تبليغاتX
عشق 10 ساله
سلام عزیـــــــزم مهربونم
بعد از ۵۳ روز دوری دیروز بهترین روز دنیا بود دیروز گفتی کاش امروز تموم نمیشد اما هر روزی که با هم باشیم بهترین روز دنیاست.. زندگی فقط با عشق قشنگه . من که عشقم رو با یه دنیا عوض نمیکنم. حسٍ آرامشی که کنار تو دارم رو نمیتونم توصیف کنم..انقدر دو ست دارم که نمیتونم بگم چقدر! عشق ما پاکترین عشق دنیاست.چشم حسودا کور هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:43 توسط مریم و امیر

وای من خیلی ذوق دارم  فقط ۲ ساعت مونده تا بعد از ۵۳ روز ببنمت

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:24 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم . اینم آخرین نیمچه روز ۵۲

خــدا را هزار مرتبه شکر که امروز صبح ۲۹/۰۶/۱۳۸۷ روز جمعه ساعت ۷ صبح به خونه
رسیدید . من که دیشب تا صبح ۲ ساعت  هم نخوابیدم و حالا هم خوابم نمیاد ، خوب
معلومه دیگه از ذوق  های بازم یه آرامشی که با رفتند رفته بود ، برگشتایــــن
اشک شوق .

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:10 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم . حالا شد ۵۱ روز

                   (((   = کسی که محبتش از مادر بیشتر است )))

الان که ساعت ۲۵/۸ شب پنجشنبه ۲۸/۰۶/۱۳۸۷ است چند دفعه باهات صحبت
کردم . شمــــــــــا زودتر از انتظار به لندن رسیدید و حدود ۹ ساعت پرواز داشتید
اینجا لازم بگم که خیـــــلی متاسفم که  چنین آدمهابی هستند و حیف تـــــو
و کــــه انقد خوبید . عـــــزیزم اینها هیچ وقت عـــوض نمیشن و الـــبته از خـــــود
راضی بودن و بی معرفتی که هنــــــر نیست ، عــــزیزم هرکسی نون قلب خودش و
میخوره . حالا شـــــاید متوجه شده باشی که چرا ۲ ماه اینها روزگارشــــون این بود
و هنـــــــــــوز خیلی مونده که بعضی ها چوب اشتباهاشونو بخورند . مــــــــن خیلی
خوشحالم که تـــــــــــو با این حال هر کاری که تونستی براشون کردی . من به تــــو
افتخـــــــــار میکنم و خوشحالم . خدا رو شکر . تـو هیچ وقت ناراحت نباش مـــــــن
همیشه گفتـــــــــم آدمهای بدکــــــار باید ناراحت باشن،اینو  امروز به  هم گفتـم
بگذریم خودمونو عشق است .
آخجون الان زنگ زدی گفتی که داریم میپریم البته ۳۰/۸ شب که ۳۰/۲ بامــــــــداد
فردا جمعه به تهران میرسید و ۴۵/۵ صبح هم پرواز به اصفهــــــــــــان و انشاالــــــه 
۶/۳۰ صبح اصفهـــــــان . بازم میسپارمت به خدا که تو رو خیلی دوست داره چون
تو یکی از پاکترین و بهترین بنده هاشی . بازم میگم عزیزم این باعث افتخار مـن
                     بــــــــه امــــــــــید دیــــــــــــــــــدار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:31 توسط مریم و امیر

سلام گلم

۵۰ روز گذشت!

من صد شدم.هورااااااااااااااااااااااا 

دیگه روز آخره! خیلی خوشحالم.پستت خیلی قشنگ بود خیلـــــــــــــــــی فکر جالبی بود ما نیم ساعت دیگه داریم میریم فرودگاه..دیرم شده..به زودی می بینمت! آخ جون

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:33 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم . به قول خارجیا Horaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
شد امروز ۵۰ روز که تقریبا آخرش
الان توضیح میدم :
در حال حاضر ساعت ۱۰/۱۰ شب ایران و ۴۰/۱۰ صبح کانادا به تاریخ 17/09/2008
و ۲۷/۰۶/۱۳۸۷ که شما به ساعت اونجا ۸ شب پرواز دارید به لندن که به زمان
ایران میشه ۳۰/۷ صبح 18/09/2008 یا ۲۸/۰۶/۱۳۸۷ . تقریبا ۹ ساعت دیگه.
۱۲ ساعت بدش یعنی ۳۰/۷ شب پنجشنبه ۲۸/۶/۸۷ به لندن میرسید و نمیدونم
اونجا چقد توقف دارید ولی ۷ ساعت تا ایران مدت پرواز که باید بین ساعت
۴  تا ۶ صبح جمعه ۲۹/۶/۸۷ به فرودگاه امام خمینی برسید که حتما اونجا هم
۲ ساعتی وقت میبره که چمدانها را بگیرید و ساعت نهایت ۸ صبح به طرف اصفهان
حرکت کنید و به امید خدا بین ۱ تا ۲ بعدالظهر جمعه خونه باشید . آخ جون
ولی بمیرم که این همه تو راه هستید حدود ۳۰ ساعت خیلی خسته میشید .
ولی من میدونم که عزیز من خیلی قوی و محکم و به اون چیزی که گفته فکر میکنه
که راه و نفهمه. 
عزیزم میسپارمت به خدا ، انشااله به سلامتی و خوشی برمیگردی .
 

خداحافظ Vancouver

سلام اصفهان

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:15 توسط مریم و امیر

۴۸ روز گذشت!

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

دیگه از این بهتر! فقط یکم دلم شور میزنه که نکنه همه بلیط ها با هم درست نشه ولی انشالله که میشه..من که دیگه ظاقتم تمومه..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:10 توسط مریم و امیر

۴۷ روز گذشت!

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آخ دستم درد گرفت!

سلام عزیزم..پستت فوق العاده بود عجب خاطراتی رو نوشتی.مرس عزیزم. من کلی از اینا رو یادم نبود.با خوندنش گریم گرفت! کلک نکنه رفتی سر دفتر خاطرات؟ مثلا خاطره ی ۷ رو که خوندم یادم افتاد که اومده بودی آلبوم عکس هام رو پس بدی.دقیفا تصویر اون روز تو ذهنمه..وای خاطره ی ۱۶ ۱۹ ۲۰ اصلا همش! ۲۵ و ۲۷ رو هم که یادم نیست!  
و اما بمیرم که صبح منتظرم بودی و من نتونستم بیام.آخه دیشب دیر خوابیدم و صبح مامانم اینا دم در بودن که من آماده شدم.ساعت ۷ رفتیم..خودمم کلی دلم گرفته بدجور به صبح ها عادت کردیم..هی بهونه میگرفتم امروزکه عصر بابام گفت مال اینه که امروز چت نکردی..حالا میخوای یه زنگ بزنی صبح زودتر بیاد؟
دیروز عصر رفتیم downtown خیابون granvil.. شبهای شنبه و یکشنبه خیلی شلوغه..خیلی هم قشنگ بود و مثل این طرف شهر که وقتی شب میشه خلوته نبود..
صبح هم نرفتیم کوه..این دوستمون که ما رو برد گفت شاید بالا رفتن براتون سخت باشه..من خیلی دلم میخواد با هم بریم..یادت باشه اسمش رو grows mountion! به جاش ما رو برد whysler.. همون شهری که قراره المپیک ۲۰۱۰ اونجا باشه (اسکی)   ۱۳۶ کیلومتر از اینجا فاصله داشت .. از قشنگی مثل نقاشی بود یه شهز کوچیک که همه کسایی که توش بودن توریست بودن.. ۲ تا إبشار(shanon) و یه دریاچه(lost lake) هم دیدیم..قشنگترین منظره هایی که تا حالا دیدم..پس کی با هم بریم؟

 

                                                     
                                                                 


بعد از اونجا رفتیم منطقه ی british property که منطقه ی مسکونی و گرون ترین خونه ها اونجاست! اما مثلا میشه متری ۷۵۰ دلار..یه سری خونه ها برای فروش بودن و به اصطلاح خودشون (open house) یعنی میشد رفت داخلش رو دید.یه خونه رفتیم دیدیم ۳ طبقه..انقدر بزرگ که توش گم میشدی! ۷ تا حمام و دستشویی داشت! اتاق تلویزیونش پرده ی سینما بود..۳۵۰۰۰۰۰۰۰ تومن..جالبه که اکثر خونه ها مال ایرانیا بود..همین آقایی که ما رو برد خودش یکی از این خونه ها رو خریده البته با وام بانکی! ولی پشیمونه! داره ماهی ۶۰۰۰ دلار میده و اینجوری تا ۳۰ سال گیره!  اما عجب خونه ای!!!!!!!!!

امیرم خیلی دوست دارم..وای فقط ۳ روز دیگه مونده 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:8 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم ، صبح بخیر  الان که مینویسم در کانادا ساعت حدود ۱۵/۷ صبح           
و اینجا هم که ۴۵/۶ عصر . امروز صبح قرار بود برین کوه ، نمیدونم رفتید یا نه !
من که ۲ ساعت ON هستم به امید اینکه قبل رفتن یه لحظه بیای اینترنت ببینمت
اما نیمدی امروز خیلی دلم برات تنگ شده و کمی هم خالی شده . عجب آدم
به تکرارها عادت میکنه ها . من تازه امروز دوریتو حس کردم خدا پدر مادر این
اینترنت و بیامرزه ، این مدت عجب حالی به ما داد ، به دادمون رسید .

و اما باید اعلام کنم که امروز ۴۷ روز شد و ۳ روز ناقابل مونده ، البته اگه

حسودا بزارند این هم خوب تموم شه و دل من دیگه اینطوری نشه .

حالا میخوام برات ۴۷ تا خاطره بنویسم البته  اگه  تکراری بود با قبلی ها ببخشید
و به این موضوع هم واقفی که خاطره های داغ و قشنگ قبلا گفته شده و خیلی 
از آنها رو هم نمیشه اینجا بیان کرد.

۰۱ - یادته یه روز دیر اومدی پیشم که رفتیم طبقه ۳ و من تنبیهت کردم و تو برام
       گل چیده بودی ؟
۰۲ - یادته همون روز میوه نشسته خوردم و تو نمیذاشتی و من بعد مسواک زدم ؟
۰۳ - یادته برف میمد و دم پنجره اتاقت نشته بودی و کیف میکردی ؟
۰۴ - یادته من اومده بودم تو اتاقت و یاسمنم اومد ( عقل کل ) ؟
۰۵ - یادته اون روز تا اومدی بیای تو آبجی منو دیدی ؟
۰۶ - یادته من اومدم خونتون و حلیم که از بیرون گرفته بودیدو خوردم بددیدم  توش پره
       مو بود ؟
۰۷ - یادته اون روز طبقه سوم  گریه میکردم ؟
۰۸ - یادته پشت تلفن ناز میکردم ؟
۰۹ - یادته میخواستم تو دماغت درخت انگور بکارم ؟
۱۰ - یادته با شن میزدی به شیشه ی پنجره ی اتاقم ؟
۱۱ - یادته با مشت به هم علامت میدادیم ؟
۱۲ - یادته برا تولد من یک لاکپشت خریدی ؟
۱۳ - یادته من چجوری ادا  درمیاوردم ؟
۱۴ - یادته یه روز من اومدم بات بازی کنم البته این مال بچگیه رفتیم تو اتاق درو 
       بستیم اونوقت مامانت اومد درو باز کرد ؟
۱۵ - یادته یه روز تو گلخونه کلی سفت لپ منو کشیدی ، دردم اومد ؟
۱۶ - یادته ظهرها میخواستی بری مدرسه و نهار بخوری من اونجا بودم که اکثرا
       کباب ته مایتابه بود و من هی نیش میزدم ؟
۱۷ - یادته تا میرفتی WC من از هواکش صدا میزدم جواب نمیدادی ، فکر کنم به
       خاطر بو ؟
۱۸ - یادته وقتی دبی بودی من چند بار از تلفن خودت زنگ زدم ؟
۱۹ - یادته یه بار وقتی از مسافرت اومدی من زدم زیر گریه ؟
۲۰ - یادته اون روز دم صدر مچ اون پسره رو گرفتم ؟
۲۱ - یادته دوستات به من گفتن غول بی شاخ و دم ؟ 
۲۲ - یادته اون A  رو تو پاکن قایم کردی مامانت پیدا کرد ؟
۲۳ - یادته با تلفن مزاحم پسر عمه هات شدیم و اونا چی گفتن ؟
۲۴ - یادته بازم این خیلی قدیمیه با آبجیم حیاط و پر آب کردیم و رفتیم توش ؟
۲۵ - یادته سوت عروسک آبجیمو برداشته بودی ؟
۲۶ - یادته اون روز دم در با  دعوام شد ؟
۲۷ - یادته تو خاطراتم نوشته بودم که چه کتکی خوردی ؟
۲۸ - یادته لب منو سوزوندی ؟
۲۹ - یادته اون روز میخواستی شیر بگیری من یلحظه گفتم بیا تو ؟
۳۰ - یادته ای پلاستیکیو ؟
۳۱ - یادته بابات اینا زنگ میزدند من میگفتم یکم دیگه صبر کن ؟
۳۲ - یادته یه بار از خونه در رفتی مامانت کفشاتو نداد ؟
۳۳ - یادته اون شلوار گشاد مخصوص منو که چه شکلی شد ؟
۳۴ ـ یادته اون کادوی من که آهنگ میزد مامانت شکست ؟
۳۵ - یادته تو رفتی دستتو با نیمکت بریدی البته خیلی خر بودی و به من اینو گفتی ؟
۳۶ - یادته اون ۲ تا تلفنها رو که  گرفتشون ؟
۳۷ - یادته آخرین کباب محمد ؟
۳۸ - یادته با هم کشتی میگرفتیم و هی به سر تو فشار میمد ؟
۳۹ - یادته اون روز پیتزا گرفته بودی و بدون خبر اومدی رفتیم اتاق گوشه ی حیاط ؟
۴۰ - یادته اون روز با نسیم اومده بودید پیاده روی منم اومدم ؟
۴۱ - یادته با هم اومدیم تا پل بزرگمهر و او چتر بازها رو دیدیم ؟
۴۲ - یادته اون روز که برف اومده بود با نسیم اومدید جلو دفتر منم اومدم؟
۴۳ - یادته اون روز با هم پیاده رفتیم تا خونه ی فاطی ؟
۴۴ - یادته یه بار تو و فاطی و لیلا ساندویچ گرفتید اومدید تو پارک منم اومدم ؟
۴۵ - یادته برا من ۲۵ تومانی جمع میکردی ؟
۴۶ - یادته رفتی جمکران و برا من سوغاتی آوردی ؟
۴۷ - یادته میگفتی بابام گفته تو دبی برات پراید میخرم ؟

بله مریم خانم جریان از این قراره . دوست دارم ، عاشقتم

 راستی این هم چندمدل کاورینگ دیگه

                                

                   



 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 18:37 توسط مریم و امیر

۴۶ روز گذشت!

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| 

دیدی تموم شد؟ آخجون 
مامانم دیگه داره کوتاه میاد و تا این لحظه قراره برگردیم اگه اینطور شه برا مامانم ناراحتم و برا بابا وخوشحال!  میفهمم چقدر سخته که آدم به امید اینکه میاد میمونه بیاد و همه وسایل رو هم بیاره و در تمام این دو ماه هدف این باشه که بمونه! همه چی هم جور باشه خونه. وسایل.. نمیدونم دلم میسوزه! کاش بیان و سال دیگه برگردن.

خیلی دلم برات تنگ شده خیلـــــــــــــی 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 7:58 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم . بیا اینم ۴۶ روز . فقط ۴ روز دیگه

میگم اینم یک نوع کاورینگ دیگه که بش کاورینگ شل یا لمسی میگن .

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:48 توسط مریم و امیر

۴۵ روز گذشت!

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

سلام عزیزم..خیلی پستت قشنگ بود. الهی قربونت برم.عشق قشنگ ترین نعمت خداست! با عشق همه چی قشنگه! خیلی خوشبختم که خدا تو رو به من داده.. تو دنیا فقط تو رو دارم

وای این عکس رو ببین چقدر قشنگه: 
                                                                            



 

                                                                                                                                    

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 7:56 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم . من خیلی خوشحالم از با تو بودن ، از اینکه تو یار زندگی من هستی
وقتی فکر میکنم به گفته دیگران که میگن یک مرد موفق همیشه یک زن لایق پشتش
بوده میبینم که واقعا درست و اصل یک زندگی موفق همین . وقتی زن و مرد با هم صادقند
و زندگیشونو دوست دارند و به هم عشق میورزند و به خواسته های هم احترام میگذارند
چنان قدرتی پدید میاد که هر مانعی را کنار میزند و فقط به سوی خوشبختی در حرکتند.
ما این را به واقع تجربه کردیم و اون همه مشکل یکی پس از دیگری کنار رقتند که بیشتر
به معجزه شبیه بود که این همان معجزه عشقمون . خدایا شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر.

 و اما امروز ۴۵ روز شد و دیگه آخرش  و فقط ۵ روز دیگه .
و اما : هرچند اونا خیلی اذیتت کردند و هرکی دیگه بود از ناراحتیشون خوشحال میشد
ولی تو انقد خوبی که بخشیدیشون و همه چی رو از یاد بردی و چون اونا عــزیــــــزم رو
به این دنیا آوردند منم دوستشون دارم و براشون ناراحتم . به امید خدا مشکل اونام حل
میشه و دیگه همه خوشحالیم . خدایا بازم شکر که چنین فرشته ای رو شریک زندگی
من کردی .

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:22 توسط مریم و امیر

بفرما دیدی ۴۴ روز گذشت! دیدی چه زود گذشت!

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

الان ساعت ۳.۱۵ ظهر ما و ۲.۴۵ شماست و ما همچنان داشتیم چت میکردیم! چه خوش گذشت
 این عکس عمل covereij رو نشون میده  خیلی عاشقونس!

                

                     خیلــــــــــــــــــــــــــی دوست دارم 
                                
                                                      تو بهترینی               

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:46 توسط مریم و امیر

۴۲ روز گذشت!

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||         

                  

هر چند که تا خانه ی دوست فاصله ای نیست

یادته؟؟؟  خیلی خوشحالم و خوشبخت چون تو رو دازم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:51 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم . من هروقت میام بنویسم تو میای و نمیشه . حالاهاست که سرو کلت
پیدا بشه ، آخجون

۴۲ روز گذشت و فقط ۸ روز دیگه مونده

یادت تازه بود که ۸ روز گذشته بودا ! خدا رو شکر  حالا فردا میشه یک هفته به
پایان ، از اون هفته هایی که زود جمعه میشه  ببین باز الان اومدی که ساعت
۷/۱۴ عصر ماست و ۴۴/۷ صبح شما . داری الان آف میخونی من دیگه باید برم

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 19:13 توسط مریم و امیر

۴۱ روز گذشت و رفتیم تو ۴۲ روز!

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

 خدا رو شکر! دیگه میشه روزای مونده رو با انگشتهای دست شمرد 
امروز رفتیم مسجد افطاری خوردیم.. فکر کن کانادا و این کارا! کلی ایرانی اونجا بود
چرا دیگه بلاگ ننوشتی! نکنه حالا که داره تموم میشه دیگه ذوق نداری!

میمیرم برات

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:53 توسط مریم و امیر

۴۰ روز گذشت!

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

دیگه شمارش معکوس شروع شد فقط ۱۰ روز دیگر باقیست!
اما دلم به شدت برات تنگ شده.. انگار اینترنت هم دیگه فایده نداره.

دیروز رفته بودیم elizabeth queen park که خیلی قشنگ بود..ناهارمون رو هم اونجا خوردیم و بعدش یک ساعتی پیاده روی کردیم پارک پر از عروس و داماد چینی و هندی و .. بود.بالای پارک یه کلیسا بود،اون بالای آبشار یه جایی به اسم wish spot داشت که سکه مینداختی و آرزو میکردی

                   

وقتی اومدم آرزو کنم دیدم به همه ی آرزوهایی که تا حالا میکردم رسیدم..یه لحظه داشت از خوشحالی گریم میگرفت چون یادم اومد که هر بار چه آرزوهایی میکردم ،خدا رو شکر کردم و فقط سلامتی و خوشبختی خودمون و بقیه رو خواستم   

خلاصه برگشتیم و هنوز نرسیده رفتیم مهمونی.. شام خونه ی دختر خانم حسینی دعوت بودیم..عجب خونه ای! و عجب شام خوشمزه ای 
دیگه شب که رسیدم خونه غش کردم از خستگی..خواب بدی هم دیدم که یادم رفت برات بگم.. من برگشته بودم ولی تو از صبح که رسیده بودم تا شب به من زنگ نزدی و محل نذاشتی..نمیدونم چرا اینجوری تو خوابِ من، تو بی وفا میشی و تو خوابِ تو ،من!! عجیبه!

اینم به عکس از پارک

                      

دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:37 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم . دیدی چی شد ؟ بالاخره روزم مثل خودمون شد .

40 چه خوب شد خوشمون شد ، روزم مث خودمون شد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:59 توسط مریم و امیر

۳۸ روز گذشت!!

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

سلام گلم.امروز بعد از این که خوابیدی رفتم پیاده روی .. تا park royal رفتم..اون پیرهن رو با ۴۰ درصد تخفیف خریدم. تو راه تمشک خوردم.. و اما یه خبر امروز کارت PR من اومد و جالب اینکه فقط مال من اومده  

 دل من دیگه طاقتش داره تموم میشه! دلم خیلی تنگ شده برات.این فیلمی که برام دادی دل منُ برده.من امیرم میخوااااام  

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 4:21 توسط مریم و امیر


۸۷/۰۶/۱۵  جمعه 

جون جون  ۳۸ تا روز شد .   

من مجبور شدم ۲ روز را تو یک پست بنویسم چون دیروز تا داشتم کامل میکردم عزیزم
اومد و من نیمه کاره رها کردم آخه تا میای من از خوشحالی همه چیو ول میکنم و با
کله میام که ببینمت

   به چه خوبس
عزیزم داره تموم میشه و بزودی همون کارو که دیروز گفتم باید انجام بدم ، انجام میدم!
واقعا حیف تو که ........... 
راستی این برنامه Bitcomet چه حالی میده  الان دارم قسمت سوم بزنگاه و دانلود
میکنم . 
اینـــــــم     ۳۷ روز    
سلام عزیرم . شما تاریخ پست 79 و 80 ببین متوجه میشی که چرا یک روز .....
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:45 توسط مریم و امیر

آخ جون! ۳۶ روز گذشت!

||||||||||||||||||||||||||||||||||||

من یکم گیج شدم پس ۳۵ امین روز من کو؟ من دیروز ننوشتم؟؟ من هنوز تو خونه تنهام..چرا اینقدر مامانم اینا دیر کردن.. امروز با بابام جلسه ی آشنایی با کلاسهای first step رو رفتم..

می پرستمِت

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:27 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم ، آیا هیچ میدونی من چقدر عاشقتم ؟ نمیدونی دیگه اگه میدونستی که!
خدایا شکرت خیلی خوشحالم آخه امروز ۳۶  روز شد و یه فرمول قدیمی
میگه ۱۴=۱۳-۲۷ پس فقط ۱۴ روز مونده مریم خانم بفرما   بفرما بفرما  داری میای
که بدی بدهیهای ما را راستی دیشب هم خیلی خوب بود البته صبح شمـــــــــــا.

                                                 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:38 توسط مریم و امیر

۳۴ اُمین روز هم گذشت!

||||||||||||||||||||||||||||||||||  

دیروز رفتیم stanly park..خیلی قشنگ بود
امروز old navy حراج کرده بود..کلی خرید کردم
دلم خیلی برات تنگ شده عزیزم  دوست دارم

                       

   

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 3:26 توسط مریم و امیر

۳۳ روز!!!!!!!!!!!!

|||||||||||||||||||||||||||||||||  

امروزم best long holiday شد یادت باشه!مامانم اینا هنوز نیومدن خونه..ناهار کباب داریم..بفرما..
اِ دیگه هیچی نمونده ها..فقط ۱۷ روز   

هر روز با طلوع خورشید٬ آن زمان که چشمان تو باز می شود٬ عشق هم در چشمانت طلوع می کند و این است آغاز روزی دیگر از زندگی عاشقانه و بی نظیرمان و این است آغاز من آغاز دوباره بودن تو... دست هایمان در هم گره خورده تارو پود قلبمان در هم تنیده٬ چشمهایمان تنها خیره به چشم های هم است. و هیچکس در بین م انیست و تا آخر هم نخواهد بود. و این اعجاز عشق است. تا به حال به صدای قلبم گوش داده ای؟ دیده که با قلبت هم ضربان شده است؟ آری این دل درون این سینه پر از خون تنها و تنها برای تو می تپد. دیده ای که دستان سرد من دیگر چقدر گرم شده است؟ آری این گرمای بودن توست. آیا اینها نامش چیزی جز عشق است؟ آیا عشق تمام شدنی است؟ آیا عشق با دور شدن کمرنگ می شود؟ آیا نام معشوق از سینه عاشق پاک می شود؟ و آیا انسان دوبار هم عاشق می شود؟ دیدی... ما تا همیشه با هم٬ در کنار هم٬ و برای هم خواهیم بود. پس دستانم را هیچگاه رها مکن...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:55 توسط مریم و امیر

 سلام عزیزم عزیزم سلام ، دوست دارم عاشقتم خوشمرام   
 
عزیزم داریم به خط پایان نزدیکتر میشیم ولی همیشه انتظار آخرش دیرتر تموم
میشه. اما زکل عددی نیست که بخواد جلو ما قد علم کنه . امروزم زدیم تو گوش

۳۲ روزآخجون فقط ۱۸ روز دیگه مونده   
 
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:13 توسط مریم و امیر

۳۱ روز گذشت!!

|||||||||||||||||||||||||||||||

یــک ماه گذشــــــت!!!

قربونت برم..با این که از صبح هم رو دیدیم دلم نمیومد بری..دلم خیلی برات تنگ شده .. کی میشه ۱۹ روز دیگه هم بگذره   

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:10 توسط مریم و امیر

۳۰ روز گذشت!!

||||||||||||||||||||||||||||||

آخجون پست ۷۷ مال خودم شد..واسه من بهترین عدد دنیاست!

امیرم دوسِت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:31 توسط مریم و امیر

۲۹ روز هم گذشـــــت و فردا میشه یک ماه!

|||||||||||||||||||||||||||||

این چوب خط ها خیلی زیاد شده ها !!
داره زود میگذره.خیلی خوشحالم..مخصوصا حالا که صدا وتصویر همزمان شده خیلی با حاله.میمیرم از دست کارای خنده دارت! .من ذوق دارم که صبح شه بیام ببینمت! عاشقتم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:14 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم  دیدی چی شد ؟ امروز ۲۹ روز شد  .
یادتـــــه دیشب گفتم میخوام چیکار کنم گفتی نمیتونی ؟ حالا کم کم معلوم میشـــــه
این اینترنتم خوب نیست تند تند کنتور میندازه  E  EE   EEE  با این حساب ۱۰ روز نشده تمام
 .

ااااااااااااااااااااااااااااا


ااااااااااااااااااااااااا


بیا اینم دادم کیف کنی ، سبزها از قرمزها زدن جلو  تازه نمیدونی که هر چوبخت سبز
مساوی است با یک بدهی شما به من . پس خودتو آماده کن برا پرواز که پرواز همانا و
آخ دبله همـــــــــــــــــــــــــــــــانا . دوست دارم ، عاشقتم   
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:12 توسط مریم و امیر

تولـــــــــــــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــــــــــــــارک!!!                     Birthday Party 

آخه ۲۸ روز گذشت

||||||||||||||||||||||||||||

ما دیروز اسباب کشی داشتیم..اومدیم بالا..از طبقه ی اول اومدیم به طبقه ی دهم! خونه ی نو مبارک!
اینترنت  adsl ت هم مبارک! این جوری فکر میکنم کنارمی..فوق العاده ست!
خط تلفن ما  هم مبارک!
 وای چه خبره! بادا بادا مبارک باداااا
دوست دارم




+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:8 توسط مریم و امیر

۲۷ روز گذشت!!

|||||||||||||||||||||||||||
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 6:50 توسط مریم و امیر

l  l    
l  l  
l  
l
l  l
 
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 7:33 توسط مریم و امیر

۲۶ روز گذشــت!!

||||||||||||||||||||||||||

۲۶ روز هم تموم شد و رفتیم تو ۲۷! خدا رو شکر  دلم برات یه ذره شده .. به خصوص که این ۲ روز هم نتونستیم با هم راحت حرف بزنیم..انگار این ۲ روز یکم دیر گذشت! داشتیم ؟ پس ۲۶ روز تو کو؟؟

دیروز رفتیم   metrotown mall! همین!
امروزم از صبح تا حالا داره بارون میاد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:57 توسط مریم و امیر

۲۵ روز گذشت!!

|||||||||||||||||||||||||

سلام عزیزم..خوب خودت واسه خودت شرط بندی میکنی و جایزه میذاری!! بدهیم کجا بود؟
ما دیشب رفته بودیم مهمونی..خیلی جالبه که ۲ تا دختر برای مامانشون ساز بزنن و مامان بخونه! عجب صدای قشنگی داشت این دخترا که میگم مامانشون میخونه باباشونم نقاشه! اینا هم دانشگاه موسیقی میرن..کنسرت میذارن..اینجا هم شاگرد داره..تازه روزی چند ساعتم نقاشی میکنه! خیلی خوشم اومد..کاش منم یه رشته ی هنری رفته بودم.
الان خیلی برات ناراحتم برا مامانتم نگران! بمیرم برات

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:25 توسط مریم و امیر

سلام سلام   سلام سلام    ای مریم خوشگل بلا  
آقاجون من چند بار به تو گفتم نگران نباش ؟ بیا الکی الکی تند تند روزا داره میگذره و ما
همچنان خندان  بعدشم من روز به روز عاشقتر و تو فارقتر
راستی خوبه؟ خوبه؟ دردوبلا همه تون تو سر
حالا من چشم میذارم تو قایم شو   برو
۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷-۸-۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-۱۹

۲۰-۲۱-۲۲-۲۳-۲۴-۲۵

اومدم خوب کجا قایم شدی یه راهنمایی کن از اول تاحالا قایم شدی یا از این به بعد
یعنی از ۱ تا ۲۵ یا از ۲۶ تا ۵۴ ؟ بالاخره پیدات میکنم ! اگه بعد از زمان حال هم باشی
چشم به هم بزنی پیدات میکنم  دیدمت دیدمت ، سک سک  الان داری بلاگ
میخونی  پس حالا جایزه من میدونی که چیه ؟ ۱ بدهی دیگه به من پیدا کردی
آخجــــــــــــون


 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:19 توسط مریم و امیر

۲۴ روز گذشت!!!!!!!!!!

||||||||||||||||||||||||

سلام عزیزم..مرسی واسه ۲۴ تا خاطره که نوشتی!! خیلی ذوق کردم..قول بده نری سراغ دفتر خاطراتمون که قراره اونا رو یه روز با هم بخونیم... بذار ببینم من چند تا خاطره میتونم بگم:

۱.اون روز که با هم رفته بودیم طبقه ی بالای هتل عباسی و اون فرش فروشه ما رو گرفته بود میخواست زنگ بزنه کمیته 
۲. اون روز که ما داشتیم از اون خونه می رفتیم و تو با نردبون اومدی دم پتجره اتاقم و منو بیدار کردی
۳.اون روز که من سرما خورده بودم و تو زیرزمین کنار بخاری برقی بودیم
۴.اون روزا که با هم میرفتیم کلاس زبان و پیاده بر میگشتیم.. از شبنم خرید میکردیم.. یادته هر دفعه تو سرما چایی می خوردیم
۵.یادته از دانشگاه بر گشته بودم برف می اومد..اومدی دم اتوبوس دنبالم و پیاده برگشتیم
۶.یادته با هم رفتیم دانشگاه و با من اومدی سر کلاس نیکیان و میلاد دوست نسیم که خیلی آدم پُری بود!!
۷.یادته اولین فیلمی که با هم تو سینما دیدیم فیلم مارمولک بود؟
۸.اون روزی که از نورگیر پشت بوم برام شعر ابی رو می خوندی!!شبای قلندر!
۹.نامه هامون با حرف رمز!!
۱۰.یادته من رفته بودم کانادا.هر روز صبح چت میکردیم و بلاگ مینوشتیم

عاشقتم

                                             

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:1 توسط مریم و امیر

سلامی دوباره چو بوی خوش مریم چه ماهه . و اما امروز میخوام به مناسبت گذشت

۲۴ روز  ۲۴ تا خاطره برات بگم . خوبه ؟ پس گوش کن :
۱  - یادته من اون روز از عصبانیت ماشین  رو پنچر کردم ؟ البته میخ موجود است .
۲  - یادته اون روز رو پشتبام بودیم و یه لحظه غافل شدیم و  اومد و ما رو دید ؟
۳  - یادته اون روز تو پله بودیم  اومد و من رفتم تو دفتر و بد  مشت میزد به شیشه؟
۴  - یادته اون روز باهم تو دفتر بودیم یه دفه صدای گوم گوم کفش  اومد و ترسیدیم؟
۵  - یادته رفتیم رو پشتبام و نور لیزر انداختیم تو خونه همسایه ها ؟
۶  - یادته من تو راه پله بودم در باز شد و من به  گفتم ماه و میدیدم ؟
۷  - یادته من نامه تو کفشت میذاشتم ؟
۸  - یادته اون روز اومدم تو راه پله ببینمت  اومد منم رفتم تو یدفه درو حل داد ؟
۹  - یادته شماره تلفن نوروزی کف دستت نوشته بودی و من ...... ؟
۱۰ -یادته میخواستم ازت عکس بگیرم  ، خودتو قایم میکردی ؟
۱۱ -یادته اون روز تو اتاقم صدا ضبط میکردیم؟
۱۲ -یادته من هی ادا درمیاوردم هی میخندیدیم ؟
۱۳ -یادته من میرفتم اون بالا و نور مینداختم ؟
۱۴ -یادته اون روز برات با قلاب پلو مرغ فرستادم ؟
۱۵ -یادته پشت تلفن یدفه یک ساعت سکوت میکردیم ؟
۱۶ -یادته اون روز تو دفتر همش حرف نزدیم بعد موقع رفتن بت یه چیزی نشون دادم و
دلت سوخت و به زنگ زدی گفتی دیر میای ؟
۱۷ -یادته اون چراغ قوه کوچیک رو که باش چه کارایی میکردی ؟
۱۸ -یادته اون آلوچه ها رو با نمک مخصوص ؟
۱۹ -یادته این قلدر امروزو چجوری مثل جوجه زیر پتو میگرفتی ؟
۲۰ -یادته با هم چرخ سواری میکردیم ؟
۲۱ -یادته باهم اون بازیه که قد کی بلندتر رو میکردیم؟
۲۲ -یادته تو پارکینگ به گفتم دارم هوا میخورم ؟
۲۳ -یادته اون روز دستمو بریده بودم و خونش رو دسته پله ها ریخته بودم ؟
۲۴ -یادته اون روز کلی همو خیس کردیم و از خونه تا حیاط همه جا پر آب بود ؟
حالا اگه یادت نیست یادت بیاد

 

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:42 توسط مریم و امیر

۲۳ روز گذشت و رفتیم تو ۲۴!!

|||||||||||||||||||||||

امروز خیـــــــــلی روز خوبی بود! ۷ ساعت اینترنت!!!! کلی حرف زدیم دبله! کلی از دستت خندیدم..
قضیه استخر خیلی با حال بود..پس یادت باشه مسابقه بذاریم ببینیم کی بیشتر نفسش نگه میداره! من شارژ شارژم الان... خیلی دوست دارم  
  خدایا شکرت

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:47 توسط مریم و امیر

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker