تبليغاتX
عشق 10 ساله

اینم آخرین پست آبان ماه

چه زود یک ماه گذشت انگار همین دیروز بود که داشتم  مینوشتم آخرین پست مهر!

امروز چه روز قشنگی بود... با کلی خاطره ی خوب!

ساعت  1.30 که کارم تموم شد یه تاکسی گرفتم و دنبال امیر رفتم..امیر زودتر ناهار گرفته بود که با هم بخوریم..اول میخواستیم بریم خونمون ناهار بخوریم ولی بعد امیر یه نظر خوبی داد که بریم تو پارک ..باریکلا از این نظرای خوب خوب نمیدادی هیچ وقت؟؟  خیلی خوب بود یه پارک خیلی قشنگ هست که هنوز زیاد کشف نشده و خلوته! خیلی قشنگه! اتفاقا اون جا یه نیمکت مخصوص پیدا کردیم و ناهارمون رو خوردیم.. خیلی چسبید..

امیر یه جلسه رانندگی دیگه هم امروز برام گرفته بود..امیر من دیگه ترسی از رانندگی ندارم که هیچ ؛ خیلی هم مسلط شدم..فیس فیسی هم نیستم..دستت درد نکنه...داشتم میگفتم بعد از اون جا پیاده تا آموزشگاه رفتیم ۲ ساعت من میروندم...مربی گفت دیگه میتونی یه تاکسی بانوان بگیری! رفتیم بچه  مدیر آموزشگاه رو هم از مدرسه اوردیم..سوم دبستان بود همون دبستانی که من میرفتم ( ملک ).
امیر هم شده بود هم سن اون دختر و حرفای خنده دار باهاش میزد..اول که میگفت کتاب های من تا آخر سال بوی نو میداد.بعدم  میگفت برو دندون پزشک شو تا حقوقت .... بشه و هر دندون که عصب کشی کنی اینقدر بگیری..فکر کنم از فردا بره تو فکر دندون پزشکی! بهش میگه به بابات سفارش کن زودتر گواهینامه ی من رو بده

بعد ما جلوی خونمون پیاده شدیم..اول رفتیم خوراکی خریدیم..خونمون سرد شده بود..یه لحظه ی قشنگ که تو ذهنمه همون موقع که توی اتاق زیر کاپشن هامون نشسته بودیم و به صدای اذان گوش میکردیم. چه حس خوبی داشت. خیلی قشنگ بود . دعا کردیم که خدا هیچ وقت این احساس قشنگ رو ازمون نگیره. Heart Smile
                                                                                                                       In Love

راستی یادم رفت بگم قبل از اینکه بریم، توی پذیرایی خونه دستای هم رو گرفتیم و تند چرخیدیم مثل بچه ها  تو سرت گیج رفت و گفتی که بر عکس بچرخیم..بعد هر دومون گیج راه میرفتیم
                                                                  (J 16)

N87/8 =735 
KN 87 = 964

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:10 توسط مریم و امیر |


دلتنگی
سلام عزیزم . وای نمیدونم چرا من اینطوری شدم ؟ انقدر دلم برات تنگ شده که نگو ! دلنازک هم شدم . چند ساعتی ی که فقط دارم به تو فکر میکنم . با تمام وجود میخوامت . تک تک سلولهای بدنم کمبود ویتامین مریم رو  داد میزنند . اصلا داره دلم میگیره . ۲ ماهی بود که هر روز میدیدمت ولی حالا به خاطر بابا و مامانت مجبوریم کمتر رفت آمد کنیم . حالا بذار بابات بره دبی ! این قانون هفته ای ۲ بار زیاد دووم نمیاره . میدونی الان چی دلم میخواد ؟ دلم میخواد اینجا بودی ، اول حسابی سربه سرت میذاشتم و کلی با هم میخندیدیم بعد میرفتم یه شام خوشمزه میاوردم و باهم میخوردیم . یا اینکه باهم میرفتیم پیاده روی . آخر شب هم میشستیم و فیلم میدیدم . منم با موهات بازی میکردم تا خوابت ببره و تا صبح میشستم نگات میکردم.

پ ن ۱ : وای بچه ی خواهر من ۲ روزه چهاردستوپا یاد گرفته راه بره و مثل گربه شله لنگ میزنه و راه میره یعنی با یک پا خودشو جلو میده . دلم میخواد بخورمش .

پ ن ۲ : مامانم دیروز و امروز دوباره فشارش بالا میره . خیلی نگرانم . امروز عصر با یه دکتر صحبت کردیم گفت ناراحتی نداشتید ؟ مامانم گفت نه دکتر گفت حتی اگه چند روز پیش هم باشه ممکن بعد اثرش رو بذاره . اون شب که میرفتیم خواستگاری ترافیک خیلی بدی بود و من انقد استرس داشتم  که نگو وبه همه انتقال دادم  . شاید این مال اون روز باشه . بمیرم براش.


پ.ن از مریم : الهی قربون دل مهربونت برم منم دلم برات تنگ شده . عصر که میخوام از کار برگردم دلم میخواد بیام پیشت اما جلوی خودم رو میگیرم و میرم خونه! منم دلم میخواد خودم برات غذای خوشمزه درست کنم . بیام تو بغلت فیلم ببینم..دلم برای خونمون هم تنگ شده..بیا فردا از ظهر بریم اونجا ، همون جا ناهار بخوریم. بمیرم برا مامانت هم ناراحتم..انشالله که چیزی نباشه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:30 توسط مریم و امیر |

                                
                                             فرشته ها مامور وصال عشاق اند
تاریخ  ۲۵/۰۸/۱۳۸۷ هم شد یکی از تاریخهای مهم زندگی ما . این روز نتیجه ی ۳۶۵۰ روزِ. فکرش رو که میکنم یه احساس خوب بهم دست میده ، انگار خیلی سبک شدم . این سالها چه زود گذشت . بیشتر که فکر میکنم یادم میاد که وای چه روزهای سختی رو گذروندیم ، روزهایی که فکرش هم برام ترسناک ولی چه چیزی باعث شد که مقاومت کنیم ؟ به نظر من عشق یه معجزست . که اگر نبود هیچ نبود . این احساس خیلی برام زیباست .خدایا شکرت .
و اما دیروز من و مریم خیلی دلمون برای هم تنگ شده بود . یه مشکل جدید پیدا شده که مریم میگه من میترسم بیام پیشت چون اگه مامانت بفهمه خیلی خجالت میکشم . از طرف دیگه بابای مریم گفت فعلا مثل گذشته رفت آمدی نباشه تا مراسم ( البته منظورش رفت آمد رسمی بود یواشکی اشکال نداره ) . پس مریم نمیتونه خودش نشون بده .کلی باهم صحبت کردیم و من گفتم نمیذارم بفهمند .
ساعت ۵ عصر که مریم اومد پیشم . نمیدونم چرا هر دوی ما یه احساس متفاوت داشتیم . انگار بار اولِ که به هم رسیدیم ،  نوشتن احساسش خیلی سخته بگذریم . تا مریم رو دیدم اول از روی شوخی شروع کردم به بشکن زدن و آهنگ عروس خانم خونه ی بخت مبارک .... ولی یه دفعه مریم رو بغل کردم و محکم فشارش دادم . سرم رو روی شونش گذوشتم . نمیدونم چرا اشکم درومد اونم منی که اشکم به این آسونیا در نمیاد. این حالت حدود یک ربع شایدم بیشتر ادامه داشت . مریم هی به من میگفت ببینمت من سرم رو تکون نمیدادم تا دید اشک تو چشام اونم اشکش درومد . حس میکردم عشقم به مریم ۱۰۰۰ برابر شده و اصلا دوست نداشتم از میون دستام رهاش کنم تا اینکه یکدفه مبایلش زنگ زد مریم تا جواب داد باباش گفت زود بیا خونه یکم ببینیمت که مریم گفت با دوستم اومدم بیرون و با حالت شوخی "بابا نمیشه که من باید هفته ای ۲ یا ۳ بار ۲ ساعتی با دوستم باشم " . آخه روش نمیشه بگه امیر میگه دوستم .
مریم تا ساعت ۷ پیشم بود و واقعا امروز شاید بشه گفت که بهترین دیدار ما بود . راستی بمیرم من یه لحظه وحشی شدم و محکم کوبیدم به پای مریم . گفتم این و باید شب خواستگاری میزدم ! یه رسمی هست که داماد پاشو محکم میکوبه روی پای عروس که مثلا اقتدارش نشون بده . هرچند من فکر میکنم به زودی دیگه این رسم برعکس بشه .
روز خواستگاری مریمم خیلی خانم شده بود و دل من داشت براش ضعف میرفت . از حرفهای اون شبم کمی من دلخور شدم ولی فراموشش کردم و دیگه بش فکر نمیکنم . 
                                                              (J 15)
                                                                 GH

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:30 توسط مریم و امیر |

                         اینم سبد گلی که عزیزم برام آورده بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:16 توسط مریم و امیر

 سلام دوستای خوبم

خدا رو شکر با پا در میونی پدر بزرگم و بزرگواری مادر و پدر امیر همه چی درست شد! دیشب

اصلا خوابم نبرد هم از فکر کردن و هم از خوشحالی!

میخوام براتون از جمعه تعریف کنم که امیر به موبایل بابام زنگ زد و بابام خاموش کرد..من از عصبانیت و

ناراحتی داشتم منفجر میشدم.اول خونه ی مادر بزرگم (مادر مامانم) بودم! به خونه اومدم.مامانم اینا

خونه نبودند.خودم رو واسه یه دعوای حسابی آماده کرده بودم.وقتی مامانم اینا به خونه اومدن من به

بابام گفتم"برای چی جواب امیر رو ندادی؟ مگه بهش قول نداده بودی که وقتی از دبی برگشتی کارمون رو

درست و تکلیفمون رو روشن میکنی؟ من دیشب از مامان بزرگم شنیدم که دوباره توی این هفته داری

 میری دبی! " بابام هم جوابی نداشت که به من بده!!! چون واقعا داشت یک ماه دیگه میرفت دبی و

 کاری نمیتونست برام انجام بده! من گریه میکردم و میگفتم" اگه رفتی و تکلیف من رو روشن نکردی

خودم میرم دادگاه و شکایت میکنم.دیگه هم هیچی ازتون نمیخوام! شناسنامه ی من رو بده" اینجا بود

که مامانم از روی عصبانیت شناسنامه ی من رو داد و گفت"برو هر کاری که میخوای بکن" اما بابام

ناراضی بود و با مامانم دعوا میکرد که چرا شناسنامه رو دادی! مامانم هم خودش پشیمون شده بود و

اومده بود توی کیف من رو میگشت! منم گفتم" من که نمیخواستم بدون اجازه ی شما این کار رو بکنم

خیلی صبر کردم تا اینجوری نشه! اما انگار شما خودتون میخوایند..منم اول میرم خونه ی پدر بزرگ (پدر

بابام) همه چی رو براشون میگم. برام مهم نیست که چی بشه فقط میخوام بدونه که من خیلی صبر

کردم تا شما راضی بشید ولی نشدید!" از طرفی مادر مامانم که در جریان بود زنگ زده بود،گریه میکرد که

نذارید مریم اینجوری بره و ...(بمیرم براش) و من یه تاکسی گرفتم و به طرف خونه ی پدر بزرگم رفتم!

خیلی دو دل بودم که چی میشه! میترسیدم اونا هم فکرشون درباره ی این موضوع و دوستی من و امیر

بد باشه و اوضاع بدتر بشه! من با ترس میرفتم و به خودم میگفتم دیگه بدتر از این که وجود نداره! اگه قرار

باشه من بدون اجازه عقد کنم بهتره که اونا بدونن واسه چی بوده! من انقدر داد زده بودم که گلوم درد

میکرد و چشام ورم کرده بود. وقتی به خونشون رسیدم پسر عمه ام و زنش اونجا بودن و من بغض گلوم

رو سعی میکردم قایم کنم تا نفهمن! اما همش میپرسیدن چی شده که ناراحتی؟؟ و من گفتم واسه

بابام که میخواد بره دبی! یکم حرف زدیم و اونا رفتند. من بابا بزرگم رو توی اتاق بردم و بهش گفتم که

میخوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم. شروعش خیلی سخت بود.نمیدونستم چجوری شروع

کنم! اولش زدم زیر گریه که بابا بزرگم گفت طوری نیست اول خوب گریه کن که سبک شی! و بعد شروع

کردم به گفتن اینکه "من از چند سال پیش یه خواستگار داشتم که چندین بار اومده و با بابام صحبت کرده

و بابام هر دفعه یه سری شرایط گذاشته و با اینکه شرایط رو انجام داده هنوز هم نمیخواد قبول کنه و

شناسنامه رو نشونش دادم و گفتم که بهم چیا گفتند و تنها دلیلشون هم اینه که امیر دکتر نیست.اونا

دلشون میخواسته خودشون داماد دکتر برا من انتخاب کنند" بابا بزرگم وقتی داشتم حرف میزدم هیچی

نگفت و وقتی حرفام تموم شد گفت بابات اشتباه میکنه! این پسر خیلی باید پسر خوبی باشه که ۱۰

سال برای تو صبر کرده . من امشب با بابات صحبت میکنم( بابا بزرگم یکی از دختراش بدون اجازه و

موافقت اون ازدواج کرده..اون هم در یه همچین موقعیتی شناسنامه ی دخترش رو داده و گفته هر کار

میخوای بکن واون عاقبت طلاق گرفته) تو اگه مثل دختر من بودی تا حالا رفته بودی!" منم که چشمام

چارتا شده بود باورم نمیشد که این چیزا رو بگه و خوشحال از تصمیمی که گرفته بودم..همون روز عصر

قرار بود یکی از عمه هام و بابام اینا به خونه ی پدر بزرگم بیان.وقتی اومدن من توی اتاق نشته بودم که

بابا بزرگم بابام رو کنار کشیده بود و انگار عمه هم رفته بود! باهاش حرف زده بودند و بابام هم گفته بود

"باید یکم دیگه صبر کنه و فعلا نمیشه..اگر هم بشه باید عقد و عروسی رو با هم بگیرند و تا قبل اون روز

رفت و آمدی نباشه و ..." وقتی بابا بزرگم گفت که بابات اینا رو گفته من گفتم من صبر نمیکنم چون دلم

خوش نیست! من عقد و عروسی نمیخوام. من فقط میخوام که بیان محضر بله به من بدند. بابا بزرگم این

بار جلوی مامان بزرگم این حرفا رو زده بود که بهو دیدم مادر جون اومد روبروی من نشست و شروع کرد به

حرف زدن! اولش خیلی تند رفت چون یاد خاطرات دختر خودش افتاده بود..بهم گفت" تو بچه ای و

نمیفهمی و عاشقی و فردا عین دختر من پشیمون میشی و .. " منم گفتم شما مگه امیر رو میشناسید

که این حرف رو میزنید! مگه هر کی عاشق یه نفر باشه و با عشق ازدواج کنه بدبخت میشه؟؟ دیگه اگه

ازین حرفا بزنید من خودم  میرم دادگاه..اونم گفت تو غلط میکنی ( حالا که فکرش رو میکنم خندم

میگیره ) منم رفتم توی اتاق و در رو بستم! هی یکی یکی میومدن تو اتاق که شناسنامه رو ازم بگیرن و

منم ندادم..(اما الان از شجاعت خودم خوشم اومد) بعد مامانم اینا رفتند و من اونجا موندم و بلند بلند

گریه میکردم و هر چی مامان بزرگم میگفت گوش نمیکردم! بهش گفتم شما اول میرفتی میدیدیش از

کارش میفهمیدی و بعد این حرف رو میزدی! من اومده بودم که شما کمکم کنید نه اینکه به نفع بابام اینا

حرف بزنید! یه بالش برداشتم و رفتم آخر اتاق پذیرایی خوابیدم..سرد ترین اتاق خونه!!! میخواستم خودم

رو لوس کنم! مامان بزرگم هم حرص میخورد و میگفت اونجا بخوابی سینه پهلو میکنی! بیا شام بخور و

یعد رو تخت من بخواب! منم حرص میدادم و محل نمیذاشتم.بابا بزرگم هم برام تشک آورده بود و به زور ۳

تا لحاف روم انداخته بود! بعد از نیم ساعتی انگار مامان بزرگم از حرفایی که زده بود پشیمون شد!

برگشت و شروع کرد به دلداری دادن من و گفت که همون لحظه ی اول یاد خاطره ی بدش افتاده و برای

همین با من دعوا کرده! و بعد گفت اصلا میگم که فردا بیان خونه ی ما و مامانت اینا هم بیان اینجا! خیلی

خوشحال شدم ولی فکر میکردم که مامانم اینا نمیان!  مادر جونم به بابام زنگ زد و گفت که فردا بیاین که

حرفتون رو بزنید نمیشه که از این کار فرار کنید؟ باید بیاین! ( انگار خدا این فکر رو به دل مامان جونم

انداخت)  خلاصه بابام قبول کرد و بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد که نمیایم! مامان جونم هم الکی گفت

ما دیگه به اونا گفتیم بیان و نمیشه بگیم نه! باید بیاین! من بعد از تلفن همون حس آرامش پس از طوفان

رو داشتم..سرم هم خیلی درد میکرد..خوابیدم و صبح با سر درد بیدار شدم.یه تاکسی گرفتم که برم

لباس هام رو از خونه بیارم و حمام برم..وقتی رفتم خونه باز هم با بابام حرف زدم و ازش خواستم

کوتاه بیاد..مامانم خیلی ناراحت بود. با مامانم هم حرف زدم ! بعدش برگشتم..انقدر زمان دیر گذشت و

من دلهره داشتم که خدا میدونه! مامانم اینا ساعت ۲۰ دقیقه به ۷ اومدن . من هم به امیر گفته بودم که

ساعت ۱۵/۷ بیان که تو ترافیک مونده بودند و ۳۰/۷ رسیدند.با یه سبد گل خیلی خوشگل که امیر اون رو

به من داد..خیلی وقت بود که مامان و بابای امیر رو ندیده بودم..خیلی دلم براشون تنگ بود. یه مهربونی

تو نگاهشون بود که ...

مامان امیر مامانم رو بغل کرد و گفت که خیلی وقته هم رو ندیدیم و .. اما مامان من همش اخم کرده بود

و ناراحت بود. امیرم هم مظلوم شده بود و هیچی نمیگفت. اولش یکم سکوت بود و باباش یه خاطره

تعریف کرد و یکم از قدیم حرف زد..بعد از حرف اون امیر از مامان و بابای من به خاطر کارای گذشتمون عذر 
خواهی کرد. پدر بزرگم چند تا سوال از کار و در آمد و سن امیر پرسید و عزیزم خیلی خوب جوابش رو

داد.بعد ااز اون مامانم دلخوریاش رو مطرح کرد و مامان امیر به مامانم حق داد..خیلی بزرگواری کرد.خیلی

مهربونی کرد.همش به مامانم میگفت یکم بخندید و ... منم از کار مامانم ناراحت بودم.بعد از اون حرفا پدر

بزرگم به سرعت رفت سراغ بحث مهریه و وقتی اسم من و امیر رو گفت اشک توی چشمام اومد.مامانم

هم همون لحظه داشت نگاهم میکرد یه احساس خوبی تو دلم داشتم و از طرفی هم از لیستی که

مامانم اینا نوشته بودن میترسیدم. میدونستم که این آخرین سنگه! و همینطور هم بود.

....آینه شمعدان... .۲۵۰۰ سکه-۱۰۰۰ مثقال طلا-۳دنگ خانه-

پدر امیر خیلی آروم همه ی اون رو خوند.گفت همه چی درست فقط سکه و طلا زیاده.از اتاق بیرون رفتند

که مشورت کنند و منم جلوی امیر به مامانم اینا گفتم کی این همه سکه مهرش بوده که شما

نوشتید؟؟؟ من این همه سکه نمیخوام..اگه اینطور باشه خودم مهرم رو میبخشم و امیر هم رو به من

میگفت طوری نیست هیچی نگو! پدر بزرگم هم کمی طرف من رو گرفته بود.پدر امیر صداش زد و امیر هم

گفت ۱۰۰۰ سکه بنویسند. طلا هم ۵۰۰ مثقال نوشتند.بعد برگشتند و پدر بزرگم گفت ۱۵۰۰ بنویسید و

اونا هم با تموم خوبیشون به خاطر من و امیر هیچی نگفتند. پدر بزرگم متن مهریه رو نوشت و همه امضا

کردند.بعد از اون دست زدند و شیرینی خوردند و جالب اینجا بود که من و مامان جونم رفتیم پیش دستی

بیاریم که ۴ تاش شکست و مامان امیر گفت که قضا بلا بود رفع شد و جالب تر اون موقعی که همه

میخواستند در مورد مهریه آروم با هم حرف بزنند  گوش پدر بزرگم سنگین بود و همه ی پچ پچ ها شنیده

میشد.من و امیر خندمون گرفته بود. اولم امیر جاش بد بود بابام به من گفت که جام رو با اون عوض

کنم.یه چیز دیگه هم اینکه من اومدم چایی بخورم مامانش بهم نگاه کرد هول کردم قند از دهنم افتاد

خدا رو شکر به خوبی گذشت اما حیف آخرش نذاشتند  امیر حلقه ای که خریده بود رو دستم کنه و

گفتند هر وقت ما حلقه خریدیم اون وقت! در ضمن بابام هم گفت فعلا زیاد رفت و آمدی نباشه و عقد و

عروسی با هم باشه و تاریخش رو هم یک هفته بعد از محرم گذاشتند (دیدیم که همون روزها میلاد

پیامبر هم هست) وقت رفتن هم بابای امیر بهش میگفت که دست مامانم رو ببوسه! الهی بمیرم امیرم

خجالت میکشید اصلا یعنی چی؟ البته مامانم دستش رو کشید و صورت هم رو بوسیدند من حس

کردم که مامانم با دیدن امیر و زدن حرفایی که تو دلش بود خالی شده بود و یه جورایی راضی بود. بعد از

رفتنشون هم مامان جون و بابا بزرگم همش تعریف امیر و خانوادش رو میکردند و به مامانم اینا میگفتند

که شما چرا اینجوری میکردید.این پسر خیلی خوب و پاک بود و این خانواده بهترین بودند..بابام هم

خوشحال بود و من قند تو دلم آب میشدبا مامانم اینا آشتی کردم بوسیدمشون. با هم به خونه

برگشتیم.گل رو هم با خودم به خونه اوردم که عکسش رو میذازم..

خدایا هزارن بار شکرت که مثل همیشه به ما کمک کردی و تنهامون نذاشتی .

پ ن  امیر : وااااااااااااااااااااااااااای یکی منو بگیره که دارم از خوشحالی هی قرش میدم .

پ ن : دوستای گلمون دعای شما خیلی بمون کمک کرد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:30 توسط مریم و امیر |

وای دلشوره دارم . مریم هم ۱۰۰ برابر من ، از دلشوره لرز کرده .
داستان دیروز صبح تا حالا ما خیلی طولانی ی و بعد کامل مینویسیم ولی بعد از کلی جنگ و دعوا با پادرمیونی ی پدر بزرگ مریم " پدر پدر مریم " قرار ساعت ۱۵/۷ بریم خونه ی ایشان و مادر پدر مریم هم بیان اونجا . خدا بخیر بگذرونه . منم ظهر یه سبد گل سفارش دادم . اون ۲ تا حلقه هم که منو مریم باهم خریده بودیم رو میخوام ببرم که اگه بخیر گذشت ... اگه بشه همین امشب مهربرون هم بکنیم .
البته من همیشه خیلی امیدوارم چون به خواستن اعتقاد دارم و از اون مهمتر بارها در بدترین مشکلات خدا کمکم کرده و تنهام نذاشته. از دوستای گلمون هم میخوام برامون دعا کنند .

پ ن : از همه دوستای عزیزمون متشکرم که با نظرات خوبشون ما رو دلگرم و خوشحال میکنند . 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:59 توسط مریم و امیر |

من صبح به پدر مریم زنگ زدم
بار اول جواب نداد
بار دوم خاموش کرد

حالا مریم بسیار عصبانی در اتاقش کمین کرده تا پدر و مادرش به خانه بیایند . یک ‌دعوای حسابی در پیش است .

به نظر شما پدر مریم راضی (می،نمی)شه؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:28 توسط مریم و امیر |

سلام گلم ، عزیزم ، خانمم .
واااااااااااااای که امروز چقد خوشگل شده بودی . آخه امروز جشن افتتاحیه ی محل جدید کار عزیزم بود و من ساعت ۵ عصر رفتم اونجا . البته قرار بود منتظر تلفن مریم باشم و تا گفت برم ولی زودتر رفتم که جا بخوره و خورد. مریمم فرم جدید رو پوشیده بود و با همکاراش از مردم پذیرایی میکردند . دم در ورودی هم پر از بادکنکهای رنگی بود که دور تا دور بسته بودند . با یک آب میوه و ۲ نوع شیرینی هم پذیرایی شدیم . ولی از مدیریت محل کارشون خوشم نیومد از اون بازاریهای فقط پول تازه به دوران رسیده و فکر کنم کلی هم پشت سر ما حرف بزنند . واه واه واه خدا به دور . راستی منم کت و شلوار پوشیده بودم بازم به دستور شوهرم . ساعت ۳۰/۷ با مریم ۲ در کردیم و با اینکه مراسم تموم نشده بود جیم شدیم . پیاده رفتیم تا مرغ کنتاکی که شام بخوریم . تو راه فقط مریم میگفت آخ پام آخ پام آخه کفشاش رسمی بود و پاشو میزد .بمیرم . منم که خیلی سردم بود . خلاصه شام رو خوردیم و  بعد با آژانس رفتیم ، مریم  دم خونه ی مادر بزرگش پیاده شد و منم رفتم خونه . آخرشم باز غم انگیز بود که نمینویسم فقط مریم پشت تلفن دوباره فین فین میکرد و میگفت بابام ۳ روز دیگه میخواد بره دبی و سر کارم نمیره که گفتم فردا بش زنگ میزنم .

پ.ن از مریم : تو هم خیلی خوشتیپ شده بودی عزیزم..کلی بهت افتخار کردم و بهم خوش گذشت. مرسی که اومدی..دوست دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:26 توسط مریم و امیر |


بابام دیروز بعد از یک ماه از دبی اومد!

امروز حالم گرفته شد.عصر رفتم پیش امیر و با هم کلی برنامه ریختیم که بره و امشب با بابام صحبت کنه..با هم حرفهایی که میخواد بزنه رو مرور کردیم..ساعت ۱۵/۷ با تاکسی راه افتادیم.امیر اول منو رسوند خونه و بعد به طرف محل کار بابام رفت ! من وقتی رفتم تو خونه با دیدن بابام کلی جا خوردم.اصلا فکر نمیکردم که سر کار نره. حالم گرفته شد.سریع به امیر زنگ زدم که از تاکسی پیاده نشه اما تا زنگ زدم پیاده شده بود و دیگه مجبور شد بره خونه. دست خودم نیست وقتی میخواد با بابام حرف بزنه من استرس دارم و دلم شور میزنه.دیگه طاقت جواب سر بالا شنیدن رو ندارم.هر دفعه یه چیزی میگه و دفعه ی بعد حرفش عوض میشه! انقدر از دست مامان و بابام ناراحتم که دلم نمیخواد حتی یک کلمه باهاشون حرف بزنم.کارایی که کردن به این راحتی از دلم نمیره! از خودخواهی بیش از حدشون بدم میاد.حتی یه ذره هم به فکر من نیستن! فقط به فکر خودشونن! میدونن که من و امیر این همه وقته منتظریم اما به روی خودشون نمیارن.چطور میتونن اینقدر بی خیال باشن.چطور میتونن حتی به یکی از قول هایی که دادن عمل نکنن.چرا من یه ذره هم براشون مهم نیستم.وقتی به کاراشون فکر میکنم دلم میخواد که به سیم آخر بزنم . بگم که هیچی ازشون نمیخوام و از پیششون برم.آخه مگه من چقدر میتونم صبر کنم؟ چرا تکلیف ما رو روشن نمیکنن؟ اگه نمیخوان که هیچ رفت و آمدی باشه پس منتظر چی هستن؟ فقط از زجر دادن من دارن کیف میکنن؟ کاش یه ذره منطقی بودن و احساس داشتن.کاش ناراحتی من یه ذره براشون مهم بود! من الان یک ماهه که وقتی میام خونه تو اتاقم هستم و ندیدمشون.غذا هم نمیخورم چی بشه که غذا از روز قبل مونده باشه و من اونو با خودم سر کار ببرم! همیشه همینطور بوده انقدر به این جور قهر ها ادامه دادم تا بلکه دلشون به رحم بیاد ولی آخر سر خودم به خاطر خودم مجبور میشدم که دست از قهر بر دارم! همه پدر و مادر ها همین جورن؟ به جرم چه گناهی انقدر براشون بی اهمیت شدم؟ عاشقی؟ 

پ ن امیر : ای بابا . از دست تو ، من انقد بدم میاد تا مریم اینطوری میشه ! من ۱۰۰ بار بش گفتم تو اخلاق بابات اینا رو هنوز نفهمیدی واقعا اونا عین بچه هان . یک لجبازی الکی! بعدم حالا که قدرت دست ماست و هیچ بهونه ای ندارند که دیگه ناراحتی نداره . ما تموم تلاشمون رو کردیم و میکنیم که دوستانه باشه و احترامشون حفظ شه ، حالا نخواستند که دیگه تقصیر خودشون . امروز اصلا من استرس نداشتم اما این مریم منو کشت . شماها بش بگید بابا بیخیال . دوستان یکم این بچه ی منو نصیحت کنید .  
                                                          07/25 ( JK 14 )      

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:23 توسط مریم و امیر |


                                                          دوست دارم 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:33 توسط مریم و امیر

سلاااااااااااااااااااام....

ممنون از همه ی دوستای گلمون که ما رو با نظرات خوبشون دلگرم و خوشحال کردن! خیلی دوستون داریم

و اما خاطرات دیروز و امروز:

دیروز ما از محل کار قبلی اسباب کشی کردیم و به دفتر جدید رفتیم..کارمون تا ساعت ۱۰ طول کشید..خودمون یه سری وسایل و سیستم ها رو جابجا کردیم و تا شب داشتیم اونجا رو مرتب میکردیم..امیر هم از صبح به من زنگ زد و گفت من ساعت ۴ یه کاری دارم یه جایی هستم که مبایلم آنتن نمیده..به من زنگ نزنیا   من هم همون موقع فهمیدم کجا میخواد بره! (آخه امیرم هر دفعه میخواد بره سلمونی به من نمیگه تا سوپرایزم کنه..آخه میدونه که من خیلی دوست دارم موهاش رو کوتاه کنه..عزیـــــــــــــزم ) اما هر وقت مشکوک میشه من میفهمم که میخواد بره سلمونی خلاصه هی تا عصر میگفت میرم دنبال کارم و منم میگفتم به کارت بگو خیلی کوتاه کنه  
امروز صبح هم اولین روزی بود که من از۳۰/۸ رفتم سر کار و دیگه همیشه باید صبح زود برم. امروز به همه خبر دادیم که جای دفتر عوض شده.کلی هم جامون با کلاس شده.عصر ساعت ۴.۳۰ بود که امیر اس ام اس داد به حرفم گوش کن و با یه دربست بیا پیشم که اگه به حرفم گوش نکنی مثل مینا(دوست جون وبلاگیم) پشیمون میشی!! (این بلاگها هم بد آموزی داره.بعضیا جو گیر میشن) منم که از خدا خواسته یه تاکسی گرفتم و رفتم پیش امیرم .. حرف از اسنک شد که امیر گفت وای من خیلی گشنمه دلم بندری میخواد.بیا بریم ساندویچ بخوریم. قربون شکموی خودم برم بعدشم الکی میگه مریم به من میگه نخور اما کی گوش میکنه؟ منم که وقتی هوس میکنی دلم برات پر پر میزنه. پیاده رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ساندویچی محبوبمون. بعدم ۲ تا ساندویچ بندری و فلافل گرفت و گفت من نصف از هر کدوم رو بیشتر نمیخورم ، آخه دلم هر دو رو میخواد بماند که هر دو رو هم کامل خورد. نوش جـــونت عزیزم. منم اشتها نداشتم نصف یه مینی پیتزا خوردم. وقتی داشتم میرفتم و سوار تاکسی میشدم یه لحظه خیلی دلم خواست پیشش بمونم همین طور نگاهش میکردم تا دور شد

خیلی روز خوبی بود..دوست دارم..از این به بعدم زود به زود تر موهات رو کوتاه کن مثلا دو هفته یکبار


پ ن امیر : وای دارم دیوونه میشم . مریم گفته جوش ِ رو صورتت رو فشار نده ، حالا یه جوش رو صورتم زده ،دستم میره روش میخوام فشار بدم نمیشه . دارم عقده ای میشم
                                                            ( J 12 )،( J 13 )

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:24 توسط مریم و امیر |

هرچند من همیشه میگم باید ناراحتی ها رو فراموش کرد و اصلا نباید ناراحت شد ولی برای اون دوستان خوبمون که میان بلاگ ما رو میخونند و فکر میکنند ما همیشه خوش بودیم و هیچ مشکلی نداشتیم چند خط میخوام بنویسم. میخوام بگم که مریم چه دختر بزرگواریه . کسی که با وجود هزاران مشکل من رو تنها نذاشت . کسی که صدها بار به خاطر من از طرف خونوادش تحقیر شد . آزادی هاشُ  از دست داد . کسی که ۱۰ سال غصه خورد و تو خودش ریخت ، گریه کرد ولی یک نفر هم در خانوادش غمخوار او نشد. روح مریم من انقد بزرگ که من نمیتونم حتی درصدی از اون با نوشته معنی کنم . مریمم انقدر با معرفت و مهربونِ که بخدا همچون او ندیدم . من بارها تو نوشته هام گفتم یک فرشته ست. به خدا اگه این صفت براش کم نباشه زیاد هم نیست . بخدا هرکی جای او بود دیگه  بعضی ها رو دوست نداشت ولی اون مثل بچه ها بعد از یک خنده همه بدی ها رو فراموش میکنه . نمیدونم چی بگم !
هنوز چند هفته ای از دوستیمون نگذشته بود که از روی سادگی ما،خانواده ی مریم از ارتباطمون خبردار شدند و هیچ وقت یادم نمیره اون روزُ که مریم چه جوری گریه میکرد . از اون روز ارتباط خانواده هامون از روشنی رو به تاریکی رفت . ارتباط من و مریم ادامه داشت ولی ! خانواده ی مریم هر بار از نحوه ی ارتباط ما باخبر میشدند سعی میکردند قطعش کنند ولی ما راه جدیدی پیدا میکردیم . الهی بمیرم خدا میدونه من چند بار شاهد گریه ی عزیزم بودم و دلم آتیش میگرفت ، چیکار میتونستم بکنم ؟ فقط دلداریش میدادم . بارها با گوشام صدای فریاد خانوادشُ میشنیدم ، تنم میلرزید ولی افسوس . همین الان که باز یادش افتادم داره از چشمام اشک میاد . خدا خودش جای حق نشسته . در پست 167 مریمم راههای ارتباطی رو نوشته . بعد از گذشت ۴ سال از دوستیمون مریم و خانوادش از خونه ی ما رفتند و تو دل ما بیشتر از همیشه خالی شد و نا امیدتر . ولی مثل همیشه خدا ما رو تنها نذاشت و کمکمون کرد . ۲ بارتلفنهایی که من برای مریم خریده بودم لو رفت و هر لو رفتنی هم مساوی بود با ۱ماه خون دل خوردن . کار به جایی رسید که پدر مریم برای ترساندن من رفت پیش یکی از دوستانش که مامور بود و اونام اومدن در خونه ما که من نبودم و گفتن به کلانتری برم و فردای اون روز رفتم و از من تعهد گرفتند که دیگه مزاحم خانوادشون نشم . اگه بدونید مریمم چند روز چه جوری گریه میکرد . بارها گفتم کاش من نبودم که عزیزم انقد اذیت بشه .اَه خیلی بدم میاد که از این حرفهای ناراحت کننده بزنم اصلاً ولش کن ولی حالا هم بعد از گذشت ۱۰ سال ما هنوز داریم مبارزه میکنیم و دیگه آخراشِ . دیگه حریف داره از نفس میفته . راستی ۲ تا مشکل بزرگ دیگم ما داشتیم ، یکی این بود که من سربازی نرفته بودم و غیبت داشتم . از رفتنش میترسیدم ، میترسیدم که برم و یه شهر دیگه بیوفتم و از مریمم دور شم . هروقت که اسمش میمد تنم میلرزید و مشکل دیگه از ۶ سال پیش ماجرای مهاجرت خانواده ی مریم به کانادا بود که از اون روز اقدام کردند و هر بار که خبری میشد یا نامه ای از اونجا میمد تن هردومون میلرزید و خدا میدونه که چقدر غصه خوردیم . کانادا برای ما شده بود یه کابوس یه عامل ترس ، وحشت و ............ هرچی بگم کم گفتم ولی خدا کمکمون کرد و با ناباوری من تونستم معافیت بگیرم شاید فقط یک معجزه بود . بعد از ۵ سال غیبت تونستم معافیت کفالت بگیرم . حالا که سربازیم درست شده بود این کانادای لعنتی هنوز کابوس ما بود و همون موقع ویزا اومده بود بازم ما چند ماهی خیلی غصه داشتیم . بابای مریم میگفت ۲ ماه میریم و برمیگردیم ولی ما اطمینان نداشتیم و میترسیدیم اونجا که رسیدند دیگه نذارند مریم برگرده و حالا کو تا من بتونم برم اونجا . قبل از رفتن هم کلی قهر و آشتی داشتیم البته نه بین من و مریم، بین مریم و خانوادش تا اینکه تا حدودی مطمئن شدیم و مریم رفت. ماجراهای اونم از پست ۳۱تیـــــــــــــــر ماه تا پست ۱۰۳ شهریور ماه میتونید بخونید . خدا رو شکر حالا هم کنار همیم و قرار تا ۱۲۰ سال دیگه هم باشیم انشااله. اگر سختی نباشه آدم قدر روزای خوب نمیدونه و ما ۲ تا تو این مدت این رو یاد گرفتیم که خواستن توانستن است فقط هیچ وقت آدم نباید مایوس بشه . اون که اون بالاست هوای همه ی ما رو داره . مریمم خیلی دوست دارم. 


امیرم با خوندن این پست گریم گرفت..تو خیلی خوبی و بیش از این ها برام ارزش داشتی و داری..تو هم به اندازه ی من واسه ی همه چیز اذیت شدی..چه حرف ها و تهمت هایی شنیدی و هیچی نگفتی.شما و خانوادتون خیلی به گردن ما حق دارید و ما تا اون موقعی که توی خونه ی شما بودیم جز خوبی از شما چیزی ندیدیم اما خانواده ی من همه رو فراموش کردند. تو همیشه به حرفای من گوش کردی و من رو آروم کردی . در همه ی مشکلات کنار من بودی و تنهام نذاشتی . امیرم عاشقتم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:47 توسط مریم و امیر |

امروز خیلی روز خوبی بود..
صبح بعد از کار رفتیم و دوباره مانتو های مخصوص  رو پرو کردیم وای من که روم نمیشه توی خیابون با این مانتو ها تا سر کار برم و برگردم. اصلا هیچ کفش و کاپشنی هم نمیشه با این مانتو های خاکستری با نوار های فیروزه ای پوشید! اون هم با شلوار پارچه ای همرنگش! چه کار کنم؟
ساعت ۳ بود که کارمون تموم شد و به امیر زنگ زدم که دارم میــــــــــــــــــــــــــــــام
امیرم برام یه ساندویچ کالباس خوشمزه گرفته بود..منم که داشتم از گشنگی هلاک میشدم .. خیلی بهم چسبید..بعد هم کنار پنجره داشتیم نفس عمیق میکشیدیم که همسایشون ما رو دید سرم  داشت درد میگرفت اما با چند تا کاورینگ محکم خوب شد..الهی قربونت برمبعدشم تصمیم گرفتیم که بریم نمایشگاه کامپیوتر پل شهرستان! از کنار پارک پیاده رفتیم . هوا فوق العاده خوب بود و خیلی کیف داشت.. راه تاریک و خلوت بود.کمی از راه رو هم دویدیم..دویدیم و دویدیم تا به نمایشگاه رسیدیم.اونجا هم آشنا زیاد دیدیم..تنها چیزی که از نمایشگاه دستگیرمون شد یه کوه آگهی تبلیغاتی و دو عدد خودکار بودالبته ما بچه های خوبی بودیم و مثل بقیه اونا رو روی زمین نریختیم همه رو جمع کردیم..وقتی که اومدیم بیرون تاکسی نبود..همون موقع یه اتوبوس اومد و ما هم پریدیم بالا..خیلی جالب بود که نه بلیط داشتیم و نه پول خرد! یه آقایی لطف کرد و به ما بلیط داد  بعدشم رفتیم پیتزا خوردیم شیرینی قبولی امیرم..باریکلا عزیزم

 عاشقتم . با تو همه چیز برام قشنگه و هر لحظه که با همبم بهترین لحظه ی دنیاست

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:11 توسط مریم و امیر |

                                      قبـــــــــــــــــــــــــــول شدم..هوراااااااا

قبل از خوندن ادامه ی مطلب روی این لینک کلیک کنید     25

امروز صبح ساعت ۵ بیدار شدم و بعد از کمی خوندن آئین نامه ساعت ۱۵/۶ از خونه رفتم به طرف آموزشگاه . امتحان ساعت ۳۰/۷ بعد از نیم ساعت تاخیر شروع شد و زمان آن ۲۵ دقیقه بود.تا تموم شد برگه ها رو صحیح کردند و طبق قانون کسی قبول میشد که بیش از ۴ غلط نداشته باشه . خدا رو شکر من فقط یک غلط داشتم و قبول شدم . بعد برای امتحان شهر به خیابان روبرو رفتیم . افسری که امتحان میگرفت خیلی سختگیر بود اول ۴ تا خانم رو سوار کرد که همه رد شدند و بعد من و ۳ نفر دیگه سوار شدیم ،نفر اول باز رد شد و  نفر دوم من رفتم نشستم پشت رول ، گفت دور دوفرمون بزن و بعد هم یک پارک ال و تمام . تا پیاده شدم گفت قبولی . به آموزشگاه رفتم و یک تعهد هم پر کردم و پرونده ی گواهینامه ی من ۴ ماه و ۱ روز بعد از مریم بسته شد . خدا رو شکر .
                                                                ( J 11 )  

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:48 توسط مریم و امیر |



بوق زدن ممنوع ! بن بست  عبور حیوانات وحشی   پیچ های پی در پی 

وای قاطی کردم 

از یک ماه پیش میگفتم هفته آخر میخونم ، دیروز دیدم  ای وای ۲ روز دیگه امتحان و هنوز شروع نکردم .      ایرانی اگه دقیقه ۹۰ ی نباشه که ایرانی نیست ، برگِ چغندرِ


   

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:30 توسط مریم و امیر |

به هر روز دیدنت عادت کردم و امروز که ندیدمت بد جوری دلم برات تنگ شده..مرسی از پست قشنگت اما یکم زیادی لوسم کردی؟ کی من از تو زرنگ تر بودم کلک؟ تو همیشه تو همه چیز به من کمک کردی.از انتخاب رشته و درس و دانشگاه گرفته تا حالا..تو بودی که همیشه تو همه کاری با همین حرفات تشویقم کردی و بهم روحیه دادی و نذاشتی هیچ وقت نا امید بشم..هیچ وقت نذاشتی واسه چیزی غصه بخورم و همیشه گفتی بخند! اصلا انگار تو من رو بزرگ کردی..تو زندگی خیلی چیز ها رو از تو یاد گرفتم. خیلی خوشحالم و خوشبخت که تو رو دارم و ای کاش بتونم خوبیهات رو جبران کنم. همه ی زندگیم تویی! تا عمر دارم می پرستمت!!!

        

 

                                     "و  اما بی نگاه مهربان تو

                                                               بی بهانه می میرم "

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:0 توسط مریم و امیر |

سلام راننده ی با استعداد منFree Smiley Face ( به گفته مربی )
به به چه روز خوبی بود امروز ، بازم بارون ، اونم بارون تند و هوای خوب . خدا رو شکر که امسال چند تا بارون خوب داشتیم .اگه نباره دوباره رودخونه مثل چند سال پیش خشک خشک میشه ، هر چند حالا هم آب زیادی نداره .اصلاً اصفهان و این رودخونه که خدا برا همه عشاق حفظش کنه ، اگه نباشه عشاق دیگه کجا برن ؟ اون سری هم نزدیک بود توش آپارتمان بسازند .
بگذریم. باریکلا به خانم خودم که از من جلو زد و بعداً باید چند بار کنارم بشینه تا راه بیوفتم . دیروز دیگه ۱۰ جلسه ی من تموم شد و امروز مخصوص مریمم بود و دیگه به زودی در پستها حرفی ازش نیست فقط خدا کنه قبول شم و گرنه حسابی خیط میشم . بَدِ آدم زن زرنگ داشته باشه ها ،هی جلوش کم میاره . خدا رو شکر تقریباً روشویی ی حمام رو پسندیدیم که همون رو مادر بزرگ مریم هم برای خونه جدیدش خریده بود ولی برای حمامش بزرگ بوده. احتمالاً همون رو ازش بر میداریم ولی من به مریم گفتم ۳۱۰ تومن رو با اقساط ۱۲ ماهه و گرنه نه ! نه نه نه اصلا از دم روزی یه بلیط واحد تا تموم شه . این مریمم هی منو حرص میده ، بش میگم بدون چتر زیر بارون سرما میخوری گوش نمیده اِ اِ اِ . تو خونم خیلی خنده دار بود ، چجوری رو میز اُپن نشسته بودی و من ایستاده بودم . سالاد ماکارانی ی آبجیمم چسبیدFree Smiley Face و به خاطر نبود وسایل ، ظرفشو با صابون شستی اونم صابون قالبی . وای مریم من تا از دور میبینم که داری میای خیلی کیف میکنم و تند میام طرفت که دستتو بگیرم . خیلی به من انر‌ژی میده . دبله اینم از امروز . دوست دارم یه عالمه ، میبرمت با قابلمه .

پ ن : راستی یادم رفت بگم من به مریم گفتم حالا فعلا پول کم دارم و یه سری کارا رو بذاریم برا بعد  اونوفت میدونین مریم به من چی گفت ؟ گفت پس توام بیرون میری نباید چیزی بخری بخوری Free Smiley Face.تازه  پست 153  کم بود اینم اضافه شد .
                                                              ( J 9 )،( J 10 )

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:45 توسط مریم و امیر |

سلامHello

هوا خیلی سرد شده ! اون موقع که هوا گرمه هی غر میزنم که پس چرا هوا سرد نمیشه اما حالا که سرد شده میگم گرما بهتر بود..امروز از ساعت ۱۲ تا ۴.۳۰ سر کار بودم.خیلی از کارم خوشم اومده. امیدوارم که همیشه اینجوری باشه. ساعت ۵ با امیر رفتیم کلاس رانندگی! " امیرم دیگه حتما قبولی..همه رو خیلی خوب رفتی" بعدش هم که من نشستم اولش تعریفی نداشت ماشین رو توی جوی انداختم تقصیر من نبود که ، جدول نداشت Free Smiley Face بعدشم جناب استاد هی گفت طوری نشده اصلا مهم نیست که من نترسم. اما بعدش رفتیم تو خیابونای شلوغ ! از اون خیابونا که پر از وانت و تاکسی و موتوره که جزء خطرناک ترین وسایل نقلیه هستن و هی میپیجن جلوی ماشین..یکم راه افتادم و به قول امیر چند بار تو این خیابونا بری بقیه ی جاها رو راحت میری! خدا کنه که رانندگیم خوب شه بعد هم رفتیم خونه! وقت رفتن من یه کلمه گفتم گشنمه که دیدم امیر رفت و با یه ظرف پلو و فسنجون اومدFree Smiley Face"دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود" Free Smiley Face حالا من نمیدونم همه تو فسنجون گردو میکنن؟ و آیا اساس فسنجون رب اناره یا گردو؟؟ نظرتون رو بگید!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:43 توسط مریم و امیر |

خیلی دلم برات تنگ شده
 
 دوست دارم

پ  ن ۱ :امروز بیشتر سر کارت موندی و ساعت ۳۰/۷ قرار بود با همکارات برین برای پرو لباس مخصوص محل کارتون . هرچند  دل خوشی از مدل لباس نداری ولی به نظر من تو هرچی بپوشی ماه میشی .
پ ن ۲ : الان ساعت ۰۵/۹ شب و هنوز خونه نرفتی ، دیره ، نگرانتم.کاش زودتر برسی و من خیالم راحت شه برم شام.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:20 توسط مریم و امیر |

          
            همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام 
                                           
                                بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام 

 

          

پ.ن: بمیرم که دیشب حالت بد بود..خیلی برات ناراحت بودم اما نشد که با هم حرف بزنیم. همیشه از صبح تا ظهر چند بار بهم زنگ میزدی ولی امروز نزدی.  از دستم ناراحتی؟ یکم دلم گرفته. اگه دیروز اذیتت کردم یا تو رو مجبور کردم که بیای ببخشید ولی تو خیلی خوب بودی و وقتی که حرف میزدی من بهت افتخار میکردم..وقتی هم رفتی م ب گفت امیر هنوز خجالت میکشه! روش نمیشه جلوی ما با مریم حرف بزنه با مریم خدافظی نکرد. وقتی رفتی چند بار برگشتم نگات کردم اما بر نگشتی..

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:1 توسط مریم و امیر |

امروز صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم . مریم به من زنگ زد و گفت به مامان بزرگم گفتم بریم خونه رو ببینیم که م ب گفته بود دلم میخواد امیر و داییتَم باشند . من گفتم امروز نه یه روز دیگه بریم که مریم گفت نه همین امروز و منم با اینکه برای اولین دیدار با دایی آمادگی نداشتم و خجالتم میکشیدم  به دستور مریم لباس رسمی پوشیدم و از خونه اومدم بیرون . م ب و دایی و مریم اومدن سر کوچه و باهم رفتیم خونه و به غیر از بازدید در مورد تغییرات همفکری کردیم . خدایا یه کیسه ی پر پول از آسمون برام نازل کن . وای دوباره الان از اون سردردا گرفتم که حاضرم  این کیسه پولِ رو بدم ولی خوب شم. 

پ ن : الان ساعت ۳ بامداد و سرم دیگه خوب شد ولی دیشب خیلی درد کشیدم . مدتها بود از این سردردها نگرفته بودم . سلامتی عجب نعمتی ی که ما قدرشُ نمیدونیم . خدایا شکرت

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:44 توسط مریم و امیر

سلام گلم...خاطرات چند روز پیش رو تو نوشتی و منم خاطرات امروز رو مینویسم..قربونت برم امروز خیلی روز خوبی بود..هوا ابری و بارونی بود و دقیقا همون هوایی بود که من عاشقشم..ظهر بهم زنگ زدی و گفتی که بیا دم دفتر و من هر چی گفتم چرا اونجا نگفتی..تو راه داشتم فکر میکردم که حتما میخواد سوپرایزم کنه  بگه بریم پیاده روی!!Cheerleader تا رسیدم دیدم که خوش تیـــــپ کردی و داری میای که بریم پیاده روی. چون من عاشق این هوا هستم و همیشه میگم خیلی دوست دارم تو این هوا قدم بزنیم..خلاصه کار رو تعطیل کردی و از کنار رودخونه پیاده رفتیم..خیلی خوب بود ..یکم که بارون تند شد سوسول شدی و چتر رو در آوردی و هر چی گفتم زیر بارون چتر ها رو باید بست گوش نکردی و گفتی موهام به هم میریزه منم اومدم زیر چترت و عشقولانه میرفتیم و تعریف میکردیم..چند تا عکس هم روی پل گرفتیم.


            

کلی راه رو پیاده رفتیم ولی من اصلا نفهمیدم..در صورتی که اگه این راه رو با یه نفر دیگه میرفتیم بعدش غش میکردم.یه تاکسی گرفتیم که پراید بود..دو تایی جلو نشستیم صندلی یه صدایی کرد که من فکر کردم شکست..تو به راننده گفتی ببخشید نیست ما هر دومون خیلی لاغریم واسه همینه! بعد چند دقیقه یه نفر از عقب پیاده شد و راننده به ما گفت میخواین یکیتون بره عقب بشینه که راحت باشین و تو گفتی نه ممنون ما دیگه جا افتادیم! رفتیم تا رستوران . غذایی که سفارش داده بودی رو گرفتی و به خونه رفتیم. بـــــه کبـاب!  بعدش با هم قسمت سوم عشقمون رو نوشتیم دامادتون و اون آقاهه هم چند بار زنگ زدن و اعصاب تو رو خرد کردن اینجا توجهت به من کم شد و دستم رو هم فشار دادی و دلت برام نسوخت ساعت ۵ کلاس رانندگی داشتی و برای همین راه افتادیم و بعد لوسم کردی که من از دلم در اومدyes4.gif یه ایستک مشترک هم با هم خوردیم..رفتیم رانندگی. تو رانندگی میکردی و بعد از نیم ساعت من نشستم اما اصلا خوب نرفتم..آخر کار هم که یهو میخواستم برم کنار و نزدیک بود... به خیر گذشت! بعدشم ما رو اونجا که میخواستیم پیاده کرد..بی تربیت..اون چه کار زشتی بود که انجام دادی دیگه نبینماااا بعد رفتیم یه مغازه و برای خونمون وان حمام  دیدیم و تو با مترت اندازه گرفتی. از پیتزا هزار هم یه پیتزا گرفتیم و رفتیم خونه ی خودمون! اونجا پیتزامون رو خوردیم  بعد هم دوباره حمام رو اندازه گرفتیم و رفتیم گوشه ی اتاق عشقمون ایستادیم و بیرون رو تماشا کردیم..د بله عجب هوای خنکی بود و عجب منظره ای! دوباره وقت رفتن شد و من دلم نمیومد که ازت جدا شم و البته تو دیگه خسته شده بودی..بمیرم برات.امروز خیلی روز خوبی بود و خیلی بهم خوش گذشت. مرســــــــی 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:40 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . این چند روز که داستان عشقمون رو مینوشتیم نتونستیم خاطرات روزمون رو بنویسیم و من در این پست خلاصه ی از آنچه گذشت رو مینویسم .

یکشنبه ۰۵/۰۸/۸۷ 
                        امروز ساعت ۴۰/۵ اومدی خونه و باهم بودیم . خیلی روز خوبی بود و خیلی بمون خوش گذشت و تو به خاطر اینکه من بیرون بودم و زودتر از سر کار اومده بودی کلی از راه رو پیاده اومدی . امروز یه دیوار باهم درست کردیم و از تهران هم مهمون داشتیم. شام هم باهم آش و ساندویچ سوسیس خوردیم که خیلی چسبید .

دوشنبه ۰۶/۰۸/۸۷
                        امروز تو با مدیرتون در مورد اینکه به کار در اونجا ادامه بدی یا نه صحبت کردی . قرارمون این بود که اگه در مورد حقوقت بات کنار نیاد دیگه نری ولی با وعده هایی که داده بود و با در نظر گرفتن اینکه کلی کار یاد میگیری تصمیم  گرفتی که بمونی . امروز زودتر از سر کار اومدی و باهم رفتیم رانندگی ، الهی بمیرم برات خیلی سرت درد میکرد و من هرچی تو آینه نگاه کردم یا رو صندلی خوابیده بودی یا قیافت بود  تا تموم شد سر کوچه پیاده شدیم . هوا بارونی بود و تو خیلی دلت سوخت که حالت خوب نیست و باهم نمیتونیم زیر بارون قدم بزنیم . باهم رفتیم بالا و حدود یک ساعت من سرت رو محکم فشار میدادم  تا بهتر شدی بعدم رفتم و برات چای با عسل آوردم و نون خشکه با پنیر که خدا رو شکر خوب خوب شدی و ساعت ۳۰/۷  رفتی خونه .

چهارشنبه ۰۸/۰۸/۸۷
                         امروز ساعت ۲۰/۴ عصر اومدی پیشم و من کلی برات داستان گفتم که فکرش بکن ! الان ما دوتا رو از اون بالا نگاه کن و .... منظورم از اون حرفایی که به عقل من شک میکنی . یکمم رفتیم تو اینترنت بعد من رفتم و از ظهر خورشت قیمه داشتیم گرم کردم و با سیب زمینی ی سرخ کرده و سالاد آوردم بالا که خودمم به شیوه ی امیری بهت دادم . امروزم خیلی روز خوبی بود و خوش گذشت . خدا رو هزاران بار شکر . خدایا هیچ وقت این روزا رو از ما نگیر . دوست دارم .
                                                 ( J 5 )،( J 6 )،( J 7 )،( J 8 )

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:30 توسط مریم و امیر

داستان شروع عشق ما ( قسمت سوم )

امیر:
       مهمونی تموم شد و اونشب گذشت .....

مریم:
       چند روزی بود که من به بهانه ی الگوی خیاطی برای درس حرفه و فن پیش مامانت می اومدم تا تو رو ببینم.. یک بار هم که اومدم تو داشتی صبحانه میخوردی.بد اخلاق بودی و به من سلام نکردی و من از دستت ناراحت شدم..

امیر:
      آره یادمه یه روزم داداشت اومده بود پایین و به من گفت من با مریم افطاری رفته بودم مدرسه ش، نمیدونم چرا یکی از دوستاش تو رو میشناخت!؟؟  یه روز هم تو پله ها بودم که تو در رو باز کردی و من رو دیدی..ازت پرسیدم صبحا کسی خونتون نیست؟؟ تو هم گفتی نه! منم این شکلی شدم

مریم:
         بلــــــــــــــــــــه آقا دو سه روز بعد هم در خونمون رو زدی و گفتی کامپیوترم خراب شده و میخوام یه سی دی رو با کامپیوتر شما ببینم..(آره جون خودت) بعد من هم این شکلی شدم  و گفتم بفرمایید!!! اون موقع ماه رمضون بود..گفتی روزه ای؟؟ منم گفتم نه! یه دستمال از جیبت در آوردی که توش گردو و پر هلو بود.گفتی اینا روزه رو باطل نمیکنه و هر دو خندیدیم..یه خودکار هم از من خواستی که باهاش یه چیزی یادداشت کنی..اون خودکار تا کلی وقت بوی عطر تو رو میداد..Heart Smileوقتی پای کامپیوتر بودی من پشت سرت نشسته بودم و دلم برات قیلی ویلی میرفت.Computer.(راستی یادته اون روز ها که توی شرکت کامپیوتر بودی برای بابام سی دی آهنگ می آوردی؟ به مامانم هم dos یاد میدادی؟)

امیر:
     وقتی که داشتم میرفتم بهت گفتم میخوام یه چیزی بهت بگم،بگم؟ تو گفتی نه! ولی بعدش گفتی خوب بگو بگو! که من گفتم یه روز دیگه میام بهت میگم. فردای اون روز من دوباره اومدم خونتون و روبروی هم نشستیم . اولش روم نمیشد چیزی بگم تا اینکه ..

مریم:
      تا اینکه گفتی شما boy freind دارید؟ (خارجکیت منو کشت) بعد من گفتم نه! گفتی نمیخوای؟ باز هم گفتم نه! ( البته تو دلم یه چیز دیگه بود ولی یه دفعه از حرفت جا خوردم)

امیر:
     من خیلی ناراحت شدم و از خونتون بیرون اومدم و بدن هیچ حرفی رفتم.یک هفته بعد وقتی که داشتم آشغال ها رو دم در میذاشتم تو هم آمدی و گفتی چرا دیگه سر نمیزنی؟ که  من اون لحظه  آهنگ ماشین آشغالانس را بادا بادا  مبارک باد میشنیدمو از خوشحالی شب خوابم نمیبرد .

مریم:
      صبح روز بعد من اومده بودم خونتون و پیش مامانت بودم که دیدم تو از پشت در اشاره میکنی که بیا کارت دارم..وقتی اومدم گفتی بیا بریم بالا و یه شمع خیلی خوشگل قرمز به من دادی و گفتی این رو دیشب برات درست کردم.. خیلی لحظه ی قشنگی بود.

امیر و مریم
               
          و از اون روز بود که پیمان عشق ما آغاز شد.. در فصل زمستان.. دی ماه ۱۳۷۷

                 Gemini    In Love               

 

پ.ن:خیلی از احساسات قابل نوشتن نیست و تنها آدم اونا رو حس میکنه. این داستان شروع عشق ما بود و در آینده خاطرات شیرینی که با هم داشتیم رو مینویسیم..این پست رو هم در کنار هم نوشتیمGemini

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:48 توسط مریم و امیر |

داستان شروع عشق ما ( قسمت دوم )

امیر :
         داشتم میگفتم ، هان مچتُ گرفتم ، الان یادم اومد که یه بار دم در به من گفتی که من عاشق دادشتم ! زود باش توضیح بده ؟

مریم :
          خوب بچه بودم دیگه فکر کنم اول دبستان.از موهاش خوشم میومد..حالا بحث رو عوض میکنیم..یادمه توی اتاق کنار حیاطتون یه بچه عقاب داشتید که من به طرف اون اتاق نمیرفتم و وقتی هم بزرگ شده بود بهش شش میدادید...چه بویی هم میداد یه لاک پشت هم داشتید که ما بهش برگ میدادیم و خودش توت های روی زمین رو میخورد و همیشه  دور دهنش قرمز بود.من و خواهرت هم یه گربه ی سفید داشتیم ک- بهش سفیدبرفی میگفتیم و همسایمون (نازی) براش یه لباس دوخته بود وای یه جوجه هم داشتید گه یک شب گربه اومد و خوردش و فقط کلش مونده بود..

امیر :
        خُب پس عشق کودکانه بود آره خونه ی ما باغ وحش بود و داداشم عاشق حیوونا ، منم یه خروس داشتم که از وقتی جوجه بود بش گوشت دادم و شنیده بودم وحشی میشه و شد ، هیچ کس جرات نداشت نزدیکش بشه و چند بار اطراف قفسش دُم گربه پیدا کردم ، هیچ کس باورش نمیشد آخرشم بابام یه روز که من نبودم یکی رو آورد و بردند که سرشو ببرند که تا فهمیدم خیلی ناراحت شدم.بگذریم... یادم همیشه تو و خواهرم غذاتونُ میبردید و تو پله ها یا حیاط میخوردید . منم هی میخواستم از حرفاتون سر در بیارم که نمیشد.

مریم :   
           آره فضول خان..یه بارم یه کاغذ دست من و اون بود تو اومده بودی و میگفتی توو اون کاغذ چی نوشته بودید؟؟؟ ما هم اذیتت میکردیم و تا میومدی ببینی کاغذ رو قایم میکردیمیه پاسیو هم داشتید که میخورد به پنجره ی اتاق من! به نخ از اون بالا به پایین اومده بود که سرش یه کیسه وصل بود،من و خواهرت برای هم نامه و خوراکی میذاشتیمحیف خانواده هامون هم چند بار با هم مسافرت رفتند اما نمیدونم چرا از شانس بدمون هر بار که تو میرفتی من نبودم و هر بار که من میرفتم تو نبودی..یادم نمیره شما ها رفتید کیش و مامانم اینا من رو نبردند و دروغی گفتند داریم میریم تهران و من رو خونه ی مامان بزرگم گذاشتند..حیف اگه با هم بودیم کلی خاطره به خاطراتمون اضافه میشد..یه بارم که تو نیومدی شمال..چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟

امیر :
         خب این یه رازه و به مدرسه ربط داشت من یادمه وقتی آمادگی بودی یه دوست داشتی که خیلی شیطون بود و یکبار به جای مدرسه رفته بودید پارک روبروش. اونم بدون اینکه به کسی بگید و بابات اینا از نگرانی داشتند میمردند ،حتماً کتک مفصلی خوردی و اگه اشتباه نکنم چهارم دبستان بودی که من از مدرسه اومدم و بابام گفت یک نفر به تعداد این خانواده اضافه شد ، بله داداش کوچولوت بدنیا اومده بود ، یه پسر تپل مپل خوشگل ! برام جالبه که اون روز ها انقدر بین خانواده هامون صمیمیت بود که بابام همه رو یه خانواده میدونست ولی چی بود و چی شد! یادمه دادشت همیشه پایین بود و بغل به بغل میشد و خانواده ی ما خیلی دوستش داشتند و منم همینطور. اما نمیدونستم که دارم مار تو آستینم پرورش میدم ...

مریم :  
    
 
     راز؟؟ داشتیم؟؟ وای خودم هم یادم رفته بود..رفته بودیم پارک اسباب بازی..از مدرسه به خونمون زنگ زده بودن و گفته بودند که ما نیومدیم..بعد از پیدا شدنمون اصلنم کتک نخوردم اما هرچی بابام بهم میگفت بگو ببخشید من حتی یه ببخشید نا قابل هم نمیگفتم. عجب بچه ی بدی بودم!
من دیگه راهنمایی بودم که یه بار میخواستیم ساعت ۲ ظهر با خواهرت بریم استخر و تو غیرتی شده بودی و در رو بسته بودی و میگفتی این موقع ظهر خلوته نمیذارم برید!!! منم عصبانی شده بودم و میگفتم به شما ربطی نداره..برو کنار..نرفتی و من دویدم به طرفت و کتک کاری شد. بعد تو میگفتی وای عجب وحشی هستی تو!!  الـــــــــهی قربونت برم (آخرم رفتیم)الان یادم افتاد طبق معمول تو همیشه مچ دستم رو محکم میگرفتی(گاهی هم میپیچوندی) که من خیلی دردم میومد.هنوز هم این عادت رو داری..بعدم به من میگی وحشی!!!

امیر :
         بله خاطرات بچگی خیلی زیاده حالا یذره بزرگ شیم .آره  تو دیگه رفته بودی راهنمایی که آروم آروم داشت بین ما احساس خاصی پیدا میشد و نمیدونستیم که این جوونه های اولیه ی عشقمونِ!! من یادمه که هروقت صدای ماشین شما میومد من میدویدم و از پنجره یواشکی نگات میکردم و احساس عجیبی بهت پیدا کرده بودم و اون دوران هم آخرین دوره ی کچلی من بود و دیگه کمی به خودم میرسیدم.یه بار تو توی پاسیو ایستاده بودی و من اومدم پیشت. یادم نیست بهت چی گفتم ولی تو محکم لُپ منو کشیدی و خیلی دردم اومد که بت گفتم وحشی و رفتم . یه روزم همگی رفته بودیم باغ که من برای اینکه جلوی تو جلب توجه کنم تو و همه ی بچه ها رو سوار ماشین کردم و یه بکس و باد کردم که بابات دوید و همه رو پیاده کرد ، فکر کنم تو دلش گفت این بچه دیوونست .

مریم :
        عزیزم..الان که رسیدیم به اون لحظه یه حس فوق العاده توی دلمه! Heart Smileاون لحظه رو حس میکنم.اون موقع داشتم میرفتم سوم راهنمایی. برای من هم  عجیب بود که تا تو رو میدیدم قلبم شروع میکرد به تند تند زدن و سرخ میشدم..اون موقع هر وقت ماشین آشغالانس می اومد من و تو می اومدیم دم در و آشغال ها رو بیرون میذاشتیم..هنوز هم وقتی صدای آهنگ ماشین آشغالی میاد من ذوق میکنم..یادته یه روز ظهر اومده بودم تو حیاط و درس میخوندم.دیدم تو داری از پنجره به من نگاه میکنی.منم که یه روزم اومدم پایین و از خواهرت پرسیدم امیر صبح ها کجاست که اون گفت ناقلا با داداش من چه کار داری؟ و از اون موقع بود که من هر دفعه به یه بهونه ای پایین بودم..

امیر :
          دست شما درد نکنه پس تا صدای بوق آشغالانس میاد یاد من میوفتی؟! آره عزیزم ، منم تا تو میومدی پایین ، میخواستم هی باهات حرف بزنم و میگفتم بیا تو اتاقم! یه بارم یادمه که اومدی و برات تو کامپیوترم شو گذاشتم . راستی یادته یه باغبون داشتیم اسمش مش فربون بود ؟

مریم :
           آخـــــی..یادش بخیر وقتی اومدم تو اتاقت برام شو مایکل گذاشته بودی و مثل اینکه اونروز خیلی هم به خودت عطر زده بودی که  من گفتم چرا و تو گفتی آدم باید همیشه خوشبو پای کامپیوتر بشینه...جریان مش قربون از اونجا شروع شد که یه روز که اون تو حیاط بود..منم تو حیاط بودم و داشتم باهاش حرف میزدم که تو هم اومدی...وای الهی قربونت برم تازه ریشات در اومده بود.   تازه داشتیم با هم صلح میکردیم که یه روز که کسی خونه ی ما نبود اومده بودی تو پله ها و با یه ریتم خاصی هی میگفتی عشق مریم مش قربــــــــــــــــــــــــون !!! و منم لجم گرفته بود و هر چی گفتم نخون گوش نکردی تا ....

امیر :
     تا اینکه تو یه گاز محکم به دستم گرفتی و منم رفتم الکل آوردم و جلوی تو روش مالیدم و گفتم نکنه یهو کزاز بگیرم ؟!!! یه روزم من اومدم خونتون باهات بازی کنم( البته این مال یکم قبل تره حالا یادم اومد) اونوقت رفتیم تو اتاق و در رو بستیم که یه دفعه مامانت اومد و گفت چیکار میکنید؟ در باز باشه!! یادته یه روز ما کلی مهمون داشتیم و شما هم بودید ؟ تو یه پیرهن آبی لی پوشیده بودی و من یواشکی نگات میکردم و گاهی هم چشمون میفتاد تو چشم هم و یه خنده کوچولو میکردیم ...

مریم :
    
      واااااای عجب شبی بود..تو هم یه پیرهن سبز مخمل پوشیده بودی که من عاشقش بودم..وقتی به من کیک تعارف کردی من گفتم نمیخورم و دلم داشت برات پر پر میزد که تو اصرار کردی که باید بخوری!! همون لحظه ای که من به تو نگاه میکردم یکی از مهمون هاتون داشت این آهنگ رو میخوند "یواش یواش لرزون لرزون اومدم دم خونتون ..."

امیر :
        "یک شاخه گل در دستم ، سر راهت بنشستم ،از پنجره منو دیدی ، مثل گلها خندیدی ،آاااااااااااه
"

مریم :
      
   همون لحظه نگاه ما به هم  افتاد ...  "به خدا نگهت از خاطرم نرود...."    

 

                                                                             ادامه  دارد ...

پ.ن: نوشتن این پست ۵ ساعت طول کشید..خیلی سخت بود..چون من و امیر باید هر دو همزمان مینوشتیم یکیمون ثبت موقت میکرد و بعد اون یکی ادامه میداد..واسه همین دیر شد..اما بالاخره آماده شد..ممنون از نظرات قشنگتون  

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:51 توسط مریم و امیر |

داستان شروع عشق ما ( قسمت اول)

امیر : 
       عزیزم ۵ سالش بود که ما باهم همسایه شدیم.اونا اومدن طبقه بالای خونه ی ما

مریم :
         اون موقع تو ۱۰ سالت بود با سر همیشه کچل چون از این کار خوشت میومد و همیشه با ماشین ۲ میزدی! من اولین خاطره ای که از اون روز یادمه این بود که وقتی  اومدیم خونه ی شما همون موقع یه دوچرخه از بالای پله ها به پایین افتاد... امیر دوچرخه ی خواهرش رو به پایین پرت کرد!!!

امیر :
      اِ چرا دروغ میگی ؟ آبرو منو که بردی ! خب نه راست میگه من اون روزا یکم قلدر بودم داشتم
میگفتم اون روز اولین روزی بود که ما همو دیدیم اما کی فکر میکرد که ما سرنوشتمون بهم گره بخوره؟ 

مریم :
        حالا که اونو گفتم بذار اینو هم بگم که همیشه من رو اذیت میکردیconnie_caveman-1.gif و هر دفعه من گریم میگرفت..من رو بلند میکردی و  پاهامو میگرفتی و من وارونه جیغ میزدم!! جدا" چقدر قوی بودیا! همیشه هم یه تفنگ ساچمه ای یا لانچیکو دستت بودتفنگ رو میذاشتی پشت سر من و منو میترسوندی!

امیر :
        ماشااله تو هم که اومده بودی یه دختر جیغ جیغو بودی و همش جیغ میزدی ، لبت هم همیشه جلو بود خلاصه زمان میگذشت و میگذشت ، یکبار همون اولا یه مسافرت ۳ ماهه داشتید اونوقت تو میگفتی سه روز میخوایم بریم مسافرت یعنی هنوز ماه و روز رو بلد نبودی ، همیشه هم قمقمه ی آبت به جلوی ماشین بابات آویزون بود وای یادش بخیر اون موقعها همش ما تو کوچه با بچه ها بازی میکردیم و چه حس و حال خوبی داشت .......

مریم :
         آخی! یادش بخیر تو قلدر کوچه بودی! همیشه همه رو میزدی! تو زیر زمین هم که کلاس کاراته داشتید! من ازت میترسیدم...من و خواهرت همیشه با تو قهر بودیم و وقتیایی هم که با اون قهر بودم با تو آشتی میکردم ..یادمه بعضی وقتا با من تو پارکینگ فوتبال بازی میکردی!

امیر :
         آره دیگه اون روزا دوره ی بوروسلی بود و منم عاشق این فیلما ، هی جو منو میگرفت و خودمو بزن بهادر محل میدیدم  بماند که در سابقه ی بچگی ۲ سر شکستن ثبت شده ، خودمونیما نشونه گیریمم خوب بود و از فاصله ی دور با سنگ میزدم. یه تیرکمون هم داشتم که باش گنجیشک میزدم و از طرف دیگم تو کار ترقه باروتی بودم ، یه لوله مسی بر میداشتم و توشو پر از باروت کبریت میکردم و بعد ۲ طرفشو محکم میبستم ، این ترقه رو تو آتیش مینداختم و همه به سرعت فرار میکردیم ، یه روزم  که داشتم این کارو میکردم و با چکش اطرافش رو میکوبیدم یه دفه چکش به وسطش خورد و منفجر شد مامانت از بالا دوید پایین و کلی دعوام کرد ، وای تا نیم ساعت چشام خیلی بد میدید و سیاهی میرفت خدا خیلی رحم کرد .

مریم :
         خوب دیگه کلا رفتی سر خاطرات خودت..منو یادت رفت.. یه بار توی حیاط وقتی که بابام هم بود همون موقع یه گنجشک زدی و با چند تا شکار قبلی به ما دادی اما ما دلمون نیومد بخوریم..ببخشید ! بعضی وقتا من رو پشت دوچرخت سوار میکردی و میگفتی منو محکم بگیر! و انقدر تند میرفتی که میترسیدم . یه بار هم از پشت دوچرخت افتادم و پام زخم شد.

امیر :
        بمیرم کلی هم گریه کردی و من هم که میترسیدم بابات دعوام کنه سعی میکردم آرومت کنم .
یادمه تو عاشق گز بودی و همیشه یواشکی میمدی خونه ی ما و گز میخوردی ، گاهی هم مامان بزرگم مچتو میگرفت . عجب هرچی فکر میکنم ما در حال کتک کاری بودیم . اون روزا
هنوز داداشت بدنیا نیومده بود . وقتی که رفتی مدرسه مامانت خیلی رو درست حساس بود همش صدا دادش میومد.

مریم :
        آره یادمه همیشه شماها توی کوچه بازی میکردید و من خیلی دلم میخواست بیام اما مامانم نمیذاشت یه بار تو راههای آب حیاط رو بستی و کف حیاط رو با آب چاه پر از آب کردی ،من و تو و خواهرت رفتیم آب بازی! و بعد برای اینکه مامانم نفهمه موهای من رو خشک کردید! ولی آخرش مامانم فهمید .  
                                                    

                                                                       ادامه دارد ...

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:24 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم اول از همه بگم که دلم خیلی برات تنگ شده و فردا هم که تعطیله! حیف اصلا از تعطیلی خوشم نمیاد
واااای امیر امروز خیلی جات خالی بود..صبح با دوستم ل ساعت ۷ رفتیم کله پاچه خورون..اول از همه بگم کسایی که دوست ندارن نخونن که.... واای انقدر شلوغ بود که نگووو! همه هم مرد بودن و ما عین ۲ تا خانم با کلاس رفتیم تو صف..منم هی از اون عقب کله ها رو میشمردم که نکنه تموم شه و به ما نرسه!من و ل هم که عشق کله اول من و ل هی میگفتیم یه کله زیادمونِ و فقط ۲ تا زبون میگیریم و ۲ تا گوش...همین طور که تو صف بودیم و بوش تو دماغمون بود هی گشنه تر میشدیم..یکم وقت بعد گفتیم نه کمه..۲ تا چشم هم میگیریم و بعد گفتیم پاچه هم روش..و خلاصه تا نوبتمون شد به این نتیجه رسیدیم که یه کله کممونِ و در آخر یه کله گرفتیم با یه چشم اضافه و پاچه این آقای کله فروش هم که فکر کنم دکترای کله داشت..انقدر حرفه ای بود که نگوو!! ما هم هی دستورات میدادیم. خلاصه گرفتیم و رفتیم پارک..حسابی هم با تجهیزات اومده بودیم..زیر انداز و سفره و کاسه و نون و چای نبات و ...!

                                

دوستان هم جمع شده بودن(کلاغ و زنبور و ..) اینا هم دل دارن خوب! کلاغا کم مونده بود بیان بشینن وسط سفره...

             

یه اتفاق جالب..درست همون موقع که داشتیم تقسیم به ۲ میکردیم یه توپ فوتبال صاف افتاد وسط سفره و خورد به کاسه..شاتالاق من زود کاسه رو صاف کردم و ل هم میخواست بکشتشون! و اتفاق جالب تر اینکه دیدیم یه تکه از زبون افتاده بیرون و دوستم یه نگاه به ظرفش کرد و تا دید مال اون بوده بدون هیچ فکری خوردش و من هنوز دارم به کارش میخندم .. آخرش هم که دیگه داشتیم میترکیدیم بقیه رو دادیم به کلاغا!
بعد هم رفتیم خونه ی ل و ساعت ۴.۵ بود که ناهار خوردیم و تا شب با هم بودیم..روز خوبی بود..
حالا که حرفش رو زدم بازم دلم خواست کاش آخرش رو نداده بودیم به کلاغا

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:47 توسط مریم و امیر |


دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:30 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم ، من یه چیزی همیشه تو جیبم دارم که به من انرژی ی مثبت میده ، یه سنگ که تو بهم دادی و شبیه قلب . یه روزی من فیلم THE SECRET رو دیدم که خیلی فیلم جالبی ی و دید انسان رو به زندگی عوض میکنه ، در اون فیلم شخصی این کار رو میکرد و من خوشم اومد و از اون روز انجام میدم . درست یادم نیست از کجا اینو برام آوردی ولی سنگ خیلی خوشگلی ی! من هر روز صبح که میخوام برم سر کار میذارمش تو جیبم و وقتی هم که تو خونم روی میزمِ ،هروقت دست میکنم توی جیبم و دستم بش میخوره یا میبینمش منو یاد شکر گذاری میندازه و شروع میکنم به فکر کردن به چیزای خوبی که دارم و از خدا بابتش تشکر میکنم و بعد فکر به آرزوهایی که دارم میکنم و توی ذهنم تجسمشون میکنم ، نمیدونی که چقدر این کار روی من تاثیر داره و حتی مواقعی که دارم از عصبانیت منفجر میشم ، باعث میشه که من آروم بشم و به چیزای خوب فکر کنم . توی اون فیلم میگه که یه نیروی جاذبه ی کائنات وجود داره که ما خودمون خوبی ها یا بدی ها رو به طرف خودمون جذب میکنیم و زندگی ی حال ما نتیجه ی تفکر گذشته ی ماست ، ضرب المثلی هست که میگه " مار از پونه بدش میاد ، در خونش سبز میشه " واقعاً درست ، چون ما اگه به چیزی که نمیخوایم فکر کنیم همون رو به طرف خودمون جذب کردیم پس باید همیشه به چیزای خوب فکر کنیم و شکر گذار باشـیم " شکر نعمت نعمتت افزون کند " مـن به هر کسی که این فیلم رو ندیده پیشنهاد میکنم حتماً ببینه و عمل کنه . اِ الان دستم به سنگ خورد"خدایا هزاران بار شکرت از همه ی چیزایی که به من دادی ، شکرت که یه فرشته رو همدم و شریک زندگی ی من قرار دادی ، شکرت که من یه خانواده ی .......... و شکرت که کار من ....."

                                               اینم عکس سنگ شکرگذاری ی من:

خدایا شکرت
( J 4 )

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:46 توسط مریم و امیر |

سلااااااااامGemini نمیتونم بگم که چقدر امروز خوب بود که چقدر مهربون بودیکه چقدر دوست دارم اینا اشک شوقه!!

ساعت ۲ اومدم پیشت..ناهار ساندویچ بندری توپ خوردیم که خیلی خوشمزه بود. 
۵ تا ۷ هم رفتیم رانندگی و بعدش هم که رفتیم خونمون...تو دستشویی خونه رو افتتاح کردیا!..هر وقت میریم اول می دوی به سمت دستشویی! چقدر بگم انقدر آب و چایی نخور که هر جا میریم مشکل نداشته باشی(بی تربیتی شد ببخشید)
کلید رو عوض کردیم و چند جا رو متر کردیم..عرض حموم ۱۳۰ بود..نکنه کمه؟حالا باید بگردیم ببینیم وان با این عرض پیدا میکنیم؟؟؟
 آخی چه احساس خوبی Heart Smile چه رومانتیک من رو بغل کردی و گفتی بریم خونمون رو ببینیم..بعدم یه چیزی از اون بالا انداخنی پایین و تا رسید پایین گفتی ببین تو چه ارتفاعی برات خونه خریدم و من مردم از خنده  دیگه دلم نمیخواست ازت جدا شم..میخواستم همون جا توی خونمون بمونیم.. 
                                                        
                                                      
به امید اون روز
                                         خیلی دوست دارمI Love You

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:48 توسط مریم و امیر |

سلام مهربونم ،همه ی زندگیم.. امروز قرار بود من ساعت ۵ بیام که با هم بریم رانندگی  ولی ساعت ۲.۴۵ بهم زنگ زدی و گفتی که ساعت رو اشتباه کردی و ۳ تا ۵ کلاس داری..آخی بمیرم با خستگی مجبور شدی که بری..اولش یکم دلم سوخت که نتونستم باهات بیام اما بعد که قرار شد فردا از ظهر با هم باشیم یادم رفت شاید هم اینجوری بهتر شد..امروز داشتم یه بلاگ میخوندم یاد خاطره ی اون روز ها افتادم
راههای ارتباطی ما از ۱۰ سال پیش
وقتی اون خونه بودیم انقدر هم رو میدیدم که دیگه نیازی به تلفن نبود.توی پله پارکینگ پشت بوم حیاط گلخونه..البته اون موقع که مامانم اینا نفهمیده بودن بعضی وقتا به خونمون زنگ میزدی و حرف میزدیم اما بعدش از راه های پنجره ی اتاق ها، نورگیر پشت بام،هواکش دستشویی و نامه با خط رمز و مشت به دیوار و سوت و بشکن و سنگ به شیشه ... و بعد که تمام این راه ها لو رفت و باز هم نتونستن جلوی ما رو بگیرن خونمون رو عوض کردیم و اون وقت دررفتن از مدرسه و تلفن های سکه ای.. تا اینکه تو برام تلفن خریدی و شب ها من میخوابیدم و ساعت ۲ بیدار میشدم.از اتاقم بهت زنگ میزدم و تا نزدیک های صبح حرف میزدیم و بعد من ساعت ۷ میرفتم مدرسه و تو هم تا ظهر میخوابیدی..عجب خل بودیمااااا ! یادته؟؟ همیشه هم واسه قبض که میخواست بیاد من میمردم و زنده میشدم.تا اینکه بعد از ۱ سال یه روز که خیلی هم خاطره بدی داشت تلفن لو رفت اون رو هم ازم گرفتن.. یکی دیگه هم داشتم و باز هم ادامه دادیم..اما اون سالی بود که کنکور داشتم و مامانم اینا درست روزی که من کنکورم رو  دادم اون رو ازم گرفتن..از قبلش فهمیده بودن اما چون من کنکور داشتم به رو خودشون نیاورده بودن.. وای چقدر تابستون ها بد بود همیشه عزا داشتیم..مخصوصا تابستون بعد از کنکور که من هیچ کلاسی هم نداشتم و انگار یک ماهی هم دبی رفتیم و شاید ۲ بار هم رو دیدیم تا اینکه من دانشکاه قبول شدم و بابام چون قول داده بود برام مبایل خرید..اونم که همش تو بهم زنگ میزدی و من میترسیدم بره شماره ها رو بگیره..عجب ترسو بودماا البته فقط در این یه مورد..یادته ۲ روز بخصوص هم رو میدیدیم..به ترم شنبه-چهارشنبه یه ترم هم یکشنبه-سه شنبه-پنجشنبه بود..یعنی واحد امیر رو هم با درس های دانشگاه میگرفتم.. تازه فقط هم شب ها سر ساعت ۱۰.۳۰بهم زنگ میزدی و منم اون موقع یعنی خواب بودم..اتاقت هم هنوز تلفن نداشت و هر لحظه یکی گوشی رو برمیداشت!!! یادته هی میگفتی گوشی رو بذارین
خوبه که این چیزا رو یادمون بمونه تا قدر این روز ها رو که همش با هم هستیم و یا هر لحظه داریم با اینترنت و مبایل حرف میزنیم رو بدونیم..آخه ما هم شانس نداشتیم..عصر تکنولوژی که اینقدر پیشرفت نکرده بود حالا که دیگه ایرانسل و اینترنت این مشکلات رو حل کرده ولی خودمونیم این مامان بابای من هم عجب پشتکاری داشتن...با همه ی این حرفا کوتاه نیومدن انگار عادت کردن به اینکه فقط جلوی ما رو بگیرن و هیچ وقت به فکر یه راه حل نیفتادن و هنوز هم دارن اذیت میکنن.. و ما هم عجب پشتکار و صبری داشتیم (از اونا بیشتر) که تا این لحظه با هم بودیم و هر روز بیشتر از قبل هم رو دوست داریم و هیچ چیز نتونست جلوی ما رو بگیره و یا ذره ای از عشقمون رو کم کنه .همشم به خاطر این که  همیشه خدا با عاشق هاست.. .خدایا همه ی عاشقا رو به هم برسون! شکرت خدا

          دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:40 توسط مریم و امیر |

عزیزم بی تو بودن را نمیخواهم و  با تو بودن برایم بهترین لحظه ی دنیاست.
هیچ وقت تنهایم نگذار که بی تو دنیا برایم بی معناست
شاد از اینم که عشق ما پاکترین عشق دنیاست و عشق خود پاکترین احساس دنیاست.
دوستت دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:11 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker