به طرف خونه راه افتادم و بلافاصله بعد از رسیدن درازکش توی رختخواب . خیلی زود خوابم برد و داشتم خواب دختر شاه پریون رو میدیدم که با شنیدن صدای زنگ تلفن از خواب پریدم . ساعت ۱ بود و یکم سرم درد میکرد . با خودم گفتم یه قرص میخورم و میرم حمام و کم کم خوب میشم . چشمتون روز بد نبینه ، شامپو رو ریختم کف دستم و داشتم سرم رو میشستم که آب حموم سرد شد . وقتی هم سرد بشه ۱ ساعت طول میکشه تا دوباره داغ بشه . چاره ای نبود مجبور شدم در فصل زمستان و با سردرد با آب سرد حمام کنم . داشت اشکم در میومد . اومدم بیرون و وقتی داشتم سشوار میزدم کمی باد داغ رو به سرم گرفتم و بعدش رفتم نهار . کم کم قرص اثر کرد و سرم بهتر شد . ساعت ۴ عصر طبق برنامه به طرف محل کار مریم راه افتادم و مریم رو سوار کردم و یه خونه برگشتیم . آروم آروم اوضاع عادی شد و سرمم خوب شده بود و کلی باهم شوخی کردیم . مریم هی منو قلقلک داد منم کلی خیسش کردم و خیلی خندیدیم . راستی تا رسیدیم ۲ تا چایی داغ با شکلات خوردیم که خیلی چسبید . مریم کلی از محل کارش برام تعریف کرد و اینجا هم خیلی از کارای همکاراش خندیدم . همه چی داشت خوب پیش میرفت که صدای زنگ مبایل مریم بلند شد و دیدیم مامانشِ . مریم جواب نداد تا تعداد تماسها به ۷ بار رسید که جواب داد و تا اومد حرف بزنه صدای دادهای پی در پی ی مادر اجازه ی این کار رو نداد . دوباره اعصابها خورد . من نمیدونم مشکل ما با اینا کی حل میشه ؟ الانم که قانونی شده بازم کلی مشکل داریم. بمیرم برای مریمم داشت آروم گریه میکرد که گفتم بابا ولشون کن اصلا بذار هیچ کاری نکنند ولی مریم من انقدر مهربونه که همه چیو یادش میره و دوست داره همه راضی باشند (البته منم از خدامِ و همه چیو فراموش کردم ولی تا اشک مریم رو میبینم ......) . آخه بگو خانم عزیز چه مشکلی داره که ۲ تا نامزد هفته ۲ یا ۳ بار چند ساعتی باهم خوش باشند ؟ من واقعا دلیلش رو نمیفهمم ! خلاصه من خیلی عصبانی شدم و با مریم سوار شدیم و رفتیم . تو راه به مریم گفتم با مامانت منطقی حرف بزن که گفت فایده نداره و بعدم زد که بازهم اون کلی حرف الکی عین بچه ها تحویلش داده بود . شماها نمیتونید درک کنید ولی تو نظرتون یه آدمی باشه که مثلا بش بگی چرا منو زدی بگه چون پام میخارید ، با چنین منطق بالایی . فایدم نداره من به مریم گفته بودم ولی اون امیدوار بود که اینا درست بشن . اصلا مهم نیست من که هیچی از اینا نمیخوام . هرکاری دلشون خواست بکنند .
داشتم بر میگشتم که توی یه میدون ماشین دست راستی من، زد تو در ماشین و من ایستادم و پیاده شدم که دیدم ای دل قافل طرف فرار رو بر قرار ترجیح داده . دیگه از عصبانیت میخواستم داد بزنم ولی ماشین زیاد خسارت ندید و کمی رنگش رفت . الان ۲ ساعتی هست که اومدم خونه و دوباره یکم با مریم حرف زدم که آروم شه . بش گفتم حرفهای مامانت برای من مهم نیست ، تنها ضعف من ناراحتی تو اِ که تحملش رو ندارم .
انشااله به زودی از دست اینا راحت میشیم و زندگی ی آروم و بی دردسرمون رو شروع میکنیم .
دوستای ی گلمون برامون دعا کنید . نبینم مریمم ناراحت باشه ها وگرنه سرم رو میزنم به دیوار !!!
                                                                 (J 25) 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:21 توسط مریم و امیر |

  امروز یه همکارامون رفته بود مرخصی و کار من زیاد شده بود. ساعت ۱۵/۴ بود که امیر زنگ زد و گفت که داره راه می افته و یه ربع دیگه میرسه! ما هم نیم ساعتی بود که بیکار شده بودیم منم آماده برای رفتن که دقیقا همزمان با رسیدن امیر یه نفر زنگ زد و کار داشت!  به امیر گفتم یکم صبر کن الان میام اما یارو ول کن نبود.. بیرون هم ترافیک بود. با 10 دقیقه تاخیر بیرون اومدم و وقتی سوار ماشین شدم یک عدد امیر اخمالو کنارم بود . منم داشتم توضیح میدادم که چی شده بود اما اخماش وا نمیشد . داشتم نگاش میکردم دیدم نخیر فایده نداره... منم دیگه ذوقم کور شد و هیچی نگفتم تا خودش شروع کنه اما خودشم شروع نکرد . همچنان در سکوت امیر من رو به آجیل فروشی برد و ماشین رو پارک کرد . منم  از سکوت امیر ناراحت و ناراحت تر شده بودم! پیاده شدیم . یواش یواش بهم نزدیک شد دستم رو گرفت دلم براش تنگ شده بودا اما ناراحت بودم.. بعد که رسیدیم ۲ تا نیم کیلو ازون تخمه خوشمزه ها خرید و به من گفت کسی برنجک نمیخواد براش بخرم ؟ منم گفتم نه..  (خوب سوال کردن نداشت میخریدی) بعدش رفتیم و سوار ماشین شدیم و امیر گفت بریم مرداویج (برای تمرین رانندگی من) ؟  منم گفتم هر جا خودت میخوای برو . امیر هم تا اونجا رفت ، تو راه گفت : خوب گفتی ناهار چی خوردی؟ با چی خوردی؟ چقدر خوردی؟ دیگه چی خوردی ؟ منم یک کلمه ای جواب میدادم آخرش گفتم ببخشید معطل شدی و اعصابت خرد شد من دیر اومدم که گفت من عصبانی شدم چون جا پارک نبود و ماشین ها هی بوق میزدند .تقصیر تو نبود!  بعد رسیدیم و بهم گفت بیا تو بشین منم گفتم اعصابم خرده نمیخوام. امیر هم گفت اعصابت از خردی در نمیاد ؟منم گفتم تو از خردی درش بیار! بعد هم گفت پس برمیگردیم . وقتی برمیگشتیم دوباره حرف نزدیم تا اینکه دستش رو آورد جلو و گفت یه فرصت دیگه هم بهت میدم که همین الان دستم رو بگیری مگرنه ، نه من نه تو... عزیــــــــــزم منم دست امیرم رو گرفتم و دوباره روابط حسنه شد با هم رفتیم خوراکی خورون و ایستک خورونبعد امیر من رو رسوند خونه ! دلم نمیومد که برم! آخه حیف از اون یه ساعتی که به جای خوشی با ناراحتی گذشت ! نه تقصیر من بود و نه امیر! امیر یه لحظه عصبانی شده بود و من هم یه لحظه ذوق مرگ! اگه بخوایم زمان رو برگردونیم امیر باید همون اول بگه که از بوق های این و اون عصبی شده و من هم بهش حق بدم و اونم دیگه سکوت نکنه!

 

تو به من اخم میکنی ، من بغضم رو از تو پنهان میکنم ، زیر چشمی همدیگه رو نگاه میکنیم و بعد هر دو طاقت نمیاریم و میزنیم زیر خنده

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:59 توسط مریم و امیر |

      

گردش با کوچولو:  ساعت ۱۱ قبل از ظهر سوار کوچولو شدم ( منظورم همون MVM که واقعا خیلی کوچیکِ)و به طرف خونه ی مریم راه افتادم. اول بگم که رانندگی با این ماشین خیلی راحت و من به همه ی خانمها پیشنهاد میکنم اگر در فکر خرید خودرو هستند این ماشین رو هم مد نظر داشته باشند. ۳ سال هم امتحانش رو پیش ما پس داده .داشتم میگفتم به خاطر کوچکی کنترلش خیلی راحت و همه جا برای پارک جاش میشه . ترمز ABS ، فرمون هیدرولیک ، سیستم زدسرقت و از همه مهمتر مصرف بنزین فکر کنم ۵ لیتر در ۱۰۰ کیلومتر . تنها عیب این ماشین اینه که نه ریزه میزست راننده های دیگه آدم حسابش نمیکنند و صدای بوقشم به کار من نمیخوره و گاهی ترجیح میدم از صدای خودم استفاده کنم .اینم چندتا عکس دیگه : عکس 1 - عکس 2 - عکس 3 - عکس 4 - عکس 5 و البته اگه تند بری و به حرف همسرت گوش نکنی عکس 6 .
یک ربع بعد رسیدم ، مریم سوار شد و راه افتادیم . به مریم گفتم ما برای ظهر نهار سفارش دادیم شما نمیخواین که اونم گفت چرا اتفاقا مامانم میگفت کاش ظهر نهار میرفتیم بیرون ! منم زنگ زدم و سه دست دیگه اضافه کردم . بعد رفتیم دم یه سوپر نزدیک خونه ی ما و یه سری خوراکی خریدم . ماشین رو جلوتر پارک کردیم و رفتیم پاغ غدیر . یک ربعی راه رفتیم و بعد نشستیم روی یک نیمکت . بَه آفتاب تو زمستون چقدر میچسبه (مخصوصا وقتی کنار یار باشی و به چشماش خیره بشی).دل من حسابی ضعف میرفت اول برای مریم و بعد هم صبحانه نخورده بودم ، یک کیک باز کردم و شروع کردم به خوردن و مریم هم داشت پفک میخورد که چندتا کلاغ اونطرفا چرخ میزدند ، مریم یه پفک پرتاب کرد که دیدیم حمله کردند و تعدادشون هم چند برابر شد . خلاصه کلاغ ها با ما در خوردن پفک سهیم شدند . هرچند نیم ساعتی اونجا نشستیم ولی خیلی بمون خوش گذشت . ساعت ۳۰/۱۲ دیدیم داره دیر میشه و تند رفتیم به طرف ماشین و بعد هم به طرف رستوران . اونجا خیلی شلوغ بود ولی با یک ۱۰۰۰ تومانی اضافه کار حل شد و زود غذای ما رو داد . تازه برای هر غذا یک گوجه اضافه گذاشته بود و برنج هم بیشتر ریخته بود . یک پیشنهاد : اگه رفتید رستوران به جای اینکه در آخر انعام بدید همون اول که غذا رو سفارش دادید پرداخت کنید بعد میبینید که حداقل یـــــک ته دیگ بزرگ به غذای شما اضافه شده . غذا رو  گرفتیم و برای اینکه دیر نشه من تند میرفتم که مریم گفت اصلا عجله نکن ، منم عاشقانه به راه ادامه دادم . توی راه یه پسری با ماشین اومد سربه سر یه دختری بذاره که سوار رنو بود، یکدفعه دختر زد رو ترمز و پیاده شد و کوبید رو ماشین پسره و شروع کرد به داد و بیداد و هرچی لایق پسره بود گفت. من گفتم بابا باریکلا به این زن . پسره هم گاز داد و دِ فرار . مریم رو پیاده کردم و داشتم برمیگشتم که یکدفعه یه پژو خیلی بد اومد وسط خیابون و نزدیک بود بش بزنم . منم چند تا بوق زدم و اومدم یه چیزی بگم که دیدم وای مامان بزرگ مریمِ ! سریع پامو گذاشتم رو گاز و رفتم . انشااله که من رو ندیده .
امروزم خیلی روز خوبی بود و به من خیلی خوش گذشت . من وقتی دارم رانندگی میکنم و مریم بم میرسه خیلی خوشم میاد . مثلا اون دفعه کلی تخمه برام مغز کرد و امروزم نارنگی پوست کند و دهنم گذاشت . مرسی خانم گلم . دوست دارم به اندازه ی خیلی زیاد .

راستی چی شد اون استادهای شور که قرار بود راهنمایی کنند ؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:0 توسط مریم و امیر |

به نام آنکه عشق را آفرید

 هر روز که با تو باشم بهترین روز دنیاست. امروز ظهر خونه بودم و قرار بود امیر ساعت ۵ بیاد دنبالم . بعد از یه چرت ظهرانه ساعت ۵ شد و امیر ۵ دقیقه زودتر سر کوچه ی ما بود .. بعد از کلی سوال و جواب از طرف مامانم بدو بدو با کلی ذوق خودم رو به امیر رسوندم.. امیرم زیاد سر حال نبود و کسل بود . آخه دیشب بد خوابیده بود و هر وقت سر حال نباشه آروم رانندگی میکنه بمیـــــــــــــــــرم

داشتیم میرفتیم که دیدیم یه آقای داماد با کت و شلوار سفید با کمک یه آقای دیگه دارن به سختی ماشین عروس رو هل میدن.. خانم عروس هم تو ماشین بود و احتمالا خواهر عروس هم پشت فرمون.. عجب بد شانسی!!!! خیابون خلوت بود و کس دیگه ای نبود ما هم برای کمک سپر شکسته ی ماشینمون رو گذاشتیم  پشت ماشینش و هلش دادیم اما روشن نشد.. من که ترسیده بودم تا اون بیاد راه بیفته ما بزنیم بهش به امیر گفتم اینجوری نـــــــــــــــــه امیر هم پیاده شد و با اون آقا ماشین رو هل دادن اما باز هم روشن نشد.. بیچاره ها! به خونه رسیدیم. امیرم یه روزایی مثل بچه ها میشه و با یه حالت بغض یه حرفای عجیبی میزنه و خودش رو لوس میکنه منم  دلم براش قیلی ویلی میره.یه عالمه عاشقش میشم. قربونش برم.. هر چند یه ۲ تا حرف ناراحت کننده هم زد که من رو اذیت کنه اما خوب ... بعدش من گفتم دلم میخواد با هم بریم شام و امیر هم خوشحــــــــــال گفت واقعا؟؟  گفتم آره امروز رو بیخیال غر زدن مامانم میشیم و فوقش شب  قهر میکنه فردا از دلش در میارم  بزن بریم !

سریع راه افتادیم و تو یکی از کوچه ها پارک کردیم و بدو رفتیم تو ساندویچی محبوبمون! یه پیتزا و یه ساندویچ مشترک گرفتیم و  کلی بهمون چسبید.. امیرم دیگه حالش خوب شده بود و سر حال با سرعت از کوچه ها منو به خونه رسوند.. همش تو ماشین میگفتیم کاش نمیرفتم خونه و پیش هم بودیم و شب با هم میرفتیم اینترنت و بلاگ رو با هم مینوشتیم .. ۸ رسیدم خونه ، دیگه مامانم هم چیزی نگفت آخه ۸ که دیر نیست اما این مامانا اینجورین دیگه !  اگه چند بار ۷ بری خونه دیگه ۸ دیر میشهنیشخند

من از دریچه ی چشمان تو به زندگی می نگرم

و با خود می گویم:

که به راستی این است آن تمام زیبایی که خداوند در جهان خلقت خود بنا نهاده است...!

کاش می دانستی

آن هنگام که شور زندگی را در نگاهت می خوانم،

پرواز هم برایم کم است!!

پ ن ۱ امیر : امروز به منم خیلی خوش گذشت و شام امشب هم از دفعات قبل بیشتر چسبید . راستی فکرش رو بکنید انقد دلم برا دومادِ سوخت ، از ناراحتی زبونش میگرفت و مجبور شد زنگ بزنه که بیان دنبالشون و ماشین ِ گل زده همونجا بمونه .
پ ن ۲ امیر : راستی مریم من کلی خانم شده و دیروز شور درست کرد . امروز میگفت دیگه دلم میخواد برم بخورم که من گفتم حداقل باید ۱۵ روز بمونه که دیروز ۲۰ آذر بوده و ۱۵ روز دیگه میشه ۵ دی ماه ، اگه درش رو باز کنی کپک میزنه . بمیرم دلــش برا کلـــم قرمزا داشت ضعف میرفت . گفتــم امروز برات میخرم گفت نه من شور خودم رو میخوام. عزیزم ۲ روز برا شور وقت گذاشت و بعــــد از کلی تحقیق ۱۸ لیوان آب رو با ۱ لیوان نمک و ۱ لیوان سرکه مخلوط کرد و گذاشت تا بجوشه ، کمی که سرد شد روی موسیر و کلـــم قرمز و هویج و ..... ریخت . البتــــــه ۲ نوع سبزی و ۲ عدد فلفل تند قرمز هم اضافــــه کرد و درش رو محکم بست.
به نظر شما خوب میشه ؟ استادهای شور راهنمایی کنند؟
                                                                (J 24)   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:50 توسط مریم و امیر |

چشم و همچشمی : چرا ما ایرانی ها انقدر با این کار زندگی رو سخت میکنیم ؟ من واقعا از این آدمها متنفرم ! چرا ما باید بخواهیم با انجام دادن کاری یا خرید چیزی به دیگری فخر بفروشیم و یا بخواهیم اگر دیگری کاری کرد ، چیزی خرید ، سفری رفت ما هم انجام بدیم و معمولا از اون بهتر . نمیدونم به کی، چی و میخوایم ثابت کنیم ؟ بله پیشرفت خوبه ، امکانات بهتر عالی ی ولی نه از روی پز دادن به دیگران .... برای چی امروزه یه مهمونی دادن انقدر مشکل شده ؟ هر بار که ما به خونه ی کسی میرویم و مثلا میبینیم صاحبخانه ۵ نوع میوه و ۲۵ مدل شیرینی و ۱۰ نوع غذا درست کرده ، بار بعد که قرار ما صاحبخانه باشیم و او مهمان میخواهیم این اقلام رو ضربدر ۲ بکنیم . بله همین میشه که باید از چند روز زودتر شروع کنیم تا بتونیم یه مهمونی ی چند نفره رو تدارک ببینیم.
                                                                     ***
مثلا شب آقای خونه خسته از سر ۳ تا کار که مجبوره به خاطر گذر امورات انجام بده اومده خونه وخودش رو آماده کرده که یه شام خوشمزه در کنار همسر مهربانش بخوره. یکدفعه میبینه خانم خونه اخم کرده و جواب سلام رو هم نمیده . آقای خونه : چی شده عزیزم ؟ نکنه حالت خوب نیست ؟ خانم خونه با نگاهی تحقیر آمیز میگه : بیا "پزی" خانم اینا یه تویوتا خریدند ! تو که عرضه نداری ! من اصلا تو خونه ی تو پوسیدم. این ماشین آشغالی که داریم به درد خودت میخوره .... البته قابل ذکر است که اکثر این خانمهای عزیز قبل از ازدواج میگفتند : عزیزم من هیچی نمیخوام ، یه حصیر که بندازیم زیرمون و یه لغمه نون. من فقط وجود تو رو میخوام .

و اما مشکل بیشتر ما جوونها ازدواج که به خاطر همین موضوعات خیلی سخت و شاید محال شده . بیچاره خانواده ای که بخواد دختر شوهر بده و جهاز تهیه کنه و یا آقا دومادی که بخواد عروسی بگیره حالا خرید خونه و .... بماند. خیلی جالب که امروزه برای یک مراسم باید از چند ماه قبل کارها رو شروع کنی و باز هم وقت کم میاری . ای کاش انقدر تجملات نبود . مگه اروپایی ها که برای ازدواج  کلیسا میروند و بعد یه مسافرت چه مشکلی داره؟ ما اینجا انقدر پایین و بالا میریم و مراسم که تموم میشه یکی میگه دیدی شامش کم بود اون یکی میگه دیدی چقدر مهموناشون امل بودند  و ............
بیاین از امروز برای خودمون زندگی کنیم و حرف مردم برامون مهم نباشه ، اونوقت متوجه میشیم که زندگی ساده چه لذتی داره .

پ ن : من خدا رو شکر میکنم که یک فرشته رو همراه من در زندگی قرار داد .

پ ن : راستی مریم نفهمه بالاخره من باید یه جوری گولش بزنم.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:5 توسط مریم و امیر |

                              

وای با این گرونی ، عروسی ممنوع!!!!!

امیر من خیلی دوست دارما ! تازه تازه دلمم دوباره برات تنگ شد ! تازشم امروز روز خوبی یود خیلی خوشحال شدم که وقتی اومدی دنبالم اومدی تو دفتر . کلی هم خوشتیپ بودی و من دلم برات ضعف رفت . اصلنم خیلی چاق نیستی که ، یه کوچولو شیکمت اومده جلو که به قول یکی از دوستان میخوام به شکمت تکیه کنم . بعدشم کلی ذوق زده شدم رفتیم یکی از همون شرکت ها که مراسم عروسی رو برگزار میکنند و به قول تو کارای خواستگاری تا ماه عسل رو خودشون انجام میدن تقریبا حساب کرد اگه نفری ۵۰۰۰۰ تومن بدی = با یه عروسی خوب ! حالا امشب بشین بنویس چند تا مهمون دارین منم مینویسم . یه کاری کنیم ۱۰۰ تا بیشتر نشن خب! فقط نزدیک ها باشن. نفری ۵۰۰۰۰ تومن هم زیادشونه  کمترش میکنیم خنده داره ظروف شام  هر نفر ۳۵۰۰ . ظروف میوه و شیرینی هر نفر ۳۵۰۰  باغ ۱۵۰۰۰۰۰ تومن. ارکستر از ۵۰۰۰۰۰ تا ۸۰۰۰۰۰ تومن. منوی غذای شماره یک برای هر نفر ۲۱۰۰۰ ! مگه یه نفر قراره از همه غذا ها یه دست کامل بخوره؟؟  قرار شد جمعه بریم یکی از باغ ها رو ببینیم . بعدشم از یه مسیری رفتیم که یک ساعت و نیم تو ترافیک بودیم به خاطر مراسم امشب. ما هم از هر راهی که فرار میکردیم بدتر میشد و تو یه ترافیک دیگه می افتادیم. با این حال کم نیاوردیم و تا خونه رفتیم . تا بخاری رو روشن کردیم هنوز گرم نشده خاموشش کردیم و راه افتادیم.. مامانم زنگ زد که گوجه بخر و بیا . تو یه پلاستیک دادی به من میگی خودت انتخاب کن . ۲ تا که برداشتم گفتی بده خودم بلد نیستی   . ۲ تا موز هم به سبک عشقولانه خریدی و یه ایستک مشترک . خیلی تو رانندگی فرز شدی هر چند که من وقتی رانندگی میکنی حس میکنم از ۴ طرف دارم به بیرون پرت میشم و هر دفعه که ترمز میکنی میخوام برم تو شیشه! اما رانندگیت رو دوست دارم. اون سرازیری هم که من رو یاد دانشگاه مینداخت با حال بود . دل آدم خالی میشه . اما حق نداری اونجوری بری خطرناکه!

پ.ن: عید همگی  مبارک

پ ن امیر : عزیزم من فکر میکنم اگه بخوایم کم دعوت کنیم ۲۵۰ نفر رو شاخشه . راستی فیلم و عکس هم هست که من تو بلاگ یکی از دوستامون دیدم فقط ۱ میلیون تومن برا عکس داده واااااای . اما اصلا ناراحت نباش بعد از ازدواج که من رفتم زندان بهمون ۴ میلیون وام میدند و میتونی کمپوت برام بخری ..
                                                                   (J 23)   

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:20 توسط مریم و امیر |

     

 

نزدیک شدن به خدا : بارها پیش اومده که من و مریم خودمون رو لب پرتگاه دیدیم ، ناامید و ناراحت بودیم . مشکلی داشتیم که راه حلش رو نمیدونستیم . هرکسی یه جوری با خدای خودش ارتباط برقرار میکنه و معمولا وقتی تنهای تنهاست. ولی ما  وقتی کنار هم هستیم دستای هم رو محکم میگیریم و یا کمی مهربونتر میشیم بعد چشمامون رو میبندیم و شروع میکنیم تو دلمون با خدا حرف زدن . این کار خیلی به ما آرامش میده . اولین چیزی که به خدا میگم اینه که خدایا خودت کمک کن که همیشه من و مریم در کنار هم باشیم . نمیدونید چه احساس خوبی به من دست میده . انگار سبک سبک میشم . قوت قلب میگیرم . یه حالتی مثل پرواز . البته اگه مشکلی هم نداشته باشیم همیشه شکرگذار خداوندیم . من سالهاست که موقع خواب لحظاتی با خدا حرف میزنم و تا ۱ سال پیش فقط از خدا درخواست میکردم ولی حالا اول شکر داشته هامو میکنم و بعد ....... و همینطور دیگه از کلماتی مثل نکن ، نشه،جدایی ، مریضی و ....  استفاده نمیکنم. اگه بخوام بگم هیچ وقت ما رو از هم نگیر میگم خدایا ما رو همیشه در کنار هم حفظ کن و یا بجای اینکه بدی نباشه میگم انشااله همه جا خوبی باشه .
دوستای گلم هیچ وقت خدا رو فراموش نکنید و مثل آدمایی نباشید که فقط مواقع گرفتاری یاد خدا میوفتند ، ناله و اشک و فریاد ..... ولی وقتی گیری ندارند چشمشون رو روی همه چی میبندند و به قول معروف خر خودشون رو میرونند .
                                                                  ***
یه خاطره یادم اومد : یادمه اون اولا شاید ۹ سال پیش که ما تو یه خونه زندگی میکردیم یه شب رفته بودیم روی پشتبام . زمستون بود و هوا خیلی سرد ، من یه کاپیشن خیلی گرم پوشیده بودم . مریم سردش شده بود و میلرزید منم دستام رو باز کردم و گفتم  بیا دستات رو بکن تو آستینای کاپشن من همونطوری که  پوشیده بودم . وای چقدر خوب بود . هردومون گرم گرم شده بودیم و فقط یکم به صورتمون سوز میخورد . اونشب خیلی ساکت بود و جالبتر از اون آسمونی بود که همه ی ستارهاش میدرخشیدن ( سالهاست که به خاطر آلودگی  ستاره ها رو کم و کم نور میبینیم ) و هوا هم پاک پاک .  من یادمِ که اون روزم  چشمام رو بستم و با خدا حرف زدم .
حالا در یک چیز ماندم معلوم نیست اونروز من خیلی لاغر بودم و یا حالا مریم خیلی چاق شده!(یا هر دو) چون این کار دیگه شدنی نیست  و اگه هم بشه دیگه یک کاپیشن پاره هیچ کدوممون رو گرم نمیکنه .

پ ن : مامانم نگام میکنه و میگه : برو ورزش کن دوماد چاق .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:0 توسط مریم و امیر |

سلام سلام Flower

بدونِ من سوسیس میخوری بعدم عکسش رو میذاری که هر دفعه میبینم دلم آب شه؟؟؟؟ باشه دیگه! پس که اینطور! یادته قبلا قبلانا این تکه کلامت بود؟ همیشه میگفتی "که اینطور" منم همون موقع میگفتیم کلینتون؟؟
امروز امیرم نتونست ساعت ۳۰/۴ بیاد دنبالم چون محل کارش بازرس اومده بود.. همکارم میگفت چی شده که امروز داماد سر وقت نیومده بوق بوق کنه؟ عجبا همه ی کارای آدم تحت کنترله..خلاصه من تا ساعت ۴۰/۵ اونجا بودم . اتفاقا همون موقع دیدم خاله ی مامانم داره از دم دفتر رد میشه و داخل رو نگاه میکنه منو دید و من به داخل دعوتش کردم. میگفت هر روز که از سر کار میاد داخل رو نگاه میکنه تا ببینه من هستم یا نه؟ خیلی خوشحال شدم. وقتی هم داشت میرفت امیر رو دید و با هم سلام علیک کردند و خالم کلی تبریک بارونمون کرد تازشم امیر کلی خوشتیپ شده بود و کت و شلوار ... وای عزیــــــزمبعدش رفتیم خیابون گردی. یه دوری زدیم . سرِ آجیل فروشی محبوب من رفتیم و  خرید کردم.. بعدم رفتیم یه سوپر . من همه ی حواسم به ترشی های تو شیشه بود از اون ترشی ها که موسیر و هویج و .. بــــــــَــه . به امیر گفتم من ترشی میخوام  بعد به آقاهه گفتیم خودمون برمیداریم. انگار داشتیم ماهی میگرفتیم من هی میگفتم فقط موسیر و هویج و گل کلم هاش رو جدا کن بادمجون نمیخوام . خیلی خنده دار بود. بعدم جاتون خالی ترشی ها رو خالی خالی خوردم وقتی کنار امیر بودم خیلی آرامش داشتم، واقعا چقدر احساس خوبیه! عاشقتم I Love You

پ.ن: یکی از دوستای گلمون ( آقا منوچهر ) برامون یه شعر گفته . نمیدونین که با خوندنش چقدر خوشحال شدیم.. بخونید:

امیر و مریم عزیز سلام.برایتان شعری سرودم.لطفا تا اخر بخوانید.در انتها خواهم گفت که چه کنید.


مبارک بادتان پیوند شیرین...............................رها گشتید از ان غمهای دیرین
یکی از غصه های تلخ دیروز..........................................مبادا یادتان اید بدین روز
وصال یار عجب شیرین زمانیست...........................اگر بد گوید او شیرین زبانیست
محبت چون به دل جانانه خیزد................................یکایک مشکلات چون برگ ریزد
ره عشق و صفا جای درنگ نیست.............پلنگ را جز به دشت نامش پلنگ نیست
یکی عاشق که بر معشوق جان داد.............................ورای این زمین او را مکان داد
نمیدانی چه تلخ است بار هجران...................................دل دلداده ها از غصه گریان
تبسم اید اما زن شکرخند......................................مبارک باشد این پیوند به لبخند
بهای عاشقی جز صبر و غم نیست.......................اگر اینها نباشد که قشنگ نیست
روایت نامه مریم و محبوب...............................کماکان جاری است یارب کنش خوب

حالا حروف اول هر مصراع را جدا کرده ودر یک جمله بخوانید....

واقعا ممنونم خیلی قشنگ بود. For You

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:45 توسط مریم و امیر |

 

آتش : من یه دختر خواهر دارم که عاشق آتیشِ. امروز از صبح میگفت که شب آتیش روشن کنیم. ساعت ۸ رفتیم تو حیاط و یه سری چوب جمع کردیم . هوا خیلی سرد بود و داشتیم میلرزیدیم ، منم سری نفت رو ریختم و روشن کردم . خیلی لذت داره تو زمستون کنار آتیش ایستادن و گرم شدن . یادمه تا چند سال پیش جمعه ها شومینه ی چوبی رو روشن میکردیم ، همه خانواده میشستیم کنارش و صبحانه حلیم و عدس میخوردیم . چه کیفی داشت . ولی حالا زمانه عوض شده و خیلی از خوشیهایی که در یاد کودکی ی ما هست وجود نداره . با خواهر کوچکترم نشسته بودیم کنار آتیش و داشتیم از خاطرات کودکیمون میگفتیم و از ته دل میخندیدیم ولی بچه های حالا چی ؟ نه دوستی ! نه تفریحی ! حتی خیلیها دیگه از داشتن برادر یا خواهر هم محرومند . یادمه ما همیشه عصرها تو کوچه بودیم و خوش میگذروندیم حالا بچه خواهر  من حتی نمیتونه تو حیاط آپارتمانشون راحت بازی کنه . بگذریم . یکم که گذشت خواهرم رفت و با ۲ تا سیخ سوسیس برگشت . به به به اونا رو کباب کردیم و انقدر خوشمزه شد که نگو جای همه دوستانمون خالی . خیلی شب خوبی بود فقط کاش مریمم پیشمون بود . خیلی جای عزیزم خالی بود . وای ی ی ی انقدر بوی دود گرفتم که خودم دارم خفه میشم .
                                                           بفرما سوسیس

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:50 توسط مریم و امیر |

                         

ذوق دیدار  : یه احساسی در من هست که خیلی دوست دارم و شروع آن از شب قبل روزیست که قرار مریم رو ببینم . البته اولش یکم سخته و میگم کو تا فردا برسه . وقتی هم میخوام بخوابم اولش خوابم نمیبره ، مخصوصا اگه بین دیدارمون خیلی فاصله باشه . وای صبح که از خواب بیدار میشم و یکم فکر میکنم یادم میفته که امروز مریم میاد از همون موقع سرحال بلند میشم . همش شادم و مابقی کارام رو هم با اشتیاق بیشتری انجام میدم . جالب اینه که بعد از گذشت این همه سال و بارها دیدار هنوز برایم عادی نیست و فکر نمیکنم هیچ وقت دیگه هم بشه ! مثلا ما حدود ۳ ماه تقریبا هر روز همو میدیدم ولی هر روز من این حس خوب رو داشتم . سر کار که هستم همکارا میگن هان چی شده کبکت خروس میخونه ؟ ساعت ۱ ظهر که میشه دیگه میخوام بال در بیارم و همیشه یکم زودتر کار رو ترک میکنم و به خونه میرم. دیگه اوج شادیم شروع میشه ولی اگه یکم دیرتر از معمول بشه ، اونوقت دیگه اصلا طاقت صبر کردن ندارم و معمولا اعصابم میریزه بهم ... خدایا شکرت که این حس زیبا رو در ما بوجود آوردی . خدایا خودت همه عشاق رو بهم برسون و نگذار لحظه ای غم فراق رو احساس کنند.
                                                                 ***
و اما امروز مریم ساعت ۳۰/۱ کارش تموم میشد و قرار شد بره خونه و بعد استخر ،  منم اونجا برم دنبالش . ساعت ۴ با کلی ذوق و شوق ، زدن کلی عطر و خوشتیپ سوار ماشین شدم و راه افتادم . مریم با یکی از دوستاش دم استخر دانشگاه سوار شدند . اول رفتیم دوستش رو رسوندیم و بعد به خونه رفتیم . بمیرم مریم موهاش خیس و حسابی سردش بود . یه خبر خیلی مهم اینکه مریم امروز اولین حقوقش رو گرفت البته کم بود ولی من میدونم که چقدر میچسبه . من امروز سر یه موضوعی  که مریم به خاطرش ناراحت بود و میخواستم قانعش کنم که دیگه ناراحت نباشه حدود ۱ ساعت حرف زدم انقدر زدم و زدم که دهنم خشک خشک شد ( حالا اگه مریم خودش خواست بعدا در موردش حرف میزنه ) نمیدونم چرا وقتی آدم انتظار رسیدن رو میکشه عقربه های ساعت تکون نمیخورند ولی تا ما باهم هستیم بک دفعه میبینم وای وقت تمام ( من فکر کنم همه ساعتهای دنیا خرابند ) . امروز هم از همیشه زودتر گذشت . راستی دلمون لک زده برا یه نهار یا شام ۲ نفره در خانه که چند وقته پیش نیامده . خواستم مریم رو برسونم که گفت نه خیلی شلوغ و با تاکسی میرم . دبله امروز که نه ،ربع روز هم تموم شد . 

پ.ن: تصادف کردم بعد از اینکه دوستم رو رسوندیم امیر گفت که من بشینم پشت فرمون و اما وقتی که داشتم چراغ خطر رو رد میکردم یه اتوبوس جلوی ما داشت دور میزد تا بعد از خط عابر رفته بودم که چراغ قرمز شد و امیر گفت حالا که تا اینجا اومدی برو .. اما کاش نرفته بودم چون یه پیکان به سرعت اومد جلوی ماشین و زدم بهش.. البته خورد به سپرش و زیاد چیزیش نشد و امیر هم برای اینکه بره بهش پول داد و راضیش کرد اما سپر ماشین خودمون هم شکست من خیلی حالم گرفته شد . بمیرم امیر همش منو دلداری داد که اصلا مهم نیست و فدای سرت . راست میگه یک ساعت میگفت ماشین اگه تصادف نکنه که ماشین نمیشه و راننده اگه تصادف نکنه که راننده نمیشه..عاشقتم . تو خیلی خوبی منم روزایی که میخوام ببینمت کلی انرژی دارم و خوشحالم.. به خصوص حالا که میای سر کار دنبالم یه اجساس خوبی دارم و از نیم ساعت قبلش قلبم میخواد کنده بشه
                                                                  (J 22)   

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:30 توسط مریم و امیر |

پنچر گیری
امروز چه روزی بود..کارم تو دفتر زیاد شده و اصلا وقت نکردم حتی یه لحظه سر به بلاگ بزنم و تا عصر در شوق و ذوق خوندن نظراتمون بودم.. ( با این همه کار بهم گفته ۳ ماه اول رو فقط ماهی ۱۰۰تومن میده . خیلی کمه  ) عصر ساعت ۳۰/۴ امیر با گلف خوشگلشون  اومده بود دنبالم .. وقتی هم منو دید هول کرد و ماشین پشت سرش رو ندید و با یه دنده عقب زد بهش! خدا رو شکر که چیزی نشد. بعدش که راه افتادیم امیر گفت که مامانش با اون یه ماشین رفته بوده بیرون و توی یکی از کوچه های نزدیک خونشون پنچر کرده! با هم رفتیم اونجا! باد سردی میومد. سردمون شده بود . امیرم دستاش یخ کرده بود . الــــــــــــــــهی بمیرمHeart Smile منم که تماشاچی و البته داشتم یاد میگرفتم .. بعد از پنچر گیری امیر به من گفت تو این ماشین رو بیار .  اولش میترسیدم آخه اولین باری بود که میخواستم تنها بشینم.. اما خیلی خوب بود تا یه جایی دنبالش رفتم اما بعدش من زدم جلو و تو خیابونشون هر ۲ بوق عروسی میزدیم به خونه رسیدیم و تا ساعت ۷ با هم بودیم.. روز خیلــــــــی خوبی بود . خوش گذشت. ساعت ۳۰/۷ به خونه رسیدم. برای اینکه مامانم چیزی نگه براش از سوپر خوراکی خریدم و تا مامانم اومد بگه که چرا دیر کردی گفتم برات ..... خریدم و البته کار خودش رو کرد. مامانم با خنده گفت اولا من رو خر نکــــــن کجا بودی تا حالااااا ؟منم گفتم ماشین سواری بفرما چیبس و ماست موسیر.
                                                                 (J 21) 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 19:45 توسط مریم و امیر |

                

من خیالباف : امروز عصر نشسته بودم و داشتم آلبومِ عکس دونفرمون رو نگاه میکردم . تو صفحات اولش من و مریم انقد جوجه بودیم ولی صفحه به صفحه بزرگتر شدیم . عکسای ما تو خونه ی شما یا ما ، عکسامون تو پارک و یه قسمت زیادشم که عکسای تکی تو از کوچیکی تا حالا . الهی قربونت برم ، نی نی تپل بودیا . داشتم میگفتم به آخر که رسید یه لحظه از زمین جدا شدم و رفتم تو خیال . آخه خیالبافی ی من حرف نداره ، تا میرم تو فکر واقعا انگار داره برام اتفاق میفته و حتی بلند بلند حرف میزنم ( نگید این دیوونستا ). ما ازدواج کرده بودیم و تو یه خونه ی خیلی خوشگل بزرگ زندگی میکردیم . منم یه ماشین شاسی بلند داشتم . حسابی هم کارو کاسبی رونق داشت و یه گاوصندوق بزرگ پر از پول تو یه جای مخفی . هر روز صبح زود باهم بیدار میشدیم و میرفتیم پیاده روی و بعد که میومدیم یه صبحانه توپ میخوردیم و باهم میرفتیم سر کار . عصرها هم میومدم دنبالت و باهم میرفتیم خونه . گاهی با هم شام درست میکردیم و یه فریزر مخصوص پر از کباب و جوجه کباب سیخ کرده  و پیتزا .... . گاهی هم میرفتیم بیرون . هر 3 ماه یکبار میرفتیم مسافرت و به که چه لذتی داشت ( فرانسه ، ایتالیا ، جزایر قناری و ... ) . خلاصه گذشت گذشت تا یه روز خبر دار شدیم که یه کوچولو تو راهه . وای من یک دفعه عشقم به تو 1000 برابر شد . نمیذاشتم هیچ کاری بکنی . کلی برات چیزای خوشمزه میخریدم . با خودم فکر میکردم که وای  نی نی ما که مامانش مریمم باشه چقدر خوشگله . شبها با هم میشستیم و فکر میکردیم که اسم بچه رو چی بذاریم .البته کنار تو هم پر بود از لواشک ،برنجک، تمبر هندی  و .... . راستی اینجا هم باز زمستون بود و ما کنار شومینه نشسته بودیم. منم برات  میوه پوست میکندم و میگفتم باید زیاد بخوری . خلاصه نمیدونی  چه کیفی داشت که یهو با صدای داد بابام به خودم اومدم که میگفت امیر بیا با باغبونه برو گل بخر ! همون موقع با خودم گفتم شتر در خواب بیند پنبه دانه ، منِ ابله با کلی پول در خانه !
راستی به نظر شما اسم بچمون رو چی بذاریم ؟ اگه پسر بود چی ؟ اگه دختر بود چی ؟

پ.ن مریم : الهی قربون امیر شکموی خیالباف مهربونم بشم که دلش همه چی میخواد.. خیلی خوشگل نوشتی واقعا که دلم برات ضعف میره وقتی این حرفا رو میزنی! Heart Smile من یاد یه خاطره هم افتادم که وقتی تازه دوست شده بودیم و کوچولو بودیم داشتیم با هم راه میرفتیم و تو میگفتی فکر کن الان تو جزایر قناری هستیم و .. یادته ؟ اون موقع ها هم همین خیالبافی ها رو میکردی. همین الانش بیشتر از همه ی این خیالبافی ها خوشبختیم و حتی اگه این گاو صندوق پر پول و خونه ی آن چنانی رو هم نداشته باشیم بهتره ، میترسم اون موقع من رو یادت بره.. من واسه اون لحظه که قرار یه نی نی داشته باشم و تو برام چیزای خوشمزه بخری لحظه شماری میکنم دقیقا چیزایی رو گفتی که عاشقشونم.. دوست دارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:55 توسط مریم و امیر |

 سایه های ما

 عکس سایه هامون رو  گرفتیم.Gemini

بوق بوق بو  بوق بـــــوق ......

ساعت ۴.۳۰ بود که این صدا رو از تو کوچه شنیدم...امیر اومده بود دنبالم و برام بوق عروسی میزد..همه همکارام هم شنیدند و خندشون گرفته بود و به من میگفتند بدو شادوماد اومده دنبالت منم کلی ذوق کرده بودم..خیلی دلم برا امیرم تنگ شده بود و از اون موقع ها بود که قلبم برای دیدنش تند تند میزد..هوا هم بارونی بود و دو نفره!  با امیر رفتیم همون جای همیشگی..کلی حرف برای گفتن داشتیم و منم کلی تعریف از این چند روز که نتونسته بودم خیلی با امیر حرف بزنم.کلی آرامش میگیرم وقتی برات حرف میزنم. آخه دیشب هم مهمونی بودم ساعت ۷ بود که امیر گفت آخ که چقدر گشنمه..قربونت برم. رفتیم بیرون و ساندویچ شاورما خوردیم.. یه سیب زمینی هم گرفتیم که خیلی بدمزه بود.تکه های درشت! مثل سیب زمینی آبپز! با یه عالمه سس! یعنی اسمش هم سیب زمینی ویژه بود..من آخر سر به اونی که اونچا کار میکرد گفتم که سیب زمینیش خوب نبود اون وقت امیر ناراحت میشه که چرا اعتراض میکنی و فایده نداره و ... من میگم خوب چرا نگم؟؟ نباید گفت؟؟ بعدش هم خیلی دلم میخواست یکم تو پارک راه بریم اما دیر بود و نشد..
                                                             (J 20)

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:45 توسط مریم و امیر |

 

دعـــــا : سلام دوستای گلم . یه ناشناس  نظر برامون گذاشته . خودتون بخونید میفهمید .

 سلام خسته نباشید.ببین یک زحمت واست دارم اگه امکان داره یک پست تو وبلاگت بدی واسه من و از دوستات که به وبت سر میزنن بخوای واسه دوست من که اسمش مریم است دعا کنن اخه اون مریضه سرطان داره دکترا گفتن فقط باید معجزه بشه که نجات پیدا کن اون سرطان خون داره!!

 اول من از خدا میخوام که ایشان و همه مریضها رو شفا بده ولی تو دوستای بلاگمون خیلی ها هستند که پیش خدا عزیزترن و دعاشون خیلی بیشتر ما مستجاب میشه . من از همه خواهش میکنم برا این دوستمون دعا کنید .

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 19:50 توسط مریم و امیر |

انقدر دلم برای  امیر تنگ شده که داره گریم میگیره!

من دیشب خونه دختر عمه ام موندم و تا امشب ساعت ۹ با هم بودیم. وقتی پست قبلی رو خوندم اشکم در اومد ، همه ی خوبی ها از خودته و این منم که مدیون همه ی خوبی های توام! وقتی فکر میکنم که تو چقدر فکر داری و هیچی هم نمیگی انقدر دلم میسوزه که حتی دلم عروسی هم نمیخواد..اصلا دلم نمیخواد واسه ی این خرج ها اذیت بشی! من هیچی جز تو نمیخوام... امروز اصلا بهت رسیدگی نکردم ، باهات نتونستم حرف بزنم ، حس میکنم امروز ازت دور بودم و تو هم چون دیشب دیر خوابیدی باز هم امروز سرت درد میکرد..بمیرم ۳ روزه که سرت درد میکنه و خدای نکرده چون امشب هم زود خوابیدی باز صبح زود بیدار میشی و بد خواب میشی..بمیرم راستی امیر دیگه هیچ وقت تعبیر بد از خوابت نکن همیشه بگو خیره! همیشه هر خوابی که میبینی رو خوب تعبیر کن و برای کسی هم تعریف نکن. باشه؟
دیشب چه حس خوبی داشتم اون موقع که منو رسوندی.اون موقع که برگها رو شوت میکردیم. وقتی  سر کوچه ایستاده بودی و نگام میکردی که برم دلم نمیخواست برم..از بس برات دست تکون دادم که دختر عمه ام هم فهمید که منو رسوندی امروز صبح توی حباطشون این عکس رو از برگا گرفتم..انگار که سرما هم خوردم..آخه عصرش رفتیم استخر و بعد از خونه بیرون اومدیم و شام رفتیم آرابو.. امیر من دلم میخواد الان باهات حرف بزنم برا همین عین حرف زدن با تو دارم قاطی پاتی حرفام رو مینویسم انگار که دارم به تو میگم خیلی مهربونـــــــــــــــــــــــــی . همین الان میخواااااااااااااااااااااااااااااااااامت


                                                                     

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:32 توسط مریم و امیر |

 

 

پایـیـز : امروز ساعت ۱۵/۴ عصر قرار بود برم دنبال مریم . از ۱ ساعت قبلش حالم یکم بد شده بود و ناراحت بودم که چرا امروز سرحال نیستم . نیم ساعت قبل اینکه راه بیوفتم یکدفعه هوا رفت توهم و تاریک شد . صدای رعد و برق و بارون شدید . مریم زنگ زد گفت خودم میام ، هوا خوب نیست  میترسم که بیای که من گفتم نه میام . تا راه افتادم زیاد دقت به اطراف نداشتم ، هم به خاطر حالم و هم به خاطر بارون شدید . تا رسیدم دم خونه ی عزیزم بارون بند اومد و هوا روشن شد . وای چه منظره ای ، چه هوایی ، انقدر زیبا بود که مریم گفت من تازه امروز پاییز رو دیدم . همه جا پر از برگهای زرد و قرمز ، مثل یک فرش روی زمین پهن شده بود . منم در برگشت پا رو از روی گاز برداشتم و تا خونه کلی از این مناظر لذت بردیم .
بازم تو خونه رفتیم نشستیم جای محبوب زمستونیمون یعنی کنار بخاری . آخه ما یه سوئیت تو خونه داریم که مخصوص مهمونِ و بخاریش خاموش . وقتی میریم تو یخ یخِ  ، لرزون لرزون بخاری رو روشن  میکنیم و میشینیم کنارش که گرم شیم . مریم امروز گفت چقدر پول داری ؟ وقتی گفتم، گفت پس وام و چیکار میکنی ( آخه من تو بهمن ماه حدود ۲۳ میلیون وام مضاربه رو  باید برگردونم به بانک ) باهم حساب کردیم دیدیم اگه وام ماشین رو بانک بمون بده میتونیم پرداخت کنیم ولی بعد که گفتم ۲۰ میلیونی هم برا عروسی میخوام نیم ساعتی مریم لباش آویزون شد و میگفت اصلا نصفش باید بابام بده مگه عقد با اونا نیست . مریم خیلی هوای منو داره و اصلا از اون زنها نیست که تخصص در خرج کردن پول دارند .خیلی وقتها دعوام میکنه که چرا زیاد خرج میکنی . من یه دنیا به مریم مدیونم . من اگه الان خونه دارم یا هرچیز دیگه ، از مریم دارم. خدا رو شکر . نیم ساعتی سرم رو دل مریم بود که متوجه شدم حالم خوب خوب و خیلی خوشحال شدم. ساعت ۷ مریم قرار گذوشته بود که بره خونه ی دختر عمه اش و دوباره وقت رفتن که شد عزیزم لباش و جمع کرده بود و میگفت نمیخوام برم . دبله این دفعه اینجا تموم نشد و گفتم میرسونمت و باهم سوار شدیم . اول رفتیم بنزین زدیم و بعد سه ربعی در راه بودیم تا رسیدیم. ماشین رو نزدیک اونجا پارک کردیم و  باهم پیاده رفتیم تا دم خونه ی دختر عمه و تمام . تو این تیکه هم مثل بچه ها برگها رو شوت میکردیم به هوا.
                                                              (J 19)

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:25 توسط مریم و امیر |

 

زندگی خالی نیست

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری ! تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

دورها آوایی ست که مرا میخواند... 

                                                                   لینک آهنگ


 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:0 توسط مریم و امیر |

                      

 سر درد
امروز صبح با سر درد از خواب بیدار شدم..هیجی بدتر از این نیست که صبح با سر درد شروع بشه. با زور رفتم سر کار.تا ظهر سرم درد میکرد اما به عشق دیدن امیر سرم از رو رفت و خوب شد. امیر هم  اس ام اس زد که میاد دنبالم و منم خوشحـــــــــال.
امیرم ساعت ۴.۳۰ اومد دنبالم و اول با هم رفتیم مجتمع پارک . من روز قبل یه مقنعه خریده بودم و میخواستم عوضش کنم. یکم دور زدیم تا اون مغازه باز کرد. یکی از دوستای دانشگاهم رو هم اونجا دیدم..یه نفر رو خیلی دوست داشت که گفت متاسفانه از هم جدا شدند. بعد از اونجا رفتیم خونه یک ساعتی کنار بخاری لمیده بودیم و حرف میزدیم..تو زمستون کنار بخاری گرم شدن چه صفایی داره!  اما من دیدم که امیر انگار ناراحته اما بهم نگفت چرا تا اون آخر که گفت سرش درد میکنه و من هم خیلی ناراحت شدم..چرا به من نمیگی درست ؟ اما هنوزم شک دارم که نکنه از چیز دیگه ای ناراحته ؟ نمیدونم اما من دلم گرفت

پ ن امیر : سر مریمم خوب شد اما با ۳ تا قرص قوی . بمیرم خیلی درد میکرده ولی خوردن این همه قرص هم .... ! من فقط یکم سرم درد گرفته بود همین ( آخه سر من به سرت بسته ) . راستی مریمم یه روسری شالی زمستونی خریده که خیلی خوشگله و منم یه عیب بزرگ دارم که تا مریم رو میبینم اصلا حواسم به لباساش نیست و یه کم خنگم . همین میشه که مریم تا یه چیز جدید میپوشه ، من متوجه نمیشم و بهم میگه ماشااله نشد ما یه چیز جدید بپوشیم بگی مبارکه . خب دیگه این قسمت مغز من یا توش کاهِ یا عشق توش رخنه کرده . دبله من عاشق مریمم ، من اونُ میپرستم .
                                                                       (J 18)
   

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:0 توسط مریم و امیر |

 

 اولین رانندگی
امیر :
دیروز بعد از کلی له له و انتظار گواهینامه ی من اومد . ۱۵ روز بعد از قبولی و البته حداقل زمان ۲۱ روز ولی من شانسم تو این چیزا خوبه . من کلا حرف تو دهنم نمی مونه به اصطلاح دهن لقم! خیلی جلوی خودم رو گرفتم و به مریم نگفتم که سوپرایزش کنم . بابای من یه گلف مدل ۱۹۷۸ داره که جدیدا خیلی دربه داغون شده . منم امروز صبح با همون ماشین رفتم سر کار که کلی تو راه خندیدم آخه فرمونش ۳۰ درجه از هر طرف خلاصی داره و ترمزشم که درست نمیگرفت ، دنده هم جا نمیرفت . خود ماشین هم میلرزید و منم که باش ویراژ میدادم دیگه ببینید چی میشه ! خدا رو شکر ظهر سالم رسیدم خونه و برای عصر که قرار بود مریم رو ببینم تصمیم گرفتم اول برم برای عزیزم گل بخرم و ساعت ۴۰/۳ از خونه راه افتادم. رفتم توی گلفروشی و ۲ شاخه گل رز خوشبو خریدم و به طرف محل کار عزیزم راه افتادم البته این بار با اون یه ماشین MVM رفتم  که آبروی مریم نره . یک ربع زودتر رسیدم . به مریم زنگ زدم و داشتم میگفتم دم در من منتظرتم که یکدفعه مادر بزرگ مریم از اونجا بیرون اومد و منم سریع  رفتم توی کوچه ی کناری....

مریم : امروز تو این فکر بودم که امیر از صبح تا عصر هیچ زنگی به من نزد...پس بگو!!!! میخواسته لو نره! ساعت ۴ بود که دایی و مادر بزرگم اومدن اونجا و با من کار داشتند...همون لحظه هم امیر زنگ زد و گفت که اون طرفا کار داشته و اومده دنبالم...منم تعجب کردم و گفتم که فعلا مادر بزرگم اینجاست و منتظرم بمونه که همون موقع مادر بزرگم که ماشینش رو دوبله پارک کرده بود از دفتر بیرون رفت و درست وقتی که داشته ماشینش رو پارک میکرده با امیر روبرو شده بود..با هم حرف زده بودند و امیر گفته بود اومدم که با مریم بریم لوستر ببینیم بمیرم هول کرده. بعد که اونا رفتن من رفتم بیرون و امیر رو اون طرف خیابون دیدم. امیر گفت ماشین تو کوچه هست منم فکر کردم که آژانس گرفته و تا دیدم خودش ماشین آورده کلی ذوق کردم و سوپرایز شدم! تازه برام ۲ تا گل رز خوشگل هم خریده بود که خیلی خیلی خوشحال شدم  بوق عروسی هم برام میزد. یک ساعتی با هم بودیم و بعد هم امیر منو رسوند! خیلی خوب بود اما کم بود، دلم میخواست بیشتر با هم باشیم.

امیرم اولین روز رانندگیت مبارک Flower امروز خیلی منو خوشحال کردی اونقدر که نمیشه نوشت  
              فقط من میترسم، آخه خیلی تند میری!  من اینجوری نگرانت میشم
                                                                   
  (J 17)

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 23:0 توسط مریم و امیر |

          

طالع بینی چینی : من در مورد طالع بینی چیزی نمینویسم . اول میخوام دوستای عزیزمون از روی جدول زیر برامون بنویسند که متولد چه سالی هستند . مثلا اگر متولد سال ۱۳۵۳ هستید ، در سال ببر بدنیا اومدید . ( خانوما نترسید اینطوری سن و سالتون معلوم نمیشه ، هرچند که سن خانومها از ۱۸ سال بالاتر نمیره )

ســــــــال

متولدین

متولدین

متولدین

متولدین

سال موش

۱۳۲۷

 ۱۳۳۹

 ۱۳۵۱

 ۱۳۶۳

سال گـاو

۱۳۲۸

 ۱۳۴۰

 ۱۳۵۲

 ۱۳۶۴

سال ببـر

۱۳۲۹

 ۱۳۴۱

 ۱۳۵۳

 ۱۳۶۵

سال گربه

۱۳۳۰

 ۱۳۴۲

 ۱۳۵۴

 ۱۳۶۶

سال اژدها

۱۳۳۱

 ۱۳۴۳

 ۱۳۵۵

 ۱۳۶۷

سال مار

۱۳۳۲

 ۱۳۴۴

۱۳۵۶

 ۱۳۶۸

سال اسب

۱۳۳۳

۱۳۴۵

۱۳۵۷

۱۳۶۹

سال بـز

۱۳۳۴

 ۱۳۴۶

 ۱۳۵۸

۱۳۷۰

سال میمون

۱۳۳۵

 ۱۳۴۷

 ۱۳۵۹

 ۱۳۷۱

سال خروس

۱۳۳۶

۱۳۴۸

 ۱۳۶۰

 ۱۳۷۲

سال سگ

 ۱۳۳۷

 ۱۳۴۹

 ۱۳۶۱

 ۱۳۷۳

سال خوک

۱۳۳۸

۱۳۵۰

۱۳۶۲

۱۳۷۴

 و حالا اگه میخواین اطلاعات بیشتری در مورد سال تولدتون داشته باشید میتونید به لینک زیر برید انواع طالع بینی . هرچند میدونم که همه ی شما استاد استادین .

پ ن ۱ : اول از خودمون شروع میکنم من متولد سال میمونم و مریم متولد سال گاو.

پ ن ۲ : اگه دوست داشتید به غیر خودتون سال تولد همسرتون رو هم بنویسید .

پ.ن از مریم: از تو طالع بینی خوندم که  گاو نیز شیفته میمون می شود. او برای موفق شدن در زندگی به نبوغ و قوه تخیل میمون احتیاج دارد. اما افسوس! بی فایده است چون گاو و میمون هیچ گاه رابطه پایداری نداشته و با هم به تفاهم نمی رسند.

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:30 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker